شاعران

ادبیات و شعر مهدوی

شناسه شعر: 10078

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

وقت آشوب جهان شد العیاذ

فتنه آخر زمان شد العیاذ

 

می‏رسد دجّال اعور الحذر

نوبت دجّالیان شد العیاذ

 

ممتلی شد عالم از ظلم و ستم

راز سفیانی عیان شد العیاذ

 

قتل نفس محترم خواهد شدن

این سخن در نص بیان شد العیاذ

 

از پی هم فتنه‏ها خواهد رسید

نک زمان امتحان شد العیاذ

 

فیض را یا رب نگهدار از فتن

ورنه کارش در زیان شد العیاذ

وقت آشوب جهان شد العیاذ
می‏رسد دجّال اعور الحذر
ممتلی شد عالم از ظلم و ستم
قتل نفس محترم خواهد شدن
از پی هم فتنه‏ها خواهد رسید
فیض را یا رب نگهدار از فتن
فتنه آخر زمان شد العیاذ
نوبت دجّالیان شد العیاذ
راز سفیانی عیان شد العیاذ
این سخن در نص بیان شد العیاذ
نک زمان امتحان شد العیاذ
ورنه کارش در زیان شد العیاذ

شناسه شعر: 10077

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

تو را امام ز اعدا خدا نگه دارد

فرشته‌‏ات به دو دست دعا نگه دارد

 

ز دیده خواه نهان باش و خواه عیان

خدات در همه حال از بلا نگه دارد

 

صبا به درگه او گر دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

 

ز درد دوست نگویم حدیث جز با دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

 

سر و زر و دل و جانم فدای مهدی باد

که حقِّ خدمت اهل وفا نگه دارد

 

غبار راه گذارش نشان دهید که فیض

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

 

خرد ز فتنه آخر زمان حذر فرمود

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

تو را امام ز اعدا خدا نگه دارد
ز دیده خواه نهان باش و خواه عیان
صبا به درگه او گر دل مرا بینی
ز درد دوست نگویم حدیث جز با دوست
سر و زر و دل و جانم فدای مهدی باد
غبار راه گذارش نشان دهید که فیض
خرد ز فتنه آخر زمان حذر فرمود
فرشته‌‏ات به دو دست دعا نگه دارد
خدات در همه حال از بلا نگه دارد
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
که حقِّ خدمت اهل وفا نگه دارد
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

شناسه شعر: 10076

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

شاه دین گوی فلک در خم چوگان تو باد

ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد

 

زلف هندوی هنر شیفته پرچم تست

دیده فتح و ظفر عاشق جولان تو باد

 

ای که انشای عطارد صفت شوکت تست

عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد

 

طرّه جلوه خوبی، قد چون سرو تو شد

عشرت خلد برین ساحت ایوان تو باد

 

نه به تنها حَیوانات و نباتات و جماد

هرچه در عالم امر است به فرمان تو باد

 

حافظ ار این سخنان گفت برای دگری

فیض خواندش ز برای تو و گفت آن تو باد

 

پادشاهان جهان جمله گدای در تست

هر که را هر که کند مدح همه زان تو باد

شاه دین گوی فلک در خم چوگان تو باد
زلف هندوی هنر شیفته پرچم تست
ای که انشای عطارد صفت شوکت تست
طرّه جلوه خوبی، قد چون سرو تو شد
نه به تنها حَیوانات و نباتات و جماد
حافظ ار این سخنان گفت برای دگری
پادشاهان جهان جمله گدای در تست
ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد
دیده فتح و ظفر عاشق جولان تو باد
عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
عشرت خلد برین ساحت ایوان تو باد
هرچه در عالم امر است به فرمان تو باد
فیض خواندش ز برای تو و گفت آن تو باد
هر که را هر که کند مدح همه زان تو باد

شناسه شعر: 10075

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

به علم و سیف و نسب کس به یار ما نرسد

تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

 

اگرچه پادشهان در جهان بسی بودند

کسی به علم و به نصرت به یار ما نرسد

 

به حسن خلق و وفاداری و جهانگیری

کسی به راهبر حق‏گزار ما نرسد

 

هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی

به دل‏پذیری نقش نگار ما نرسد

 

هزار نقد به بازار کائنات آرند

یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

 

ز ابتدای زمان تا به انتهای جهان

کسی به پادشه کامکار ما نرسد

 

