شاعران

ادبیات و شعر مهدوی

شناسه شعر: 10149

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

یا من اشتد فیک اهوائی

سیدی، سیدی و مولائی

 

حبّ خدّام باب دار کم

اشربت فی عروق اعضائی

 

اشتیاقی الیک قد ملئت

مخّ قلبی، صمیم اجزائی

 

کاد روحی یطیر نحوکم

اشتیاقا الیک مولائی

 

کاد قلبی من الجوی انشق

قصد الروح نحو اجزائی

 

یا الهی الیک اشکوا اسب

منک همّی الیک شکوائی

 

انت ذو رحمة و ذو فضل

فادر اسمع لنجوائی

 

مقصدی منک رؤیة القائم

بعد ذاک اتّباع مولائی

 

صل حیاتی بعصر دولته

ارنیه تقّر عینائی

 

ان انا متّ قبل مبعثه

ردّنی رجعة باولائی

 

قد وعدت الرجوع شیعته

ارجعا محیتا بأحیائی

 

ان اسأت و قیل لی محن

او بفیض اکتنی بلامائی

 

بدلّ السیئات احسانا

و الفیض لی تصدّق اسمائی

 

بالنبی و آله الامجاد

سیما صاحبی و مولائی

یا من اشتد فیک اهوائی
حبّ خدّام باب دار کم
اشتیاقی الیک قد ملئت
کاد روحی یطیر نحوکم
کاد قلبی من الجوی انشق
یا الهی الیک اشکوا اسب
انت ذو رحمة و ذو فضل
مقصدی منک رؤیة القائم
صل حیاتی بعصر دولته
ان انا متّ قبل مبعثه
قد وعدت الرجوع شیعته
ان اسأت و قیل لی محن
بدلّ السیئات احسانا
بالنبی و آله الامجاد
سیدی، سیدی و مولائی
اشربت فی عروق اعضائی
مخّ قلبی، صمیم اجزائی
اشتیاقا الیک مولائی
قصد الروح نحو اجزائی
منک همّی الیک شکوائی
فادر اسمع لنجوائی
بعد ذاک اتّباع مولائی
ارنیه تقّر عینائی
ردّنی رجعة باولائی
ارجعا محیتا بأحیائی
او بفیض اکتنی بلامائی
و الفیض لی تصدّق اسمائی
سیما صاحبی و مولائی

شناسه شعر: 10148

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

در طلعت تو پیدا انوار پادشاهی

در غیبت تو پنهان صد حکمت الهی

 

حافظ که خوب گفتست این هشت بیت اینجا

مانا که آمدست آن در وصف تو کماهی

 

«کلک تو بارک اللّه بر ملک دین گشاده

صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی

 

بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم

ملک آن تست و خاتم فرمای هرچه خواهی

 

در حشمت سلیمان هر کس که شک نماید

بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی‏

 

باز، ارچه گاهگاهی بر سر نهد کلاهی

مرغان قاف دانند آئین پادشاهی

 

تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب

تنها جهان بگیرد بی‏منت سپاهی

 

ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت

وی دولت تو ایمن از وصمت تباهی

 

گر پرتوی ز تیغت در کان معدن افتد

یاقوت سرخ رو را سازد به رنگ کاهی

 

دانم دلت ببخشد بر اشک شب‏نشینان

گر حال ما بپرسی از باد صبحگاهی»

 

از حد گذشت اماما سوء ادب ز بنده

بر جرم او به‏بخشای کامد بعذرخواهی

 

در امر حق تعالی تقصیر نیز دارد

سهو و خطا و نسیان، عصیان و روسیاهی

 

جائی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویّ بی‏گناهی

 

خواهم شفاعت از تو در عرصه قیامت

آنگاه عفو کردن زین حرف‌های واهی‏

 

