شاعران

ادبیات و شعر مهدوی

شناسه شعر: 10127

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مهدی هادی چو بنشیند به جای خویشتن

زنده گرداند جهان را همچو جان کاید به تن

 

خوش به جای خویشتن باشد نشست خسروی

تا نشیند هر کسی دیگر به جای خویشتن

 

شیعه‏ ی او را بشارت ده به حسن خاتمت

کاسم اعظم کرد ازو کوتاه دست اهرمن

 

شوکت مهدیّ اهل البیت و عالم گیریش

شد در افواه خلایق داستان انجمن

 

شد در افواه خلایق داستان انجمن

هر نفس با بوی رحمن می‏وزد باد یمن

 

گوشه‏گیران انتظار جلوه‏ات دارند هان

خویش را کن آشکار و برقع از رخ برفکن

 

جویبار ملک را آب روان شمشیر تست

نونهال عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن

 

حافظ این ابیات گفت و فیض در تضمین آن

مشورت با عقل کرد، المستشار مؤتمن‏

مهدی هادی چو بنشیند به جای خویشتن
خوش به جای خویشتن باشد نشست خسروی
شیعه‏ ی او را بشارت ده به حسن خاتمت
شوکت مهدیّ اهل البیت و عالم گیریش
شد در افواه خلایق داستان انجمن
گوشه‏ گیران انتظار جلوه‏ ات دارند هان
جویبار ملک را آب روان شمشیر تست
حافظ این ابیات گفت و فیض در تضمین آن
زنده گرداند جهان را همچو جان کاید به تن
تا نشیند هر کسی دیگر به جای خویشتن
کاسم اعظم کرد ازو کوتاه دست اهرمن
شد در افواه خلایق داستان انجمن
هر نفس با بوی رحمن می‏وزد باد یمن
خویش را کن آشکار و برقع از رخ برفکن
نونهال عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
مشورت با عقل کرد، المستشار مؤتمن‏

شناسه شعر: 10126

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

با ما یکی به آن لب مشکین خطاب کن

بگشای نافه را و جهان مستطاب کن

 

از پرده خفا به درآ، آشکار شو

ای آفتاب پرتو خود بی‏سحاب کن‏

 

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

بنیاد ظلم و خانه ظالم خراب کن‏

 

هان وقت فوت می‏شود این دور تست

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

 

دیگر نماند صبر به دل‏های دوستان

بردار پرده از رخ و رفع حجاب کن

 

فیضت وصال می‏طلبد از در دعا

یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

با ما یکی به آن لب مشکین خطاب کن
از پرده خفا به درآ، آشکار شو
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
هان وقت فوت می‏شود این دور تست
دیگر نماند صبر به دل‏های دوستان
فیضت وصال می‏طلبد از در دعا
بگشای نافه را و جهان مستطاب کن
ای آفتاب پرتو خود بی‏سحاب کن‏
بنیاد ظلم و خانه ظالم خراب کن‏
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
بردار پرده از رخ و رفع حجاب کن
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

شناسه شعر: 10125

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای لقایت آرزوی مؤمنان

وز برایت های و هوی مؤمنان

 

یا غیاث الحق و یا قطب الوری

التفاتی کن به سوی مؤمنان

 

مو به مو از شوق در رقص آمدند

بوی آمد از تو سوی مؤمنان‏

 

مؤمنان را در حقیقت قبله‌‏ای

زان به سوی تست روی مؤمنان

 

گفتگویت گفتگوی اهل دل

جستجویت جستجوی مؤمنان

 

از قدوم دلکش جان پرورت

مژده‌‏ای بفرست سوی مؤمنان

 

در دلش مهر شما بلوا گرفت

فیض را زانست خوی مؤمنان

ای لقایت آرزوی مؤمنان
یا غیاث الحق و یا قطب الوری
مو به مو از شوق در رقص آمدند
مؤمنان را در حقیقت قبله‌‏ای
گفتگویت گفتگوی اهل دل
از قدوم دلکش جان پرورت
در دلش مهر شما بلوا گرفت
وز برایت های و هوی مؤمنان
التفاتی کن به سوی مؤمنان
بوی آمد از تو سوی مؤمنان‏
زان به سوی تست روی مؤمنان
جستجویت جستجوی مؤمنان
مژده‌‏ای بفرست سوی مؤمنان
فیض را زانست خوی مؤمنان

