شاعران

ادبیات و شعر مهدوی

شناسه شعر: 10100

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

می‏روم از بر امام طوف‏کنان به هر طرف

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف

 

در ره او رود سرم باز لقاش برخورم

این بشود زهی طرب آن بشود زهی شرف

 

سعی من از برای او جان و دلم فدای او

مطلب من لقای او گرچه روم به هر طرف

 

سر بنهم در این هوا جان بدهم در این هوس

به که بغیر از این شود عمر عزیز من تلف

 

گر تو حیات جاودان می‏طلبی در این جهان

در ره خاندان به صدق جان بفشان و لا تخف

 

فیض اگر ز روی صدق در ره خاندان روی

بدرقه ره تو بس، دوستی شه نجف

می‏روم از بر امام طوف‏کنان به هر طرف
در ره او رود سرم باز لقاش برخورم
سعی من از برای او جان و دلم فدای او
سر بنهم در این هوا جان بدهم در این هوس
گر تو حیات جاودان می‏طلبی در این جهان
فیض اگر ز روی صدق در ره خاندان روی
طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف
این بشود زهی طرب آن بشود زهی شرف
مطلب من لقای او گرچه روم به هر طرف
به که بغیر از این شود عمر عزیز من تلف
در ره خاندان به صدق جان بفشان و لا تخف
بدرقه ره تو بس، دوستی شه نجف

شناسه شعر: 10099

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بسی شدم به بلاد و جبال و کوچه و باغ

به کوی مهدی هادی کسی نداد سراغ

 

چه حکمتست که محرومم از جمال امام

مگر ز معصیت آید مرا به دل این داغ

 

مرا شب است ز هجران او سراسر عمر

ولیک هست به دست دلم ز شوق چراغ

 

کجاست پیک صبا تا به کوی حضرت او

تحیتی ز من خسته دل کند ابلاغ

 

بگویدش که چنین است حال فیض از هجر

تو رحم کن نبود بر رسول غیر بلاغ

بسی شدم به بلاد و جبال و کوچه و باغ
چه حکمتست که محرومم از جمال امام
مرا شب است ز هجران او سراسر عمر
کجاست پیک صبا تا به کوی حضرت او
بگویدش که چنین است حال فیض از هجر
به کوی مهدی هادی کسی نداد سراغ
مگر ز معصیت آید مرا به دل این داغ
ولیک هست به دست دلم ز شوق چراغ
تحیتی ز من خسته دل کند ابلاغ
تو رحم کن نبود بر رسول غیر بلاغ

شناسه شعر: 10098

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

منم غلام به اخلاص آن امام مطاع

از اوست امر و ازین بنده امتثال و سماع

 

نه لوح سینه غباری ز دشمنی دارد

نه با کسی بود از بهر مال و جاه نزاع

 

به دل محبت آل نبی بس است مرا

که غیر از این همه اسباب وحشت است و صداع

 

ز حق قدوم شریف امام می‏طلبم

که من نمی‏شنوم بوی خیر از این اوضاع

 

برون خرام اماما ز پشت ابر خفا

چو آفتاب به عالم بتاب فیض شعاع‏

 

بسی به شربت وصل تو تشنه‏ایم ولی

نمی‏کنیم دلیری، نمی‏دهیم صداع

 

ز وصل تو نتوان شد به گفتگو خرسند

چگونه فیض توان صبر از عیان به سماع

منم غلام به اخلاص آن امام مطاع
نه لوح سینه غباری ز دشمنی دارد
به دل محبت آل نبی بس است مرا
ز حق قدوم شریف امام می‏طلبم
برون خرام اماما ز پشت ابر خفا
بسی به شربت وصل تو تشنه‏ایم ولی
ز وصل تو نتوان شد به گفتگو خرسند
از اوست امر و ازین بنده امتثال و سماع
نه با کسی بود از بهر مال و جاه نزاع
که غیر از این همه اسباب وحشت است و صداع
که من نمی‏شنوم بوی خیر از این اوضاع
چو آفتاب به عالم بتاب فیض شعاع‏
نمی‏کنیم دلیری، نمی‏دهیم صداع
چگونه فیض توان صبر از عیان به سماع

شناسه شعر: 10097

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

در غم هجرانت ای مهدی گدازانم چو شمع

شب‏ نشین در مسجد و محراب سوزانم چو شمع

 

چند بیتی حافظ شیراز اینجا گفته است

گر بخوانم عالمی را زان بگریانم چو شمع

 

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو خندانم چو شمع

 

بی‏جمال عالم‏ آرای تو روز من شب است

بی ‏کمال خدمتت در عین نقصانم چو شمع

 