این گفته‏‌های من هم از جان خسته سر زد

گر سر به ره ادب نیست این فیض و عذرخواهی

در طلعت تو پیدا انوار پادشاهی
حافظ که خوب گفتست این هشت بیت اینجا
«کلک تو بارک اللّه بر ملک دین گشاده
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
در حشمت سلیمان هر کس که شک نماید
باز، ارچه گاهگاهی بر سر نهد کلاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت
گر پرتوی ز تیغت در کان معدن افتد
دانم دلت ببخشد بر اشک شب‏نشینان
از حد گذشت اماما سوء ادب ز بنده
در امر حق تعالی تقصیر نیز دارد
جائی که برق عصیان بر آدم صفی زد
خواهم شفاعت از تو در عرصه قیامت
این گفته‏‌های من هم از جان خسته سر زد
در غیبت تو پنهان صد حکمت الهی
مانا که آمدست آن در وصف تو کماهی
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
ملک آن تست و خاتم فرمای هرچه خواهی
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی‏
مرغان قاف دانند آئین پادشاهی
تنها جهان بگیرد بی‏منت سپاهی
وی دولت تو ایمن از وصمت تباهی
یاقوت سرخ رو را سازد به رنگ کاهی
گر حال ما بپرسی از باد صبحگاهی»
بر جرم او به‏بخشای کامد بعذرخواهی
سهو و خطا و نسیان، عصیان و روسیاهی
ما را چگونه زیبد دعویّ بی‏گناهی
آنگاه عفو کردن زین حرف‌های واهی‏
گر سر به ره ادب نیست این فیض و عذرخواهی

شناسه شعر: 10147

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

سلامی چو بوی خوش آشنائی

بدان مردم دیده روشنائی

 

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسائی

 

بدان زبده دودمان نبوت

بدان نخبه عترت مصطفائی‏

 

امام زمان مقتدای خلایق

حفیظ زمین بحر علم سمائی‏

 

دلا باش دائم گدای در او

از ایشان طلب رازهای خدائی

 

ز درگاه آل نبی رو مگردان

که آنجاست مفتاح مشکل گشائی

 

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز اعدای آل پیمبر جدائی

 

نمی‏بینم از همدمان هیچ یاری

دلم خون شد از غصه مهدی کجائی

 

مکن فیض از غیبت خود شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدائی‏

سلامی چو بوی خوش آشنائی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان زبده دودمان نبوت
امام زمان مقتدای خلایق
دلا باش دائم گدای در او
ز درگاه آل نبی رو مگردان
بیاموزمت کیمیای سعادت
نمی‏بینم از همدمان هیچ یاری
مکن فیض از غیبت خود شکایت
بدان مردم دیده روشنائی
بدان شمع خلوتگه پارسائی
بدان نخبه عترت مصطفائی‏
حفیظ زمین بحر علم سمائی‏
از ایشان طلب رازهای خدائی
که آنجاست مفتاح مشکل گشائی
ز اعدای آل پیمبر جدائی
دلم خون شد از غصه مهدی کجائی
چه دانی تو ای بنده کار خدائی‏

شناسه شعر: 10146

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای که حرمانی ما را تو روا می‏‌داری

مخلصان را ز بر خویش جدا می‏‌داری

 

آن جفاها که فراق تو به ما کرد و کند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‏‌داری

 

من در این شکوه که آمد خبری از بر او

کای فلانی گله از حضرت ما می‌‏داری؟!

 

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از چه می‌‏نالی و فریاد چرا می‏‌داری

 

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست

عرض خود می‌‏بری و زحمت ما می‏‌داری

 

خویش را قابل خدمت کن و آنگه بطلب

مستحق ناشده امید عطا می‌‏داری

 

فیض بگذر به بیابان هوس تا برسی

به امیدی که در این ره به خدا می‏‌داری

ای که حرمانی ما را تو روا می‏‌داری
آن جفاها که فراق تو به ما کرد و کند
من در این شکوه که آمد خبری از بر او
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست
خویش را قابل خدمت کن و آنگه بطلب
فیض بگذر به بیابان هوس تا برسی
مخلصان را ز بر خویش جدا می‏‌داری
ما تحمل نکنیم ار تو روا می‏‌داری
کای فلانی گله از حضرت ما می‌‏داری؟!
از چه می‌‏نالی و فریاد چرا می‏‌داری
عرض خود می‌‏بری و زحمت ما می‏‌داری
مستحق ناشده امید عطا می‌‏داری
به امیدی که در این ره به خدا می‏‌داری

شناسه شعر: 10145

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی

دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آئی‏

 

در آرزوی رویت بنشسته به هر راهی

صد زاهد و صد عابد سرگشته سودائی

 

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست نخواهد شد پایان شکیبائی

 

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه تنهائی

 

فکر خود ورای خود در امر تو کی گنجد

کفر است در این وادی خودبینی و خودرائی

 

در دائره فرمان ما نقطه تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی

 