شناسه شعر: 10124

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

اماما پای نه تا آنکه در پایت سراندازیم

نثارِ خاکِ راهت را دل و جان و زر اندازیم

 

جهانِ تیرهٔ پُرظلم را از هم بیفشانیم

فَلک را سقف بشکافیم و طرح دیگر اندازیم

 

یکی از عقل می‌‏لافد، یکی طامات می‌‏بافد

بیا کین داوری‏‌ها را به پیش داور اندازیم

 

اگر دشمن بر آن باشد که خون دوستان ریزد

به سیف اللّه دست آریم و بنیادش براندازیم

 

خوش آن روزی که بینیمت نشسته جای پیغمبر

به دور مجلست گردیم و از دشمن سر اندازیم

 

صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز

بوَد کان شاهِ خوبان را نظر بر منظر اندازیم

 

به خاک درگهش روی نیاز آریم همچون فیض

از آنجا خویش را شاید به حوض کوثر اندازیم

اماما پای نه تا آنکه در پایت سراندازیم
جهانِ تیرهٔ پُرظلم را از هم بیفشانیم
یکی از عقل می‌‏لافد، یکی طامات می‌‏بافد
اگر دشمن بر آن باشد که خون دوستان ریزد
خوش آن روزی که بینیمت نشسته جای پیغمبر
صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز
به خاک درگهش روی نیاز آریم همچون فیض
نثارِ خاکِ راهت را دل و جان و زر اندازیم
فَلک را سقف بشکافیم و طرح دیگر اندازیم
بیا کین داوری‏‌ها را به پیش داور اندازیم
به سیف اللّه دست آریم و بنیادش براندازیم
به دور مجلست گردیم و از دشمن سر اندازیم
بوَد کان شاهِ خوبان را نظر بر منظر اندازیم
از آنجا خویش را شاید به حوض کوثر اندازیم

شناسه شعر: 10123

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

خاک کوی تو شوم از دو جهان برخیزم

 

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

 

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم‏

 

بگذرم گر ز جهان بر سر خاکم آرش

تا ببویش ز لحد رقص کنان برخیزم

 

فاش کن سرّ قیامت ز قیام قائم

قامتش را بنما کز سر و جان برخیزم

 

قامت قائم حق را چو ببینم قائم

همچو فیض از سر اسباب جهان برخیزم

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
یارب از ابر هدایت برسان بارانی
بگذرم گر ز جهان بر سر خاکم آرش
فاش کن سرّ قیامت ز قیام قائم
قامت قائم حق را چو ببینم قائم
خاک کوی تو شوم از دو جهان برخیزم
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم‏
تا ببویش ز لحد رقص کنان برخیزم
قامتش را بنما کز سر و جان برخیزم
همچو فیض از سر اسباب جهان برخیزم

شناسه شعر: 10122

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

حجاب چهره جان می‏شود غبار تنم

خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

 

بیا و هستی من در وجود من کم کن

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

 

بسی ز عمر گذشت و نیافتم کامی

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

 

اگر چو شمع ببارم سرشک نیست عجیب

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

 

مرا که خدمت صاحب زمان بود معذور

چرا زمین ستم پیشگان بود وطنم

 

سزای همچو منی نیست دوری از در او

که پای تا سر من مهر اوست و من نه منم

 

محبت علی و عترتش حیات من است

ولای آل نبی همچو جان و من بدنم

 

چنان محبت و مهر شما به دل دارم

که گر زنند به تیغم دل از شما نکنم

 