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نور چشم

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

 

همچو صبحم یک نفس باقیست بی‏دیدار تو

روی بنما مهدیا تا جان برافشانم چو شمع

 

در شب هجران مرا پروانه نوری فرست

ورنه از شوقت جهانی را بسوزانم چو شمع

 

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش شوقت گدازانم چو شمع‏

 

آتش مهر تو را فیضت عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

در غم هجرانت ای مهدی گدازانم چو شمع
چند بیتی حافظ شیراز اینجا گفته است
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
بی‏جمال عالم‏ آرای تو روز من شب است
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نور چشم
همچو صبحم یک نفس باقیست بی‏دیدار تو
در شب هجران مرا پروانه نوری فرست
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
آتش مهر تو را فیضت عجب در سر گرفت
شب‏ نشین در مسجد و محراب سوزانم چو شمع
گر بخوانم عالمی را زان بگریانم چو شمع
همچنان در آتش مهر تو خندانم چو شمع
بی ‏کمال خدمتت در عین نقصانم چو شمع
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
روی بنما مهدیا تا جان برافشانم چو شمع
ورنه از شوقت جهانی را بسوزانم چو شمع
تا در آب و آتش شوقت گدازانم چو شمع‏
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

شناسه شعر: 10096

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ز مکر و کید اعادی تو را خدا حافظ

ز حادثات نگهبان و از بلا حافظ

 

وجود تست سبب آسمان و غبرا را

همیشه باد وجود تو را خدا حافظ

 

به تو ملائک هفت آسمان بود محفوظ

توئی وجود همه کائنات را حافظ

 

بود که پیشتر از مرگ من برون آئی

زره زنان عقاید شوی مرا حافظ

 

چه داری از غزلیات نو بیار و بخوان

که شعر تست فرح ‏بخش و جان‏ فزا حافظ

 

ز یمن شعر تو زینت گرفت دفتر ما

جزای خیر دهادت خدا ز ما حافظ

 

ز نظم دلکش اشعار همچو سحر حلال

جمال داد سخن‏های فیض را حافظ

ز مکر و کید اعادی تو را خدا حافظ
وجود تست سبب آسمان و غبرا را
به تو ملائک هفت آسمان بود محفوظ
بود که پیشتر از مرگ من برون آئی
چه داری از غزلیات نو بیار و بخوان
ز یمن شعر تو زینت گرفت دفتر ما
ز نظم دلکش اشعار همچو سحر حلال
ز حادثات نگهبان و از بلا حافظ
همیشه باد وجود تو را خدا حافظ
توئی وجود همه کائنات را حافظ
زره زنان عقاید شوی مرا حافظ
که شعر تست فرح ‏بخش و جان‏ فزا حافظ
جزای خیر دهادت خدا ز ما حافظ
جمال داد سخن‏های فیض را حافظ

شناسه شعر: 10095

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

در غم شوق تو سخن کس ننوشت بدین نمط

خوش‌تر از این کسی نگفت نیست در این سخن غلط

 

از هوس لقات کان زآب حیات خوشتر است

گشته روان ز دیده‏‌ام چشمه آب همچو شط

 

گر به هوات می‌‏دهم گرد مثال جان و دل

گاه به آب می‌‏کشم آتش شوق همچو بط

 

کی به غلامی خودم عز قبول می‌‏دهی

تا به مبارکی دهم بنده به بندگیت خط

 

کس ز غم فراق تو اشک نریخت همچو فیض

کس به هوای وصل تو شعر نگفت بدین نمط

 

حافظ خوش غزل سرود این دو سه بیت بهر غیر

در حق بندگان تو گشت درست این غلط

در غم شوق تو سخن کس ننوشت بدین نمط
از هوس لقات کان زآب حیات خوشتر است
گر به هوات می‌‏دهم گرد مثال جان و دل
کی به غلامی خودم عز قبول می‌‏دهی
کس ز غم فراق تو اشک نریخت همچو فیض
حافظ خوش غزل سرود این دو سه بیت بهر غیر
خوش‌تر از این کسی نگفت نیست در این سخن غلط
گشته روان ز دیده‏‌ام چشمه آب همچو شط
گاه به آب می‌‏کشم آتش شوق همچو بط
تا به مبارکی دهم بنده به بندگیت خط
کس به هوای وصل تو شعر نگفت بدین نمط
در حق بندگان تو گشت درست این غلط

شناسه شعر: 10094

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

حرف وجود او جهان جمله گرفت طول و عرض

رفع نمی‏شود بلی حجت حق ز روی ارض

 