گستاخی و پرگوئی تا چند کنی ای فیض

بگذر تو از این وادی تن ده به شکیبائی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
در آرزوی رویت بنشسته به هر راهی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
فکر خود ورای خود در امر تو کی گنجد
در دائره فرمان ما نقطه تسلیمیم
گستاخی و پرگوئی تا چند کنی ای فیض
دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آئی‏
صد زاهد و صد عابد سرگشته سودائی
کز دست نخواهد شد پایان شکیبائی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهائی
کفر است در این وادی خودبینی و خودرائی
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی
بگذر تو از این وادی تن ده به شکیبائی

شناسه شعر: 10144

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی

شرح نعیم خلد ز وصلت روایتی‏

 

علم خضر ز بحر علومت نشانه‏‌ای

آب حیات معرفتت را کنایتی

 

انفاس عیسی از نفست بود شمه‌‏ای

تعمیر عمر نوح تو را بود آیتی

 

کی عطر سای مجلس روحانیان شدی

گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی

 

هر پاره از دل من و از غصه قصه‏‌ای

هر سطری از خصال تو وز رحمت آیتی

 

تا چند ای امام بسوزیم در فراق

آخر زمان هجر شما را نهایتی‏

 

در آرزوی خاک درش سوختیم ما

یادآور ای صبا که نکردی حمایتی

 

ای فیض عمر رفت و ندیدی امام را

صد مایه داشتی و نکردی کفایتی

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
علم خضر ز بحر علومت نشانه‏‌ای
انفاس عیسی از نفست بود شمه‌‏ای
کی عطر سای مجلس روحانیان شدی
هر پاره از دل من و از غصه قصه‏‌ای
تا چند ای امام بسوزیم در فراق
در آرزوی خاک درش سوختیم ما
ای فیض عمر رفت و ندیدی امام را
شرح نعیم خلد ز وصلت روایتی‏
آب حیات معرفتت را کنایتی
تعمیر عمر نوح تو را بود آیتی
گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
هر سطری از خصال تو وز رحمت آیتی
آخر زمان هجر شما را نهایتی‏
یادآور ای صبا که نکردی حمایتی
صد مایه داشتی و نکردی کفایتی

شناسه شعر: 10143

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

نامحرمان بسازید با جاهلی و پستی!

ای کوته آستینان تا کی دراز دستی‏

 

با خارجی مگوئید حرف خروج قائم

بگذار تا بمیرد در عین خودپرستی

 

قدر امام بشناس ورنه جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

گو شیعه را تو خوش باش با ضعف ناتوانی

بیماری اندرین ره خوشتر ز تندرستی

 

در مذهب تشیع غفلت ز حق گناه است

آری نشان این ره چالاکی است و چستی

 

در غیبت امامت اجر عمل زیاد است

بس صبر کن تو ای فیض بر حالتی که هستی‏

 

خار از چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

نامحرمان بسازید با جاهلی و پستی!
با خارجی مگوئید حرف خروج قائم
قدر امام بشناس ورنه جهان سرآید
گو شیعه را تو خوش باش با ضعف ناتوانی
در مذهب تشیع غفلت ز حق گناه است
در غیبت امامت اجر عمل زیاد است
خار از چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
ای کوته آستینان تا کی دراز دستی‏
بگذار تا بمیرد در عین خودپرستی
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
بیماری اندرین ره خوشتر ز تندرستی
آری نشان این ره چالاکی است و چستی
بس صبر کن تو ای فیض بر حالتی که هستی‏
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

شناسه شعر: 10142

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

گر از روشِ حافظ و قرآن به در آیی

هر ره که روی باز پشیمان به در آیی‏

 

بردار سرودی ز کلامش طرب انگیز

شاید دمی از غُصّهٔ هجران به در آیی

 

جان می‌‏دهم از حسرتِ دیدارِ تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به در آیی‏

 

تا کی چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به در آیی

 

از تیره شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است که همچون مه تابان به درآیی

 

ای فیض مخور غصه که این پردهٔ غیبت

برخیزد و از کلبهٔ احزان به درآیی

گر از روشِ حافظ و قرآن به در آیی
بردار سرودی ز کلامش طرب انگیز
جان می‌‏دهم از حسرتِ دیدارِ تو چون صبح
تا کی چو صبا بر تو گمارم دم همت
از تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
ای فیض مخور غصه که این پردهٔ غیبت
هر ره که روی باز پشیمان به در آیی‏
شاید دمی از غُصّهٔ هجران به در آیی
باشد که چو خورشید درخشان به در آیی‏
کز غنچه چو گل خرم و خندان به در آیی
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
برخیزد و از کلبهٔ احزان به درآیی