ز بس حدیث شما فیض گفت نزدیکست

که غیر حرف شما نشنود کس از سخنم‏

حجاب چهره جان می‏شود غبار تنم
بیا و هستی من در وجود من کم کن
بسی ز عمر گذشت و نیافتم کامی
اگر چو شمع ببارم سرشک نیست عجیب
مرا که خدمت صاحب زمان بود معذور
سزای همچو منی نیست دوری از در او
محبت علی و عترتش حیات من است
چنان محبت و مهر شما به دل دارم
ز بس حدیث شما فیض گفت نزدیکست
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
چرا زمین ستم پیشگان بود وطنم
که پای تا سر من مهر اوست و من نه منم
ولای آل نبی همچو جان و من بدنم
که گر زنند به تیغم دل از شما نکنم
که غیر حرف شما نشنود کس از سخنم‏

شناسه شعر: 10121

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مولای من بیا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم‏

 

زانجا که فیض عام سعادت فروغ تست

بیرون شدن نمای ز ظُلمات حیرتم

 

هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت

گر تو شفاعتم بکنی ز اهل رحمتم

 

عرفان خاندان نه به کسب است و اختیار

این موهبت رسید ز میراث فطرتم

 

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در شوق دیدن تو هواخواه غربتم

 

دریا و کوه در ره و من خسته ضعیف

ای حضرت امام مدد ده به همتم

 

دورم به صورت از در دولتسرای تو

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

 

فیضا تو را هوای نثار دلست و جان

در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم‏

مولای من بیا که هواخواه خدمتم
زانجا که فیض عام سعادت فروغ تست
هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت
عرفان خاندان نه به کسب است و اختیار
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
دریا و کوه در ره و من خسته ضعیف
دورم به صورت از در دولت سرای تو
فیضا تو را هوای نثار دلست و جان
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم‏
بیرون شدن نمای ز ظُلمات حیرتم
گر تو شفاعتم بکنی ز اهل رحمتم
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
در شوق دیدن تو هواخواه غربتم
ای حضرت امام مدد ده به همتم
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم‏

شناسه شعر: 10120

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم

گو شیعه امامم و سوگند می‏خورم‏

 

عصر ظهور حضرت او خواهم از خدا

پیرانه سر هوای جوانیست بر سرم

 

مولا من به عرش رسم گر ز روی فضل

مملوک آن جنابم و مسکین این درم

 

من جرعه‏نوش مهر تو بودم چه در ازل

کی ترک آب خورد کند طبع خو گرم

 

گر باورت نمی‏شود از بنده این حدیث

از گفته کمال دلیلی بیاورم

 

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

 

نامم ز شیعیان و محبان مباد اگر

غیر از محبت تو بود شغل دیگرم‏

 

بال و پری ندارم و این طرفه ترکه نیست

غیر از هوای منزل سیمرغ در سرم

 

عهد الست بود مرا با ولای تو

از شاهراه عمر بر این راه بگذرم

 

ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر

من چون رسم به وصل که از ذره کمترم‏

 

شکر خدا که سینه‏ام از مهر تو پر است

کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

 

راهم مزن به وصف زلال خضر که من

از جام آل جرعه‏کش حوض کوثرم

 

اخلاص فیض هست ز حافظ زیادتر

حقا بدین گواست خداوند داورم‏

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
عصر ظهور حضرت او خواهم از خدا
مولا من به عرش رسم گر ز روی فضل
من جرعه ‏نوش مهر تو بودم چه در ازل
گر باورت نمی‏شود از بنده این حدیث
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
نامم ز شیعیان و محبان مباد اگر
بال و پری ندارم و این طرفه ترکه نیست
عهد الست بود مرا با ولای تو
ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
شکر خدا که سینه‏ام از مهر تو پر است
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
اخلاص فیض هست ز حافظ زیادتر
گو شیعه امامم و سوگند می‏خورم‏
پیرانه سر هوای جوانیست بر سرم
مملوک آن جنابم و مسکین این درم
کی ترک آب خورد کند طبع خو گرم
از گفته کمال دلیلی بیاورم
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
غیر از محبت تو بود شغل دیگرم‏
غیر از هوای منزل سیمرغ در سرم
از شاهراه عمر بر این راه بگذرم
من چون رسم به وصل که از ذره کمترم‏
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
از جام آل جرعه ‏کش حوض کوثرم
حقا بدین گواست خداوند داورم‏