ولی دریغ که شد از نظر چنان پنهان

که بوی او به هوای دیار ما نرسد

 

دلا ز طعنه منکر مرنج و واثق باش

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

 

چنان بزی که جناب امام را ای فیض

غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

به علم و سیف و نسب کس به یار ما نرسد
اگرچه پادشهان در جهان بسی بودند
به حسن خلق و وفاداری و جهانگیری
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
هزار نقد به بازار کائنات آرند
ز ابتدای زمان تا به انتهای جهان
ولی دریغ که شد از نظر چنان پنهان
دلا ز طعنه منکر مرنج و واثق باش
چنان بزی که جناب امام را ای فیض
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
کسی به علم و به نصرت به یار ما نرسد
کسی به راهبر حق‏گزار ما نرسد
به دل‏پذیری نقش نگار ما نرسد
یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
کسی به پادشه کامکار ما نرسد
که بوی او به هوای دیار ما نرسد
که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

شناسه شعر: 10074

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

درخت مهر اهل البیت نور دل به بار آرد

نهال بغض ایشان رنج‏‌های بی‏‌شمار آرد

 

مشو غافل ز جاه سروری وز رتبه ایشان

که درد سرکشی آخر از این مستی خمار آرد

 

به جای صاحب کوثر، قسیم جنت و نار است

نه آن کز عار بگریزد خلایق را به نار آرد

 

امام هادی ما را که با نیکان نظر دارد

خدایا در دل اندازش که بر ما هم گذار آرد

 

بهار ما لقای اوست ورنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل رعنا و چون سوسن هزار آرد

 

چو او هرگز نبودست و نخواهد بود امامی فیض

فلک هرچند گردد جمعه و لیل و نهار آرد

درخت مهر اهل البیت نور دل به بار آرد
مشو غافل ز جاه سروری وز رتبه ایشان
به جای صاحب کوثر، قسیم جنت و نار است
امام هادی ما را که با نیکان نظر دارد
بهار ما لقای اوست ورنه این چمن هر سال
چو او هرگز نبودست و نخواهد بود امامی فیض
نهال بغض ایشان رنج‏‌های بی‏‌شمار آرد
که درد سرکشی آخر از این مستی خمار آرد
نه آن کز عار بگریزد خلایق را به نار آرد
خدایا در دل اندازش که بر ما هم گذار آرد
چو نسرین صد گل رعنا و چون سوسن هزار آرد
فلک هرچند گردد جمعه و لیل و نهار آرد

شناسه شعر: 10073

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بهر مهر تو به فردوس براتم دادند

وز جهنم به ولای تو نجاتم دادند

 

در شب هجر تو بودم چو خضر در ظلمات

تا که از چشمه شوق آب حیاتم دادند

 

سرخوش از دوستی آل پیمبر گشتم

باده از جام تجلّی صفاتم دادند

 

بی‏خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

یعنی از نور ولاشان لمعاتم دادند

 

من همان روز ز اسلام شدم برخوردار

که به دل نور ولای حضراتم دادند

 

گر شدم عالم و عارف به ولاشان چه عجب

مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

 

فیض از اهل نجات است یقین می‏دانم

گو چرا زانکه در این شیوه ثباتم دادند

بهر مهر تو به فردوس براتم دادند
در شب هجر تو بودم چو خضر در ظلمات
سرخوش از دوستی آل پیمبر گشتم
بی‏خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
من همان روز ز اسلام شدم برخوردار
گر شدم عالم و عارف به ولاشان چه عجب
فیض از اهل نجات است یقین می‏دانم
وز جهنم به ولای تو نجاتم دادند
تا که از چشمه شوق آب حیاتم دادند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
یعنی از نور ولاشان لمعاتم دادند
که به دل نور ولای حضراتم دادند
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
گو چرا زانکه در این شیوه ثباتم دادند

شناسه شعر: 10072

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بیا که رایت آن نائب آله رسید

نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

 

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

 

سپهر دور خوش اکنون زند که ماه آمد

جهان به کام دل اکنون شود که شاه رسید

 

ز قاطعان طریق این زمان شود ایمن

قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

 

عزیز مصر به رغم برادران غیور

ز قعر چاه برآمد به اوج جاه رسید

 

کجاست دشمن دجال فعل ملحد شکل

بگو بسوز که مهدیّ دین پناه رسید

 

صبا بگو که چها بر سرم ز فرقت تو

ز آتش دل سوزان و دود آه رسید

 