شناسه شعر: 10141

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

سحر با باد می‌‏گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

 

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می‌‏رو که با دلدار پیوندی‏

 

قلم را آن زمان نبود که سرّ عشق گوید باز

ورای حدّ تقریر است شرح آرزومندی

 

اماما کن نظر بر ما نظر می‌‏کن به مشتاقان

چرا یکبارگی ما را ز چشم خویش افکندی

 

اگرچه فیض نور تو به عالم می‌‏رسد از غیب

چه از مهر جهان‌افروز نهان در ابر اسفندی

 

ولی بی‌ابر می‏‌خواهیم خورشید جمالت را

که کم‌نور است چشم ما، بینش نیست خرسندی

 

میان گفته‏‌های فیض و نظم حافظ شیراز

نگنجد نسبت دیگر مگر امی و فرزندی

سحر با باد می‌‏گفتم حدیث آرزومندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
قلم را آن زمان نبود که سرّ عشق گوید باز
اماما کن نظر بر ما نظر می‌‏کن به مشتاقان
اگرچه فیض نور تو به عالم می‌‏رسد از غیب
ولی بی‌ابر می‏‌خواهیم خورشید جمالت را
میان گفته‏‌های فیض و نظم حافظ شیراز
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
بدین راه و روش می‌‏رو که با دلدار پیوندی‏
ورای حدّ تقریر است شرح آرزومندی
چرا یکبارگی ما را ز چشم خویش افکندی
چه از مهر جهان‌افروز نهان در ابر اسفندی
که کم‌نور است چشم ما، بینش نیست خرسندی
نگنجد نسبت دیگر مگر امی و فرزندی

شناسه شعر: 10140

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بسی شوق تو در دل هست و می‌‏دانم که می‌‏دانی

که هم نادیده می‏‌بینی و هم ننوشته می‏‌خوانی

 

نداند قدر تو سنّی که از اوهام بیرونی

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

 

ملک در سجده آدم زمین بوسید و نیت کرد

که در حسن تو چیزی یافت پیش از طور انسانی

 

بسی سرگشته‏‌اند این فرقهٔ حق در فراق تو

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی‏

 

ز حق امّید می‌‏دارم که بردارد حجاب از راه

دری از غیب بگشاید برون آیم ز حیرانی

 

ز یمن مقدمش معمور گردد سر به سر عالم

نماند هیچ جا ویران مگر اقلیم ویرانی

 

نماند یک دل خسته نماند یک در بسته

مخور اندوه و شادی کن گره بگشا ز پیشانی

 

شب هجرانش آخر روز وصلی در عقب دارد

بکن ای فیض دشواری به یاد عهد آسانی

بسی شوق تو در دل هست و می‌‏دانم که می‌‏دانی
نداند قدر تو سنّی که از اوهام بیرونی
ملک در سجده آدم زمین بوسید و نیت کرد
بسی سرگشته‏‌اند این فرقهٔ حق در فراق تو
ز حق امّید می‌‏دارم که بردارد حجاب از راه
ز یمن مقدمش معمور گردد سر به سر عالم
نماند یک دل خسته نماند یک در بسته
شب هجرانش آخر روز وصلی در عقب دارد
که هم نادیده می‏‌بینی و هم ننوشته می‏‌خوانی
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
که در حسن تو چیزی یافت پیش از طور انسانی
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی‏
دری از غیب بگشاید برون آیم ز حیرانی
نماند هیچ جا ویران مگر اقلیم ویرانی
مخور اندوه و شادی کن گره بگشا ز پیشانی
بکن ای فیض دشواری به یاد عهد آسانی

شناسه شعر: 10139

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

کتبت قصّة شوقی و مدمعی باکی

بیا که بی‌تو به جان آمدم ز غمناکی‏

 

زمانه را نتوان دید بی‌امام زمان

فکیف حالک یا دهر! ایّ مولاکی‏

 

ز خاک پای تو داد آبروی لاله و گل

چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

 

که را رسد که کند عیب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

 

کسی چگونه ز وصف تو دم تواند زد

که سرّ صنع خدایی ورای ادراکی‏

 

همیشه در نظری گرچه دوری از بر ما

ز وصل هجر تو هم شاکریم و هم شاکی

 