شناسه شعر: 10119

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

یاد مهدی چه کنم صبر به صحرا فکنم

و اندرین کار دل خویش به دریا فکنم

 

دیده دریا کنم از خون جگر در شوقش

راز سربسته خود را به خدا وافکنم‏

 

مایه خوش‏دلی آنجاست که دلداری هست

می‏کنم سعی که خود را مگر آنجا فکنم

 

فلک از تیر غمت بر جگرم زد من هم

عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم‏

 

شور و غوغا و فغان در ملکوت اندازم

غلغل ولوله در گنبد مینا فکنم‏

 

از دل تنگ گنه‏کار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

 

به دعا دست برآورده ز آه سحری

بهر تأثیر دعا تیر به هر جا فکنم

 

گفتگو را بهل ای فیض بیا تا خود را

بهر تفتیش درین عرصه غبرا فکنم

 

چون توان برد به سر در طلب وصل تو عمر

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

یاد مهدی چه کنم صبر به صحرا فکنم
دیده دریا کنم از خون جگر در شوقش
مایه خوش‏دلی آنجاست که دلداری هست
فلک از تیر غمت بر جگرم زد من هم
شور و غوغا و فغان در ملکوت اندازم
از دل تنگ گنه‏کار برآرم آهی
به دعا دست برآورده ز آه سحری
گفتگو را بهل ای فیض بیا تا خود را
چون توان برد به سر در طلب وصل تو عمر
و اندرین کار دل خویش به دریا فکنم
راز سربسته خود را به خدا وافکنم‏
می‏کنم سعی که خود را مگر آنجا فکنم
عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم‏
غلغل ولوله در گنبد مینا فکنم‏
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
بهر تأثیر دعا تیر به هر جا فکنم
بهر تفتیش درین عرصه غبرا فکنم
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

شناسه شعر: 10118

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف‏ها می‏کنی ای خاک درت تاج سرم‏

 

کاش راهی به سر کوی تو می‏داشتمی

تا به سر سوی تو می‏آمدم از هر گذرم‏

 

نتوان قطع بیابان فراق تو نمود

مگر آگه کنی از رسم و ره این سفرم‏

 

راه منزلگه خویشم بنما تا پس از این

پیش گیرم ره آن کوی و به سر می‏سپرم

 

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم‏

 

خرم آن روز کزین مرحله بربندم رخت

وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم‏

 

ای نسیم سحری بندگی ما برسان

گو فراموش مکن وقت دعای سحرم

 

شاید ای فیض اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
کاش راهی به سر کوی تو می‏داشتمی
نتوان قطع بیابان فراق تو نمود
راه منزلگه خویشم بنما تا پس از این
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
خرم آن روز کزین مرحله بربندم رخت
ای نسیم سحری بندگی ما برسان
شاید ای فیض اگر در طلب گوهر وصل
لطف‏ها می‏کنی ای خاک درت تاج سرم‏
تا به سر سوی تو می‏آمدم از هر گذرم‏
مگر آگه کنی از رسم و ره این سفرم‏
پیش گیرم ره آن کوی و به سر می‏سپرم
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم‏
وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم‏
گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

شناسه شعر: 10117

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

روزی مرا وصال تو روزی اگر شود

بر منتهای همت خود کامران شدم

 

زاندم که خیل شوق رخت رو به دل نهاد

ایمن ز جور فتنه آخر زمان شدم

 

آن روز بر دلم در معنی گشاده شد

کز دوستان یک جهت خاندان شدم

 

اول ز حرف و صوت وجودم خبر نبود

در مکتب ولای علی نکته‏دان شدم

 

ای گلبن حدیقه بگزیده رسل

در سایه تو بلبل باغ جنان شدم

 

پر شد دلم ز مهر نبیّ و ولیّ و آل

زین دوستی به کام دل دوستان شدم‏

 