ز شوق روی تو جانا بدین اسیر فراق

همان رسید که ز آتش به روی کاه رسید

 

غزل خوش آمد و منصور بود و نور نداشت

چو در ثنای تو خواندم به مهر و ماه رسید

 

به هر که هرچه رسید از سعادت و اقبال

ز یمن ورد شب و درس صبحگاه رسید

 

ز یمن ورد شب و درس صبحگاهی فیض

شناخت آل نبی را به عِزّ و جاه رسید

بیا که رایت آن نائب آله رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
سپهر دور خوش اکنون زند که ماه آمد
ز قاطعان طریق این زمان شود ایمن
عزیز مصر به رغم برادران غیور
کجاست دشمن دجال فعل ملحد شکل
صبا بگو که چها بر سرم ز فرقت تو
ز شوق روی تو جانا بدین اسیر فراق
غزل خوش آمد و منصور بود و نور نداشت
به هر که هرچه رسید از سعادت و اقبال
ز یمن ورد شب و درس صبحگاهی فیض
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
جهان به کام دل اکنون شود که شاه رسید
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
ز قعر چاه برآمد به اوج جاه رسید
بگو بسوز که مهدیّ دین پناه رسید
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
همان رسید که ز آتش به روی کاه رسید
چو در ثنای تو خواندم به مهر و ماه رسید
ز یمن ورد شب و درس صبحگاه رسید
شناخت آل نبی را به عِزّ و جاه رسید

شناسه شعر: 10071

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مژده ای دل که مسیحانفسی می‌‏آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌‏آید

 

از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده‌‏ام فالی و فریادرسی می‌‏آید

 

کس ندانست که منزلگه آن دوست کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می‌‏آید

 

از ظهور برکاتش نه منم خرّم و بس

عیسی اینجا به امید نفسی می‌‏آید

 

همه اعیان جهان چشم به راهش دارند

هر عزیزی ز پی ملتمسی می‏‌آید

 

فیض دارد سر آن کو به رهت جان بازد

هرکس این‏جا به امید هوسی می‌‏آید

 

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بیا خوش که هنوزش نفسی می‏‌آید

مژده ای دل که مسیحانفسی می‌‏آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که من
کس ندانست که منزلگه آن دوست کجاست
از ظهور برکاتش نه منم خرّم و بس
همه اعیان جهان چشم به راهش دارند
فیض دارد سر آن کو به رهت جان بازد
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌‏آید
زده‌‏ام فالی و فریادرسی می‌‏آید
این قدر هست که بانگ جرسی می‌‏آید
عیسی اینجا به امید نفسی می‌‏آید
هر عزیزی ز پی ملتمسی می‏‌آید
هرکس این‏جا به امید هوسی می‌‏آید
گو بیا خوش که هنوزش نفسی می‏‌آید

شناسه شعر: 10070

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

 

پیام مهدی هادی رسید خوش باشید

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 

شب فراق بسازید با ستمکاران

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

 

به قسط و عدل جهان را چو ما بیارائیم

ز جور بر ورق آن رقم نخواهد ماند

 

سروش هاتف غیبم بشارتی خوش داد

که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند

 

غنیمتی شمر ای فیض انتظار فرج

به نامه تو از این به رقم نخواهد ماند

 

چه انتظار و چه غم هین ز هاتف غیبم

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
پیام مهدی هادی رسید خوش باشید
شب فراق بسازید با ستمکاران
به قسط و عدل جهان را چو ما بیارائیم
سروش هاتف غیبم بشارتی خوش داد
غنیمتی شمر ای فیض انتظار فرج
چه انتظار و چه غم هین ز هاتف غیبم
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
ز جور بر ورق آن رقم نخواهد ماند
که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند
به نامه تو از این به رقم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

شناسه شعر: 10069

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دوش از جناب مهدی پیک بشارت آمد

کز حضرت الهی عشرت اشارت آمد

 

یعنی حضور باشد جسم زمانه را کام

ویرانه جهان را وقت عمارت آمد

 

این شرح بی‏نهایت کز وصف ما شنیدی

حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد

 

امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان

کان ماه مجلس‏افروز اندر صدارت آمد

 

آلودگان عصیان در آب توبه غسلی

معصوم منتظر را وقت زیارت آمد

 