رسوم شرع به تدریج از میان برداشت

فقیه جاهل و کاهل ز جهل بی‌‏باکی‏

 

به قدر آنچه توانیم فیض می‏‌گوییم

که زات رهروان چستی است و چالاکی

کتبت قصّة شوقی و مدمعی باکی
زمانه را نتوان دید بی‌امام زمان
ز خاک پای تو داد آبروی لاله و گل
که را رسد که کند عیب دامن پاکت
کسی چگونه ز وصف تو دم تواند زد
همیشه در نظری گرچه دوری از بر ما
رسوم شرع به تدریج از میان برداشت
به قدر آنچه توانیم فیض می‏‌گوییم
بیا که بی‌تو به جان آمدم ز غمناکی‏
فکیف حالک یا دهر! ایّ مولاکی‏
چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
که سرّ صنع خدایی ورای ادراکی‏
ز وصل هجر تو هم شاکریم و هم شاکی
فقیه جاهل و کاهل ز جهل بی‌‏باکی‏
که زات رهروان چستی است و چالاکی

شناسه شعر: 10138

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

طفیل نور امامند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

 

چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی

که جام جم نکند سود وقت بی‏بصری

 

بکوش خواجه و خالی مباش از غم او

که بنده را نخرد کس به عیب پرهنری

 

بیا و جنت طوبی بخر به مهر امام

در این معامله غافل مشو که حیف خوری

 

مرا در این ظلمات آنچه رهنمائی کرد

نیاز نیم‏ شبی بود و گریه سحری

 

ز هجر وصل تو در حیرتم چه کار کنم

نه در برابر چشمی که غائب از نظری

 

ز من به حضرت مهدی که می‏برد پیغام

که در فراق تو آموخت فیض نوحه‏گری

طفیل نور امامند آدمی و پری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
بکوش خواجه و خالی مباش از غم او
بیا و جنت طوبی بخر به مهر امام
مرا در این ظلمات آنچه رهنمائی کرد
ز هجر وصل تو در حیرتم چه کار کنم
ز من به حضرت مهدی که می‏برد پیغام
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
که جام جم نکند سود وقت بی‏بصری
که بنده را نخرد کس به عیب پرهنری
در این معامله غافل مشو که حیف خوری
نیاز نیم‏ شبی بود و گریه سحری
نه در برابر چشمی که غائب از نظری
که در فراق تو آموخت فیض نوحه‏گری

شناسه شعر: 10137

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

پیرو شریعت باش ای دل ار مسلمانی

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

 

عمر رفته خود بگذشت نامده محقق نیست

حاصل از حیات ای دل یک دم است تا دانی

 

پیش سنی از قائم دم نزن که نتوان گفت

با رفیق نامحرم حرف راز پنهانی

 

گر لقای او خواهی با دعای او پرداز

در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی‏

 

روز و شب دعا می‏کن تا لقای او یابی

جهد کن از وصلش کام خویش بستانی

 

در جهان مجو کامی غیر خدمتش ای فیض

کاین همه نمی‏ارزد شغل عالم فانی

پیرو شریعت باش ای دل ار مسلمانی
عمر رفته خود بگذشت نامده محقق نیست
پیش سنی از قائم دم نزن که نتوان گفت
گر لقای او خواهی با دعای او پرداز
روز و شب دعا می‏کن تا لقای او یابی
در جهان مجو کامی غیر خدمتش ای فیض
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای دل یک دم است تا دانی
با رفیق نامحرم حرف راز پنهانی
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی‏
جهد کن از وصلش کام خویش بستانی
کاین همه نمی‏ارزد شغل عالم فانی

شناسه شعر: 10136

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

تو را می‏گویم ای جویای حق هی

ز جان بنده بشنو این نه از وی‏

 

غذای روح کن گفت پیمبر

مخوان غیر از حدیث از درس‏ها شی‏ء

 

شراب حبّ اهل البیت درکش

به آب زندگانی بوده‏ام پی‏

 

تو را شرع پیمبر رهنما بس

چه می‏جوئی ز اسرار جم و کی

 

به جز حرف خدا و دوستانش

هر آن حرفی که گوئی هست لاشی‏ء

 