روزی بود به فیض بگوید امام عصر

خوش باش من به عفو گناهت ضمان شدم

روزی مرا وصال تو روزی اگر شود
زاندم که خیل شوق رخت رو به دل نهاد
آن روز بر دلم در معنی گشاده شد
اول ز حرف و صوت وجودم خبر نبود
ای گلبن حدیقه بگزیده رسل
پر شد دلم ز مهر نبیّ و ولیّ و آل
روزی بود به فیض بگوید امام عصر
بر منتهای همت خود کامران شدم
ایمن ز جور فتنه آخر زمان شدم
کز دوستان یک جهت خاندان شدم
در مکتب ولای علی نکته‏دان شدم
در سایه تو بلبل باغ جنان شدم
زین دوستی به کام دل دوستان شدم‏
خوش باش من به عفو گناهت ضمان شدم

شناسه شعر: 10116

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

اماما در فراقت شد هزاران رخنه در دینم

بیا یک بار دیگر کن ز نو اسلام تلقینم

 

به آن مستظهرم جانا که دل مأوای تو گردد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

 

شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین

اگر در صبح جان دادن تو باشی شمع بالینم

 

از آن ترسم من بی‏دل که پیش از روز وصل تو

به تلخی ناگهان از تن برآید جان شیرینم

 

جهانِ فانی و باقی فدای آل پیغمبر

طفیل نور ایشان است هر چیزی که می‏بینم

 

حدیث آرزومندی که ثبتش کرد فیض اینجا

بود ارواح اشعاری که حافظ داد تلقینم

 

هرچند پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم

هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم

اماما در فراقت شد هزاران رخنه در دینم
به آن مستظهرم جانا که دل مأوای تو گردد
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین
از آن ترسم من بی‏دل که پیش از روز وصل تو
جهانِ فانی و باقی فدای آل پیغمبر
حدیث آرزومندی که ثبتش کرد فیض اینجا
هرچند پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم
بیا یک بار دیگر کن ز نو اسلام تلقینم
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
اگر در صبح جان دادن تو باشی شمع بالینم
به تلخی ناگهان از تن برآید جان شیرینم
طفیل نور ایشان است هر چیزی که می‏بینم
بود ارواح اشعاری که حافظ داد تلقینم
هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شناسه شعر: 10115

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

 

سیف و عصمت علم و نصرت جمع کرد

یار ما دین دارد و آن نیز هم

 

از طفیل اوست کل کائنات

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

 

داستان در پرده می‏گویم ولی

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

 

روزهای وصل معصومان گذشت

بگذرد ایام هجران نیز هم‏

 

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم‏

 

صبر کن ای فیض تا عصر امام

دین قوی خواهد شد ایمان نیز هم

دردم از یار است و درمان نیز هم
سیف و عصمت علم و نصرت جمع کرد
از طفیل اوست کل کائنات
داستان در پرده می‏گویم ولی
روزهای وصل معصومان گذشت
اعتمادی نیست بر کار جهان
صبر کن ای فیض تا عصر امام
دل فدای او شد و جان نیز هم
یار ما دین دارد و آن نیز هم
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
بگذرد ایام هجران نیز هم‏
بلکه بر گردون گردان نیز هم‏
دین قوی خواهد شد ایمان نیز هم

شناسه شعر: 10114

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

گرچه افتاد ز هجرش گرهی در کارم

همچنان چشم کرم از کرمش می‌‏دارم‏

 

می‏‌کشم بار چه کوه غم هجران امروز

تا که فردا دهد آن شه به بر خود بارم

 

به صد امید نهادیم در این بادیه پای

ای دلیل ره گمگشته فرو مگذارم

 

پاسبان حرم دل شده‌‏ام در همه شب

تا در این پرده جز اندیشهٔ او نگذارم‏

 

دیدهٔ بخت به افسانهٔ او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم‏

 

فیض از حافظ شیراز گرفت این ابیات

«در غم هجر تو می‏‌خوانم و خون می‏‌بارم»