مهر محبت شما بر همه خلق واجب است

بلکه ولای آل بر جمله ملائک است فرض

 

نور شماست منتشر در همه جرم آسمان

زان چو زمین هفتمین مانده زیر بار قرض

 

نیست به درگهت رهی سوختگان هجر را

قصه شوق ما مگر باد رساندت به عرض

 

فیض به جان غلام تو کاش فدا شود تو را

تا که نزیستی بسی بی‏تو بر این بسیط ارض

حرف وجود او جهان جمله گرفت طول و عرض
مهر محبت شما بر همه خلق واجب است
نور شماست منتشر در همه جرم آسمان
نیست به درگهت رهی سوختگان هجر را
فیض به جان غلام تو کاش فدا شود تو را
رفع نمی‏شود بلی حجت حق ز روی ارض
بلکه ولای آل بر جمله ملائک است فرض
زان چو زمین هفتمین مانده زیر بار قرض
قصه شوق ما مگر باد رساندت به عرض
تا که نزیستی بسی بی‏تو بر این بسیط ارض

شناسه شعر: 10093

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

جان نخواهد که شود ز آتش شوق تو خلاص

ماهی دلشده در بحر خیالت غواص

 

به هواداری تو شمع صفت از سر سوز

کردم ایثار تن خویش ز روی اخلاص

 

هم چو پروانه بر شمع جمال تو تمام

تا نسوزم نشوم ز آتش آن نشأه خلاص

 

کیمیای نظر آل نبی خاک مرا

زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص

 

قدر این طایفه را تا نشناسد مؤمن

نشود در حرم حضرت حق خاص الخاص

 

قدر این قوم مقرب نشناسد عامی

بعد از این فیض مگو این سخنان جز به خواص

جان نخواهد که شود ز آتش شوق تو خلاص
به هواداری تو شمع صفت از سر سوز
هم چو پروانه بر شمع جمال تو تمام
کیمیای نظر آل نبی خاک مرا
قدر این طایفه را تا نشناسد مؤمن
قدر این قوم مقرب نشناسد عامی
ماهی دلشده در بحر خیالت غواص
کردم ایثار تن خویش ز روی اخلاص
تا نسوزم نشوم ز آتش آن نشأه خلاص
زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص
نشود در حرم حضرت حق خاص الخاص
بعد از این فیض مگو این سخنان جز به خواص

شناسه شعر: 10092

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

خداوندا مرا برهان ز دنیا و شر و شورش

به فضل خود نجاتم ده ز کنج آن دل کورش

 

بده توفیق حکم و حکمت و اخلاص در طاعت

لقای صاحب الامر و تمتع بردن از نورش‏

 

امید وصل او دارد مرا در بند این نشأه

وگرنه زین جهان بیزارم و مکر و شر و شورش

 

همین خواهم که در پایش سر از دشمن بیندازم

خداوندا بده دستی که مرد افکن بود زورش

 

به نور مهدی هادی دل و جانم منور کن

که بس تاریک می‏بینم جهان بی‏پرتو نورش‏

 

اگر شوق وصال او نباشد در خیال من

ز تلخِ سفره دنیا بشویم دست از شورش

 

امامی سیدی مولای سوی فیض خود بنگر

سلیمان با همه حشمت نظرها بود با مورش

خداوندا مرا برهان ز دنیا و شر و شورش
بده توفیق حکم و حکمت و اخلاص در طاعت
امید وصل او دارد مرا در بند این نشأه
همین خواهم که در پایش سر از دشمن بیندازم
به نور مهدی هادی دل و جانم منور کن
اگر شوق وصال او نباشد در خیال من
امامی سیدی مولای سوی فیض خود بنگر
به فضل خود نجاتم ده ز کنج آن دل کورش
لقای صاحب الامر و تمتع بردن از نورش‏
وگرنه زین جهان بیزارم و مکر و شر و شورش
خداوندا بده دستی که مرد افکن بود زورش
که بس تاریک می‏بینم جهان بی‏پرتو نورش‏
ز تلخِ سفره دنیا بشویم دست از شورش
سلیمان با همه حشمت نظرها بود با مورش

شناسه شعر: 10091

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

زین جهان پیروی آل نبی ما را بس

در قیامت ثمر حب علی ما را بس

 

نیست ما را که کم و کیف از ایشان پرسیم

ما و تسلیم که آن نصّ جلی ما را بس

 

اگر اعمال نکوهیده وگر نانیکوست

اعتقادات خوش ما به وصی ما را بس

 

شکر للّه که ما با همه عالم صلحیم

جنگ با وسوسه نفس دنی ما را بس‏

 