مده از دست امر شرع ای فیض

اگر خواهی به جان و دل شوی حی‏

تو را می‏گویم ای جویای حق هی
غذای روح کن گفت پیمبر
شراب حبّ اهل البیت درکش
تو را شرع پیمبر رهنما بس
به جز حرف خدا و دوستانش
مده از دست امر شرع ای فیض
ز جان بنده بشنو این نه از وی‏
مخوان غیر از حدیث از درس‏ها شی‏ء
به آب زندگانی بوده‏ام پی‏
چه می‏جوئی ز اسرار جم و کی
هر آن حرفی که گوئی هست لاشی‏ء
اگر خواهی به جان و دل شوی حی‏

شناسه شعر: 10135

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

وصال او ز عمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به‏

 

مگو سرّ وجودش با مخالف

که راز دوست از دشمن نهان به

 

به خلدم زاهدا دعوت مفرما

که شوق صاحب الامرم از آن به

 

دلا دائم به فکر و ذکر او باش

به حکم آن که طاعت جاودان به

 

ز هر حرفی که گویی فیض جایی

حدیث صاحب عصر و زمان به‏

وصال او ز عمر جاودان به
مگو سرّ وجودش با مخالف
به خلدم زاهدا دعوت مفرما
دلا دائم به فکر و ذکر او باش
ز هر حرفی که گویی فیض جایی
خداوندا مرا آن ده که آن به‏
که راز دوست از دشمن نهان به
که شوق صاحب الامرم از آن به
به حکم آن که طاعت جاودان به
حدیث صاحب عصر و زمان به‏

شناسه شعر: 10134

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

با خون دل نوشتم نزد امام نامه

انّی رأیت دهرا من هجرک القیامه

 

دارم من از فراقت در دیده صد علامت

لیس الدموع عینی هذا لنا العلامه

 

گفتی ملامت آمد از کثرت حدیثش

واللّه ما رأینا حبّا بلاملامه

 

پرسیدم از خبیری حال امام گفتا:

«فی بعده عذاب فی قربه السلامه»

 

با دشمنان مگویید سرّش من آزمودم

من جرّب المجرّب حلّت به الندامه

 

گر چه امام فرض است بهر هدایت خلق

واللّه ما قبلنا من غیرک الامامه

 

ای فیض در وصالش می‏‌کوش تا توانی

حتّی تذوق منه، کأسا من الکرامه

با خون دل نوشتم نزد امام نامه
دارم من از فراقت در دیده صد علامت
گفتی ملامت آمد از کثرت حدیثش
پرسیدم از خبیری حال امام گفتا:
با دشمنان مگویید سرّش من آزمودم
گر چه امام فرض است بهر هدایت خلق
ای فیض در وصالش می‏‌کوش تا توانی
انّی رأیت دهرا من هجرک القیامه
لیس الدموع عینی هذا لنا العلامه
واللّه ما رأینا حبّا بلاملامه
«فی بعده عذاب فی قربه السلامه»
من جرّب المجرّب حلّت به الندامه
واللّه ما قبلنا من غیرک الامامه
حتّی تذوق منه، کأسا من الکرامه

شناسه شعر: 10133

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

امر خلافت، گر نیست دلخواه

گردن نهادیم، الحکم لله

 

خلقی به تضلیل، از راه بردند

پیران جاهل، شیخان گمراه!

 

ما پیر و جاهل، کمتر شناسیم!

یا علم باید، یا قصه کوتاه

 

جهل و ضلالت؟ امر امامت؟

العوذ باللّه! العوذ بالله!

 

قسط و غلاظت؟ کار خلافت؟

استغفر اللّه! استغفر الله!

 

قدر علی را، دانسته بودند

لیکن چه چاره، با بخت گمراه!

 

از ظلم ایشان، یارب چه گوئیم

چشمی و صد نم، جانی و صد آه

 

ما مهر حیدر، در سینه داریم

الحمد للّه، الحمد لله!

 

شوق امامم، از سینه بسترد

درس شبانه، ورد سحرگاه

 

الصّبر مرّ، و العمر فان

یا لیت شعری، ایان ألقاه

 