گرچه افتاد ز هجرش گرهی در کارم
می‏‌کشم بار چه کوه غم هجران امروز
به صد امید نهادیم در این بادیه پای
پاسبان حرم دل شده‌‏ام در همه شب
دیدهٔ بخت به افسانهٔ او شد در خواب
فیض از حافظ شیراز گرفت این ابیات
همچنان چشم کرم از کرمش می‌‏دارم‏
تا که فردا دهد آن شه به بر خود بارم
ای دلیل ره گمگشته فرو مگذارم
تا در این پرده جز اندیشهٔ او نگذارم‏
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم‏
«در غم هجر تو می‏‌خوانم و خون می‏‌بارم»

شناسه شعر: 10113

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

در توسل به جناب تو چه تدبیر کنم

چند در فرقت تو ناله شبگیر کنم‏

 

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

 

در شب هجر تو مجموع پریشانی خویش

کو مجالی که یکایک همه تقریر کنم‏

 

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش دل آرای تو تصویر کنم

 

گر بدانم که وصال تو به جان دست دهد

دل و جان را همه در بازم و توفیر کنم‏

 

جان ز من گر طلبی زود فشانم به رهت

ور تو سر خواهی حاشای که من دیر کنم‏

 

دم مزن فیض ز دشواری هجران با من

چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

در توسل به جناب تو چه تدبیر کنم
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در شب هجر تو مجموع پریشانی خویش
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد
گر بدانم که وصال تو به جان دست دهد
جان ز من گر طلبی زود فشانم به رهت
دم مزن فیض ز دشواری هجران با من
چند در فرقت تو ناله شبگیر کنم‏
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
کو مجالی که یکایک همه تقریر کنم‏
در نظر نقش دل آرای تو تصویر کنم
دل و جان را همه در بازم و توفیر کنم‏
ور تو سر خواهی حاشای که من دیر کنم‏
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

شناسه شعر: 10112

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه‏‌های غریبانه قصه پردازم

 

به یاد مهدی هادی چنان بگریم زار

که راه و رسم فراق از جهان براندازم

 

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

 

خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی مهدی هادی علم برافرازم

 

هوای منزل او آب زندگانی و من

به خاک آتش بیگانه سوزم و سازم

 

به کوی تو نتوانم به خویش ره بردن

مگر به بال عنایت دهی تو پروازم

 

نه همدمی نه رفیقی نه مژدهٔ وصلی

بنال فیض که جز ناله نیست دمسازم

نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به یاد مهدی هادی چنان بگریم زار
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
هوای منزل او آب زندگانی و من
به کوی تو نتوانم به خویش ره بردن
نه همدمی نه رفیقی نه مژدهٔ وصلی
به مویه‏‌های غریبانه قصه پردازم
که راه و رسم فراق از جهان براندازم
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
به کوی مهدی هادی علم برافرازم
به خاک آتش بیگانه سوزم و سازم
مگر به بال عنایت دهی تو پروازم
بنال فیض که جز ناله نیست دمسازم

شناسه شعر: 10111

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ما شبی دست برآریم و دعائی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جائی بکنیم

 

خشک شد بیخ طرب راه مقام تو کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمائی بکنیم

 

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوائی بکنیم

 

مدد از مهدی هادی طلب ای دل ورنه

کار صعب است مبادا که خطائی بکنیم

 

سایه طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایه میمون همائی بکنیم

 

کی بود نعره‏زنان در قدمش از سر شوق

دست و تیغی بگشائیم و غزائی بکنیم

 

تا توان فیض ز حافظ سخنی پیدا کن

تا به قول و غزلش ساز و نوائی بکنیم

ما شبی دست برآریم و دعائی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه مقام تو کجاست
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
مدد از مهدی هادی طلب ای دل ورنه
سایه طایر کم حوصله کاری نکند
کی بود نعره‏زنان در قدمش از سر شوق
تا توان فیض ز حافظ سخنی پیدا کن
غم هجران تو را چاره ز جائی بکنیم
تا در آن آب و هوا نشو و نمائی بکنیم
تا طبیبش به سر آریم و دوائی بکنیم
کار صعب است مبادا که خطائی بکنیم
طلب از سایه میمون همائی بکنیم
دست و تیغی بگشائیم و غزائی بکنیم
تا به قول و غزلش ساز و نوائی بکنیم