از یمن مقدم او رونق گرفت طاعت

اجناس معصیت را هنگام غارت آمد

دوش از جناب مهدی پیک بشارت آمد
یعنی حضور باشد جسم زمانه را کام
این شرح بی‏نهایت کز وصف ما شنیدی
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
آلودگان عصیان در آب توبه غسلی
از یمن مقدم او رونق گرفت طاعت
کز حضرت الهی عشرت اشارت آمد
ویرانه جهان را وقت عمارت آمد
حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
کان ماه مجلس‏افروز اندر صدارت آمد
معصوم منتظر را وقت زیارت آمد
اجناس معصیت را هنگام غارت آمد

شناسه شعر: 10068

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

گفتم کیم به طلعت تو شادمان کنند؟

گفت آن زمان که وقت شود فکر آن کنند

 

گفتم که چیست سرّ نهان بودن شما؟

گفت این حکایتی است که با نکته‏دان کنند

 

گفتم که جان دهند و رضای شما خرند

گفتا در این معامله کمتر زیان کنند

 

گفتم ز گفتگوی شما شاد می‏شوم

گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

 

گفتم مسیح بهرچه آید ز آسمان؟

گفتا که اقتدا به امام زمان کنند

 

گفتم چو از جهان بروم من چه سود از آن؟

گفتا که رجعتی است که پیر و جوان کنند

 

گفتم که دوستان تو رجعت چرا کنند؟

گفتا که تا معاونت مستعان کنند

 

گفتم همیشه فیض دعای تو می‏‌کند

گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند

گفتم کیم به طلعت تو شادمان کنند؟
گفتم که چیست سرّ نهان بودن شما؟
گفتم که جان دهند و رضای شما خرند
گفتم ز گفتگوی شما شاد می‏شوم
گفتم مسیح بهرچه آید ز آسمان؟
گفتم چو از جهان بروم من چه سود از آن؟
گفتم که دوستان تو رجعت چرا کنند؟
گفتم همیشه فیض دعای تو می‏‌کند
گفت آن زمان که وقت شود فکر آن کنند
گفت این حکایتی است که با نکته‏دان کنند
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتا که اقتدا به امام زمان کنند
گفتا که رجعتی است که پیر و جوان کنند
گفتا که تا معاونت مستعان کنند
گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند

شناسه شعر: 10067

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مهدی چو به عدل دست گیرد

بازار ستم شکست گیرد

 

چون رایت حق بلند گردد

باطل همه راه پست گیرد

 

علم و تقوی چون کمال یابد

جهل و عدوان شکست گیرد

 

این هست و شان شوند فانی

زان نیست نما چو هست گیرد

 

فیصل یابد همه مهمات

دستش چو گشاد بست گیرد

 

از پای درآورد عدو را

چون تیغ علی به دست گیرد

 

مستیم همه ز جام غفلت

کو محتسبی که مست گیرد

 

در پاش فتاده‏ام به زاری

آیا بود آن که دست گیرد

 

در بحر فتاده‏ام چو ماهی

باشد که مرا به شست گیرد

 

از فیض امام فیض شاید

جامی ز می الست گیرد

مهدی چو به عدل دست گیرد
چون رایت حق بلند گردد
علم و تقوی چون کمال یابد
این هست و شان شوند فانی
فیصل یابد همه مهمات
از پای درآورد عدو را
مستیم همه ز جام غفلت
در پاش فتاده‏ام به زاری
در بحر فتاده‏ام چو ماهی
از فیض امام فیض شاید
بازار ستم شکست گیرد
باطل همه راه پست گیرد
جهل و عدوان شکست گیرد
زان نیست نما چو هست گیرد
دستش چو گشاد بست گیرد
چون تیغ علی به دست گیرد
کو محتسبی که مست گیرد
آیا بود آن که دست گیرد
باشد که مرا به شست گیرد
جامی ز می الست گیرد

شناسه شعر: 10066

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

صاحب الامر مگر باز گذاری بکند

راه بنماید و با عدل قراری بکند

 

در غمش هر در و لعلی که دلم داشت بریخت

مگر از گریه شادیش نثاری بکند

 

دوش گفتم بکند وعده وفا، قائم حق

هاتف غیب ندا داد که آری بکند

 

عصر خالی شده از عدل بود کز طرفی

مهدی از غیب برون آید و کاری بکند

 

ره ندارم بر او تا بدهم شرح غمش

مگرش باد صبا گوش و گذاری بکند

 