ذره‏ای بغض کسی در دل ما کی گنجد

بغض هر سه لعین ابدی ما را بس

 

ما نخواهیم در این نشأه که سلطان باشیم

لذت بندگی از دار دنی ما را بس

 

فیض از مال و بزرگی و ریاست بگذر

کنجی و ذوق حدیث نبوی ما را بس‏

زین جهان پیروی آل نبی ما را بس
نیست ما را که کم و کیف از ایشان پرسیم
اگر اعمال نکوهیده وگر نانیکوست
شکر للّه که ما با همه عالم صلحیم
ذره‏ای بغض کسی در دل ما کی گنجد
ما نخواهیم در این نشأه که سلطان باشیم
فیض از مال و بزرگی و ریاست بگذر
در قیامت ثمر حب علی ما را بس
ما و تسلیم که آن نصّ جلی ما را بس
اعتقادات خوش ما به وصی ما را بس
جنگ با وسوسه نفس دنی ما را بس‏
بغض هر سه لعین ابدی ما را بس
لذت بندگی از دار دنی ما را بس
کنجی و ذوق حدیث نبوی ما را بس‏

شناسه شعر: 10090

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرس

که چنان زو شده‏ام بی‏سرومان که مپرس

 

کار تقوی و صلاح و ورع و طاعت و علم

آنقدر روی نهاده است به نقصان که مپرس

 

جاهل و سفله و بی‏دین همه غالب شده‏اند

اهل ایمان و خرد گشته بدان‏سان که مپرس

 

من به این دانش ناقص که به خود پندارم

زحمتی می‏کشم از مردم نادان که مپرس

 

گوشه‏گیری و سلامت هوسم بود ولی

آن‏چنان رونق دینم شده فتّان که مپرس

 

گفتگوهاست ز رشک و حسد این مردم را

هر کسی را غرضی این که مگو آن که مپرس

 

سبب غیبت مهدی ز خرد جستم گفت

فیض این قصه دراز است به قرآن که مپرس!

دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرس
کار تقوی و صلاح و ورع و طاعت و علم
جاهل و سفله و بی‏دین همه غالب شده‏ اند
من به این دانش ناقص که به خود پندارم
گوشه گیری و سلامت هوسم بود ولی
گفتگوهاست ز رشک و حسد این مردم را
سبب غیبت مهدی ز خرد جستم گفت
که چنان زو شده‏ام بی‏سرومان که مپرس
آنقدر روی نهاده است به نقصان که مپرس
اهل ایمان و خرد گشته بدان‏سان که مپرس
زحمتی می‏کشم از مردم نادان که مپرس
آن‏چنان رونق دینم شده فتّان که مپرس
هر کسی را غرضی این که مگو آن که مپرس
فیض این قصه دراز است به قرآن که مپرس!

شناسه شعر: 10089

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

خدای عزّوجل کارساز بنده‌‏نواز!

مهمّ ما به قدوم ولیّ خویش بساز!

 

به دست خویش اسیریم فکک الاسرا

میان خلق غریبیم ای غریب‌نواز

 

جماعتی که ز ابلیس برده‌‏اند گرو

به مکر و حیله و کبر و حسد به رمز و لماز

 

به اهل علم شبیهند در میان عوام

زنند دم ز حقیقت به نزد اهل مجاز

 

همه اثیم و زنمیند، خیر را منّاع

نمیم را همه مشّاء بری‏ء را همّاز

 

نماز را همه دشمن هماز را همه دوست

نیاز را همه کاره ز بس رعونت و ناز

 

به اهل دین همه با قتل و قمع همراهند

که تا به فسق و ستم دست و پا کنند دراز

 

مهیمنا تو به زودی امام را بفرست

که تا رهد دل ارباب دین ز سوز و گداز

 

چو او ظهور کند اولین مطیع منم

چرا که در ره تسلیم می‌‏کنم پرواز

 

ز فیض فتنه آخر زمان کفایت کن

خدای عزوجل! کارساز بنده‏‌نواز!