شناسه شعر: 10110

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

خیز تا چاره این غم به مناجات بریم

حاجت خود به بر قاضی حاجات بریم

 

مقصد اصلی دل را که لقای مهدی است

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

 

از خدا خدمت او را به تضرع طلبیم

به مناجات مگر ره به ملاقات بریم

 

ما خود آن حال نداریم مقام تو کجاست

مگر از رهگذرت پی به مقامات بریم

 

نارسیده به وصالت ز جهان گر برویم

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

 

فتنه می‏بارد از این قصر مقرنس برخیز

تا به ظلّ تو پناه از همه آفات بریم

 

در بیابان غمت گم شدن آخر تا چند

ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم‏

 

کوس ناموس تو از کنگره عرش زنیم

عَلَم مهر تو بر بام سماوات بریم

 

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم

 

غیر جان چیست که تا در قدمش افشانیم

غیر اخلاص چه داریم که سوغات بریم

 

فیض بیهوده مکن بر سر هر کوی خروش

خیز تا چاره این غم به مناجات بریم‏

خیز تا چاره این غم به مناجات بریم
مقصد اصلی دل را که لقای مهدی است
از خدا خدمت او را به تضرع طلبیم
ما خود آن حال نداریم مقام تو کجاست
نارسیده به وصالت ز جهان گر برویم
فتنه می‏بارد از این قصر مقرنس برخیز
در بیابان غمت گم شدن آخر تا چند
کوس ناموس تو از کنگره عرش زنیم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
غیر جان چیست که تا در قدمش افشانیم
فیض بیهوده مکن بر سر هر کوی خروش
حاجت خود به بر قاضی حاجات بریم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
به مناجات مگر ره به ملاقات بریم
مگر از رهگذرت پی به مقامات بریم
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
تا به ظلّ تو پناه از همه آفات بریم
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم‏
عَلَم مهر تو بر بام سماوات بریم
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
غیر اخلاص چه داریم که سوغات بریم
خیز تا چاره این غم به مناجات بریم‏

شناسه شعر: 10109

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

خیز تا از در طاعات گشادی طلبیم

بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم

 

بهر راه حرم وصل بیا تا برویم

به گدائی به در تقوی و زادی طلبیم‏

 

اشک آلوده ما گرچه روانست ولی

به رسالت بر او پاک نهادی طلبیم

 

لذت داغ غمت بر دل او باد حرام

اگر از جور غم هجر تو دادی طلبیم

 

صبر بر حکم الهی چه کنیم ار نکنیم

از خدا در غم تو خاطر شادی طلبیم‏

 

از پی آن که مگر قابل وصل تو شدیم

از ره تقوی و پرهیز رشادی طلبیم

 

جرم ما شد سبب بستن این در ای فیض

خیز تا از در طاعات گشادی طلبیم

خیز تا از در طاعات گشادی طلبیم
بهر راه حرم وصل بیا تا برویم
اشک آلوده ما گرچه روانست ولی
لذت داغ غمت بر دل او باد حرام
صبر بر حکم الهی چه کنیم ار نکنیم
از پی آن که مگر قابل وصل تو شدیم
جرم ما شد سبب بستن این در ای فیض
بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم
به گدائی به در تقوی و زادی طلبیم‏
به رسالت بر او پاک نهادی طلبیم
اگر از جور غم هجر تو دادی طلبیم
از خدا در غم تو خاطر شادی طلبیم‏
از ره تقوی و پرهیز رشادی طلبیم
خیز تا از در طاعات گشادی طلبیم

شناسه شعر: 10108

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

غم زمانه که هیچش گران نمی‌‏بینم

دواش غیر امام زمان نمی‏‌بینم‏

 

عجب بود که در ایام ما ظهور کند

چرا که طالع خویش آن چنان نمی‌‏بینم

 

ز دامن غم او دست بر نمی‏‌دارم

چرا که مصلحت خود در آن نمی‌‏بینم‏

 