وصل او یا خبر مرگ اعادی یا عدل

یک دعائی ز کسی زین دو سه کاری بکند

 

تو در این غمکده ای فیض بمان روزی چند

که گذر بر سرت از گوشه کناری بکند

صاحب الامر مگر باز گذاری بکند
در غمش هر در و لعلی که دلم داشت بریخت
دوش گفتم بکند وعده وفا، قائم حق
عصر خالی شده از عدل بود کز طرفی
ره ندارم بر او تا بدهم شرح غمش
وصل او یا خبر مرگ اعادی یا عدل
تو در این غمکده ای فیض بمان روزی چند
راه بنماید و با عدل قراری بکند
مگر از گریه شادیش نثاری بکند
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
مهدی از غیب برون آید و کاری بکند
مگرش باد صبا گوش و گذاری بکند
یک دعائی ز کسی زین دو سه کاری بکند
که گذر بر سرت از گوشه کناری بکند

شناسه شعر: 10065

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بود آیا که در وصل شما بگشایند ؟

گره از کار فروبستهٔ ما بگشایند ؟

 

اگر از خوفِ ستم‏های اعادی بِـسِتند ؛

دارم امید که از بهر خدا بگشایند

 

به صفای دل صاحب قدمان در مذهب

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

 

نامه تسلیت اهل ستم بنویسید

تا در عدل و امان بر رخ ما بگشایند

 

پر شد از جور و ستم روی زمین ای مهدی

وقت آن شد که درِ عدل شما بگشایند

 

در دل فیض غم هجر تو گردیده گره

این گره را بود آن کز دل ما بگشایند

بود آیا که در وصل شما بگشایند ؟
اگر از خوفِ ستم‏های اعادی بِـسِتند ؛
به صفای دل صاحب قدمان در مذهب
نامه تسلیت اهل ستم بنویسید
پر شد از جور و ستم روی زمین ای مهدی
در دل فیض غم هجر تو گردیده گره
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایند ؟
دارم امید که از بهر خدا بگشایند
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
تا در عدل و امان بر رخ ما بگشایند
وقت آن شد که درِ عدل شما بگشایند
این گره را بود آن کز دل ما بگشایند

شناسه شعر: 10064

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

لاف محبت او، بر قدسیان توان زد

از سوز شوقش آتش، در انس و جان توان زد

 

بر آستان مهدی، گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی، بر آسمان توان زد

 

گر دولت وصالش، خواهد دری گشادن

سرها بدین تخیل، بر آستان توان زد

 

بر جویبار چشمم، گر سایه افکند دوست

بر خاک رهگذارش، آب روان توان زد

 

عدلش چو رو نماید، ظلم و ستم بسوزد

بی‏حضرتش چکاری، بر ظالمان توان زد

 

علم و کتاب و سنت، بی او چه ذوق بخشد

جام می مغانه، هم با مغان توان زد

 

سبط رسول و قرآن، فهم درست و ایمان

چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد

 

یا رب به وصل مهدی بر فیض مرحمت کن

باشد که گوی دولت، با دوستان توان زد

لاف محبت او، بر قدسیان توان زد
بر آستان مهدی، گر سر توان نهادن
گر دولت وصالش، خواهد دری گشادن
بر جویبار چشمم، گر سایه افکند دوست
عدلش چو رو نماید، ظلم و ستم بسوزد
علم و کتاب و سنت، بی او چه ذوق بخشد
سبط رسول و قرآن، فهم درست و ایمان
یا رب به وصل مهدی بر فیض مرحمت کن
از سوز شوقش آتش، در انس و جان توان زد
گلبانگ سربلندی، بر آسمان توان زد
سرها بدین تخیل، بر آستان توان زد
بر خاک رهگذارش، آب روان توان زد
بی‏حضرتش چکاری، بر ظالمان توان زد
جام می مغانه، هم با مغان توان زد
چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد
باشد که گوی دولت، با دوستان توان زد

شناسه شعر: 10063

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

شوقت نه سرسریست که از سر به در شود

مهرت نه عارضی است که جای دگر شود

 

شوق تو در ضمیرم و مهر تو در دلم

نوعی نیامده است که با جان به در شود

 

دردیست درد هجرت تو کاندر علاج آن

هرچند سعی بیش نمائی بتر شود

 

اول منم که در غم هجر تو هر شبی

دود دلم به گنبد افلاک پر شود

 