ای فیض کم زن، از سرّ پنهان

ما را چه کار است، الحکم لله

امر خلافت، گر نیست دلخواه
خلقی به تضلیل، از راه بردند
ما پیر و جاهل، کمتر شناسیم!
جهل و ضلالت؟ امر امامت؟
قسط و غلاظت؟ کار خلافت؟
قدر علی را، دانسته بودند
از ظلم ایشان، یارب چه گوئیم
ما مهر حیدر، در سینه داریم
شوق امامم، از سینه بسترد
الصّبر مرّ، و العمر فان
ای فیض کم زن، از سرّ پنهان
گردن نهادیم، الحکم لله
پیران جاهل، شیخان گمراه!
یا علم باید، یا قصه کوتاه
العوذ باللّه! العوذ بالله!
استغفر اللّه! استغفر الله!
لیکن چه چاره، با بخت گمراه!
چشمی و صد نم، جانی و صد آه
الحمد للّه، الحمد لله!
درس شبانه، ورد سحرگاه
یا لیت شعری، ایان ألقاه
ما را چه کار است، الحکم لله

شناسه شعر: 10132

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان‏سرا بگو

 

ما محرمان خلوت انیسم غم مخور

با یار آشنا سخن آشنا بگو

 

بر این فقیر قصه آن محتشم بخوان

با این گدا حکایت آن پادشا بگو

 

گر دیگرت بر آن در دولت گذر فتد

بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو

 

هرچند ما بدیم تو ما را بدان مگیر

شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

 

جانها در انتظار قدوم تو سوختند

پیغامی از وصول خود ای خوش لقا بگو

 

ما بی‏خبر به راز سراپرده خفا

با مخلصان خود خبر ما مضی بگو

 

دلهای مرده را ز دم خویش زنده کن

از مصطفی حدیث کن از مرتضی بگو

 

از مغرب خفا بدرآ همچو آفتاب

در جلوه ظهور رموز خفا بگو

 

جان‏پرور است قصه مهدی صبا برو

رمزی از او بپرس حدیثی بیا بگو

 

آن کس که گفت خاک ره او نه توتیاست

گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

 

ای فیض اگر هوای امامست در سرت

از سر هوس به در کن و ترک هوا بگو

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
ما محرمان خلوت انیسم غم مخور
بر این فقیر قصه آن محتشم بخوان
گر دیگرت بر آن در دولت گذر فتد
هرچند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
جانها در انتظار قدوم تو سوختند
ما بی‏خبر به راز سراپرده خفا
دلهای مرده را ز دم خویش زنده کن
از مغرب خفا بدرآ همچو آفتاب
جان‏پرور است قصه مهدی صبا برو
آن کس که گفت خاک ره او نه توتیاست
ای فیض اگر هوای امامست در سرت
احوال گل به بلبل دستان‏سرا بگو
با یار آشنا سخن آشنا بگو
با این گدا حکایت آن پادشا بگو
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
پیغامی از وصول خود ای خوش لقا بگو
با مخلصان خود خبر ما مضی بگو
از مصطفی حدیث کن از مرتضی بگو
در جلوه ظهور رموز خفا بگو
رمزی از او بپرس حدیثی بیا بگو
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
از سر هوس به در کن و ترک هوا بگو

شناسه شعر: 10131

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

آرم ای مولای من یک قطره از دریای تو

گفته گویا حافظ این ابیات در سودای تو

 

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

زینت تاج و نگین از گوهر والای تو

 

آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‏دهد

در لباس خسروی رخسار مه سیمای تو

 

گرچه خورشید فلک چشم و چراغ عالمست

روشنائی‌بخش چشم اوست خاک پای تو

 

جلوه‌گاه طایر اقبال گردد هر کجا

سایه اندازد همای چتر گردون‌سای تو

 

از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف

نکته هرگز نشد فوت از دل دانای تو

 

آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار

جرعه‌‏ای بود از زلال لعل جان‌افزای تو

 

عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست

راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو

 

خسروا پیرانه‌سر فیضت جوانی می‏کند

بر امید عفو جان‏بخش گنه‌فرسای تو

آرم ای مولای من یک قطره از دریای تو
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‏دهد
گرچه خورشید فلک چشم و چراغ عالمست
جلوه‌گاه طایر اقبال گردد هر کجا
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
خسروا پیرانه‌سر فیضت جوانی می‏کند
گفته گویا حافظ این ابیات در سودای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
در لباس خسروی رخسار مه سیمای تو
روشنائی‌بخش چشم اوست خاک پای تو
سایه اندازد همای چتر گردون‌سای تو
نکته هرگز نشد فوت از دل دانای تو
جرعه‌‏ای بود از زلال لعل جان‌افزای تو
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
بر امید عفو جان‏بخش گنه‌فرسای تو

شناسه شعر: 10130

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

به خاک پای امام و به حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

 