بدین دو دیده حیران من هزار افسوس

که با دو آینه رویش عیان نمی‌‏بینم

 

نشان دوستی اهل بیت پرهیز است

در اهل دانش عصر این نشان نمی‌‏بینم

 

مپرس فیض ز من سرّ غیبتش که در آن

به هیچ‌جا سخن دل نشان نمی‌‏بینم

 

کسی که گوش کند ناله‏‌ام در این غم کو؟

خموش که اهل دلی در جهان نمی‏‌بینم

غم زمانه که هیچش گران نمی‌‏بینم
عجب بود که در ایام ما ظهور کند
ز دامن غم او دست بر نمی‏‌دارم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
نشان دوستی اهل بیت پرهیز است
مپرس فیض ز من سرّ غیبتش که در آن
کسی که گوش کند ناله‏‌ام در این غم کو؟
دواش غیر امام زمان نمی‏‌بینم‏
چرا که طالع خویش آن چنان نمی‌‏بینم
چرا که مصلحت خود در آن نمی‌‏بینم‏
که با دو آینه رویش عیان نمی‌‏بینم
در اهل دانش عصر این نشان نمی‌‏بینم
به هیچ‌جا سخن دل نشان نمی‌‏بینم
خموش که اهل دلی در جهان نمی‏‌بینم

شناسه شعر: 10107

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

حاشا که من حدیث ثنای تو طی کنم

من لاف شوق می‏زنم این کار کی کنم

 

کو پیک صبح تا گله‏های شب فراق

با آن خجسته طلعت فرخنده پی کنم

 

مهدی کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار خدمت وی و اصحاب وی کنم

 

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با مهر اهلبیت صد این نامه طی کنم

 

تا زنده‏ام دم از نبی و آل می‏زنم

کی من حکایت جم و کاووس و کی کنم

 

جانم فدای اوست، بر فیض امانت است

روزی رخش بینم و تسلیم وی کنم

حاشا که من حدیث ثنای تو طی کنم
کو پیک صبح تا گله‏های شب فراق
مهدی کجاست تا همه محصول زهد و علم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر
تا زنده‏ام دم از نبی و آل می‏زنم
جانم فدای اوست، بر فیض امانت است
من لاف شوق می‏زنم این کار کی کنم
با آن خجسته طلعت فرخنده پی کنم
در کار خدمت وی و اصحاب وی کنم
با مهر اهلبیت صد این نامه طی کنم
کی من حکایت جم و کاووس و کی کنم
روزی رخش بینم و تسلیم وی کنم

شناسه شعر: 10106

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

اگر به کوی امامم بود مجال وصول

رسد به دولت وصلش نوای من به حصول‏

 

من شکسته بی‏دست و پا به درگه او

به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول‏

 

کجا روم چکنم حال دل کرا گویم

که گشته‏ام ز فراق امام خویش ملول

 

همین بس است که او را ببینم و در پاش

پس از محاربه دشمنان شوم مقتول

 

دلم چو گشت مصیقل به صیقل مهرش

بود ز زنگ حوادث بر آینه مصقول

 

بگشت بر همه دلها حدیث شوق امام

نیافت چون دل من گوشه برای نزول

 

بگو ثنای امام زمان به جان و به دل

که می‏رسد مدد فیض از نفوس و عقول

اگر به کوی امامم بود مجال وصول
من شکسته بی‏دست و پا به درگه او
کجا روم چکنم حال دل کرا گویم
همین بس است که او را ببینم و در پاش
دلم چو گشت مصیقل به صیقل مهرش
بگشت بر همه دلها حدیث شوق امام
بگو ثنای امام زمان به جان و به دل
رسد به دولت وصلش نوای من به حصول‏
به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول‏
که گشته‏ ام ز فراق امام خویش ملول
پس از محاربه دشمنان شوم مقتول
بود ز زنگ حوادث بر آینه مصقول
نیافت چون دل من گوشه برای نزول
که می‏رسد مدد فیض از نفوس و عقول

شاعران

شاعران