جانی که بوی برد ز گلزار وصل تو

او را چگونه بی‏گل رویت به سر شود

 

گوشی که شرح وصف کمال رخت شنید

شاید که از حدیث لبت پرگهر شود

 

چون کیمیای مهر تو با فیض همره است

روزی امید هست که این خاک زر شود

شوقت نه سرسریست که از سر به در شود
شوق تو در ضمیرم و مهر تو در دلم
دردیست درد هجرت تو کاندر علاج آن
اول منم که در غم هجر تو هر شبی
جانی که بوی برد ز گلزار وصل تو
گوشی که شرح وصف کمال رخت شنید
چون کیمیای مهر تو با فیض همره است
مهرت نه عارضی است که جای دگر شود
نوعی نیامده است که با جان به در شود
هرچند سعی بیش نمائی بتر شود
دود دلم به گنبد افلاک پر شود
او را چگونه بی‏گل رویت به سر شود
شاید که از حدیث لبت پرگهر شود
روزی امید هست که این خاک زر شود

شناسه شعر: 10062

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

دوست را چاره به جز مرهم رحمت نبود

 

خیره آن دیده که گریان نبود در غم تو

تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

 

دولت از مهدی هادی طلب و سایه او

هر که را عدل نباشد فر دولت نبود

 

پادشاهی نرسد جز نبی و عترت او

زانکه عصمت دگری را و طهارت نبود

 

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

 

دانش اندوز و ادب ورز که در مجلس او

هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

 

فیض از نائب حق در ره حق همت خواه

که در این عصر جز او صاحب همت نبود

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
خیره آن دیده که گریان نبود در غم تو
دولت از مهدی هادی طلب و سایه او
پادشاهی نرسد جز نبی و عترت او
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
دانش اندوز و ادب ورز که در مجلس او
فیض از نائب حق در ره حق همت خواه
دوست را چاره به جز مرهم رحمت نبود
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
هر که را عدل نباشد فر دولت نبود
زانکه عصمت دگری را و طهارت نبود
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
که در این عصر جز او صاحب همت نبود

شناسه شعر: 10061

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

نفس برآید و مقصود بر نمی‌‏آید

فغان که بخت من از خواب بر نمی‏‌آید

 

کسی ز مهدی هادی نشان نمی‌‏بخشد

به سوی ما ز خیالش خبر نمی‌‏آید

 

به آب دیده شب و روز تربیت کردم

نهال گلبن شوقش به بر نمی‌‏آید

 

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

زمان محنت هجرش به سر نمی‌‏آید

 

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی‌‏آید

 

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

وزان میانه یکی کارگر نمی‏‌آید

 

چه سعی‌‏ها که نمودیم فیض در ره او

دریغ کار ز ما این قدر نمی‌‏آید

نفس برآید و مقصود بر نمی‌‏آید
کسی ز مهدی هادی نشان نمی‌‏بخشد
به آب دیده شب و روز تربیت کردم
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
چه سعی‌‏ها که نمودیم فیض در ره او
فغان که بخت من از خواب بر نمی‏‌آید
به سوی ما ز خیالش خبر نمی‌‏آید
نهال گلبن شوقش به بر نمی‌‏آید
زمان محنت هجرش به سر نمی‌‏آید
که آب زندگیم در نظر نمی‌‏آید
وزان میانه یکی کارگر نمی‏‌آید
دریغ کار ز ما این قدر نمی‌‏آید

شناسه شعر: 10060

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

 

هزار حیله برانگیختیم تا شاید

بریم ره به سراپرده امام و نشد

 

به معرفت نرسی تا به وصل او نرسی

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

 

فغان که در طلبش عمر رفت و یک ساعت

ز وصل دلکش او خواستیم کام و نشد

 

دریغ و درد که در جستجو سرآمد عمر

شباب و شیب در این کار شد تمام و نشد

 

در آرزوی لقایش بسوختیم ای فیض

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
هزار حیله برانگیختیم تا شاید
به معرفت نرسی تا به وصل او نرسی
فغان که در طلبش عمر رفت و یک ساعت
دریغ و درد که در جستجو سرآمد عمر
در آرزوی لقایش بسوختیم ای فیض
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
بریم ره به سراپرده امام و نشد
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
ز وصل دلکش او خواستیم کام و نشد
شباب و شیب در این کار شد تمام و نشد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