بهشت اگرچه نه جای گناهکاران است

گناه سوز بود آتش محبت او

 

اگر به معصیت آلوده گشت دامن من

چه باک، پاک بود طاعتش به همت او

 

دمی خفاش گر افسرد غنچه دل را

شکفته می‏شود از نوبهار دولت او

 

بود زمین و زمان از قدوم او خرم

که او خلیفه حق است و دست قدرت او

 

چو دست بر سر ترسو نهد شجاع شود

بخیل حاتم طی گردد از کرامت او

 

مطیع و عاصی خرد و کلان و ضیع و شریف

برند بهره ز فیض زلال رحمت او

 

از آن پر است دل فیض از ولای امام

که از نخاله طین وی است طینت او

به خاک پای امام و به حق نعمت او
بهشت اگرچه نه جای گناهکاران است
اگر به معصیت آلوده گشت دامن من
دمی خفاش گر افسرد غنچه دل را
بود زمین و زمان از قدوم او خرم
چو دست بر سر ترسو نهد شجاع شود
مطیع و عاصی خرد و کلان و ضیع و شریف
از آن پر است دل فیض از ولای امام
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
گناه سوز بود آتش محبت او
چه باک، پاک بود طاعتش به همت او
شکفته می‏شود از نوبهار دولت او
که او خلیفه حق است و دست قدرت او
بخیل حاتم طی گردد از کرامت او
برند بهره ز فیض زلال رحمت او
که از نخاله طین وی است طینت او

شناسه شعر: 10129

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ز در درا و شبستان ما منور کن

هوای مجلس روحانیان معطر کن

 

ستاره شب هجران نمی‏فشاند نور

به آفتاب رخت روز ما منور کن

 

برون خرام و برافروز عالمی ز رخت

سخن بگوی و جهان پر ز درّ و گوهر کن

 

بگو به خازن جنت که خاک مجلس ما

به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن

 

چه لاله داغ دل و اشک‏های خونین بین

بیا بیا و تماشای باغ و منظر کن

 

طمع به وصل شما حدّ چون منی نبود

حوالتم به یکی از نقاط دیگر کن

 

ز زهد خشک به جائی نمی‏رسی ای فیض

به روز شربت وصلش دهان ما تر کن‏

 

به آب تقوی و طاعت به کار تخم ولاش

دماغ را ز گل باغ دل معطر کن

ز در درا و شبستان ما منور کن
ستاره شب هجران نمی‏فشاند نور
برون خرام و برافروز عالمی ز رخت
بگو به خازن جنت که خاک مجلس ما
چه لاله داغ دل و اشک‏های خونین بین
طمع به وصل شما حدّ چون منی نبود
ز زهد خشک به جائی نمی‏رسی ای فیض
به آب تقوی و طاعت به کار تخم ولاش
هوای مجلس روحانیان معطر کن
به آفتاب رخت روز ما منور کن
سخن بگوی و جهان پر ز درّ و گوهر کن
به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
بیا بیا و تماشای باغ و منظر کن
حوالتم به یکی از نقاط دیگر کن
به روز شربت وصلش دهان ما تر کن‏
دماغ را ز گل باغ دل معطر کن

شناسه شعر: 10128

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دانی که چیست دولت، روی امام دیدن

در کوی او گدائی، بر خسروی گزیدن

 

گاهی به حضرت او، راز نهفته گفتن

گاه از لب شریفش اسرار دین شنیدن

 

گاهی جهاد کردن، با دشمنان ملت

سرهای ناکسان را، در مقدمش بریدن

 

مهرش به دل نهفتن، رازش به کس نگفتن

تا بعد از آن بنقشی در دست و خود گزیدن

 

رو چاره‏ای بیندیش، ای فیض در فراقش

جان‏ها رسد به لب‏ها، تا ما به او رسیدن

دانی که چیست دولت، روی امام دیدن
گاهی به حضرت او، راز نهفته گفتن
گاهی جهاد کردن، با دشمنان ملت
مهرش به دل نهفتن، رازش به کس نگفتن
رو چاره‏ای بیندیش، ای فیض در فراقش
در کوی او گدائی، بر خسروی گزیدن
گاه از لب شریفش اسرار دین شنیدن
سرهای ناکسان را، در مقدمش بریدن
تا بعد از آن بنقشی در دست و خود گزیدن
جان‏ها رسد به لب‏ها، تا ما به او رسیدن

شاعران

شاعران