شناسه شعر: 10059

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بخت از قدوم دوست نشانم نمی‏‌دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی‌‏دهد

 

جان می‏‌دهم برای لقایش به صدق دل

اینم نمی‏‌ستاند و آنم نمی‌‏دهد

 

مردم ز اشتیاق در این پرده راه نیست

یا هست پرده‏‌دار نشانم نمی‌‏دهد

 

دانم به صبر دست دهد کام دل ولی

بدعهدی زمانه امانم نمی‌‏دهد

 

چندان که بر کنار چو پرگار می‌‏روم

دوران چو نقطه ره به میانم نمی‏‌دهد

 

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

از آه و ناله فیض امانم نمی‏‌دهد

بخت از قدوم دوست نشانم نمی‏‌دهد
جان می‏‌دهم برای لقایش به صدق دل
مردم ز اشتیاق در این پرده راه نیست
دانم به صبر دست دهد کام دل ولی
چندان که بر کنار چو پرگار می‌‏روم
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
دولت خبر ز راز نهانم نمی‌‏دهد
اینم نمی‏‌ستاند و آنم نمی‌‏دهد
یا هست پرده‏‌دار نشانم نمی‌‏دهد
بدعهدی زمانه امانم نمی‌‏دهد
دوران چو نقطه ره به میانم نمی‏‌دهد
از آه و ناله فیض امانم نمی‏‌دهد

شناسه شعر: 10058

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

 

یک دم چه می‏شود که ز ما یاد آورند

آنان که پنج وقت به او اقتدا کنند

 

پنهان ز دشمنان چه شود گر رهم دهند

خیر نهان کسان ز بهر خدا کنند

 

معلوم نیست وقت حضورش چو بر کسی

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبش دوا کنند

 

در دست کس چو نیست حصول لقای او

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

 

حالی درون پرده ز مهرش زنند لاف

از آن زمان که پرده برافتد چها کنند

 

گر طالب لقای امامی به علم کوش

اهل نظر معامله با آشنا کنند

 

وصل امام فیض میسر نمی‏شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
یک دم چه می‏شود که ز ما یاد آورند
پنهان ز دشمنان چه شود گر رهم دهند
معلوم نیست وقت حضورش چو بر کسی
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
در دست کس چو نیست حصول لقای او
حالی درون پرده ز مهرش زنند لاف
گر طالب لقای امامی به علم کوش
وصل امام فیض میسر نمی‏شود
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
آنان که پنج وقت به او اقتدا کنند
خیر نهان کسان ز بهر خدا کنند
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
از آن زمان که پرده برافتد چها کنند
اهل نظر معامله با آشنا کنند
شاهان کم التفات به حال گدا کنند

شناسه شعر: 10057

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

جان بی‏لقای مهدی ذوقی چنان ندارد

وانکس که این ندارد حقا که آن ندارد

 

ذوقی چنان ندارد بی‏خدمتش عبادت

بی‏خدمتش عبادت ذوقی چنان ندارد

 

با هیچ کس نشانی از حضرتش ندیدم

یا کس خبر نبخشد، یا او نشان ندارد

 

در سرّ غیبت او بس عقل‏ها فرو ماند

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

 

عمری که بی‏حضورش بگذشت اهل دل را

ماند به جوی بی‏آب یا تن که جان ندارد

 

مثل تو پادشاهی، معصوم لوحش اللّه

چشم جهان ندیده، دور زمان ندارد

 

گرچه بسی ز وصلش ای فیض بی‏نصیبند

کس مبتلای حرمان چون من گمان ندارد

جان بی‏لقای مهدی ذوقی چنان ندارد
ذوقی چنان ندارد بی‏خدمتش عبادت
با هیچ کس نشانی از حضرتش ندیدم
در سرّ غیبت او بس عقل‏ها فرو ماند
عمری که بی‏حضورش بگذشت اهل دل را
مثل تو پادشاهی، معصوم لوحش اللّه
گرچه بسی ز وصلش ای فیض بی‏نصیبند
وانکس که این ندارد حقا که آن ندارد
بی‏خدمتش عبادت ذوقی چنان ندارد
یا کس خبر نبخشد، یا او نشان ندارد
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
ماند به جوی بی‏آب یا تن که جان ندارد
چشم جهان ندیده، دور زمان ندارد
کس مبتلای حرمان چون من گمان ندارد

شاعران

شاعران