خدای عزّوجل کارساز بنده‌‏نواز!
به دست خویش اسیریم فکک الاسرا
جماعتی که ز ابلیس برده‌‏اند گرو
به اهل علم شبیهند در میان عوام
همه اثیم و زنمیند، خیر را منّاع
نماز را همه دشمن هماز را همه دوست
به اهل دین همه با قتل و قمع همراهند
مهیمنا تو به زودی امام را بفرست
چو او ظهور کند اولین مطیع منم
ز فیض فتنه آخر زمان کفایت کن
مهمّ ما به قدوم ولیّ خویش بساز!
میان خلق غریبیم ای غریب‌نواز
به مکر و حیله و کبر و حسد به رمز و لماز
زنند دم ز حقیقت به نزد اهل مجاز
نمیم را همه مشّاء بری‏ء را همّاز
نیاز را همه کاره ز بس رعونت و ناز
که تا به فسق و ستم دست و پا کنند دراز
که تا رهد دل ارباب دین ز سوز و گداز
چرا که در ره تسلیم می‌‏کنم پرواز
خدای عزوجل! کارساز بنده‏‌نواز!

شناسه شعر: 10088

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

شود به طلعت مهدی چو دیدگانم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده‏نواز

 

مرا که گفتن حرفش به جوش می‏آرد

عجب نباشد اگر از لقا کنم پرواز

 

خوش آن زمان که اگر پرسمش جواب دهد

وگر خموش شوم او کند سخن آغاز

 

خوش آن زمان که مرا گوید ای فلان چونی

کند مشافهه به من حدیث گوید باز

 

روندگان طریقت ره بلا سپرند

که مرد عشق نیندیشد از نشیب و فراز

 

غم امام نهان به ز مردم ناجنس

که نیست سینه ارباب کینه محرم راز

 

وصال او چو میسر نمی‏شود ای فیض

در آتش شعف و شوق او بسوز و بساز

شود به طلعت مهدی چو دیدگانم باز
مرا که گفتن حرفش به جوش می‏آرد
خوش آن زمان که اگر پرسمش جواب دهد
خوش آن زمان که مرا گوید ای فلان چونی
روندگان طریقت ره بلا سپرند
غم امام نهان به ز مردم ناجنس
وصال او چو میسر نمی‏شود ای فیض
چه شکر گویمت ای کارساز بنده ‏نواز
عجب نباشد اگر از لقا کنم پرواز
وگر خموش شوم او کند سخن آغاز
کند مشافهه به من حدیث گوید باز
که مرد عشق نیندیشد از نشیب و فراز
که نیست سینه ارباب کینه محرم راز
در آتش شعف و شوق او بسوز و بساز

شناسه شعر: 10087

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز

ببین که آتش شوق امام چون شد تیز

 

فدای دوستی اهلبیت پیغمبر

هزار ساله عبادت به تقوی و پرهیز

 

غلام آن حضراتم که رهنما بودند

نه آن که زد به ضلال و عمی ره خود نیز

 

اگر امیر! خلافت نه بر مراد گذشت

تو در مقام رضا باش و از قضا بگریز

 

مرا اگرچه گنه بی‏حد است و طاعت کم

ولی ولای ولیّ خداست دستاویز

 

قسیم جنت و نار است مقتدای جهان

نه آن که آتش دوزخ برای او شد تیز

 

محبت نبی و آل او به گور برم

به آن ز دل ببرم حول روز رستاخیز

 

نقاب و پرده ندارد امام ما ای فیض

تو خود حجاب خودی از هوای خود برخیز

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز
فدای دوستی اهلبیت پیغمبر
غلام آن حضراتم که رهنما بودند
اگر امیر! خلافت نه بر مراد گذشت
مرا اگرچه گنه بی‏حد است و طاعت کم
قسیم جنت و نار است مقتدای جهان
محبت نبی و آل او به گور برم
نقاب و پرده ندارد امام ما ای فیض
ببین که آتش شوق امام چون شد تیز
هزار ساله عبادت به تقوی و پرهیز
نه آن که زد به ضلال و عمی ره خود نیز
تو در مقام رضا باش و از قضا بگریز
ولی ولای ولیّ خداست دستاویز
نه آن که آتش دوزخ برای او شد تیز
به آن ز دل ببرم حول روز رستاخیز
تو خود حجاب خودی از هوای خود برخیز

شناسه شعر: 10086

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز

ببین که آتش شوق امام چون شد تیز

 

فدای دوستی اهلبیت پیغمبر

هزار ساله عبادت به تقوی و پرهیز

 

غلام آن حضراتم که رهنما بودند

نه آن که زد به ضلال و عمی ره خود نیز

 

اگر امیر! خلافت نه بر مراد گذشت

تو در مقام رضا باش و از قضا بگریز

 

مرا اگرچه گنه بی‏حد است و طاعت کم

ولی ولای ولیّ خداست دستاویز

 

قسیم جنت و نار است مقتدای جهان

نه آن که آتش دوزخ برای او شد تیز

 

محبت نبی و آل او به گور برم

به آن ز دل ببرم حول روز رستاخیز

 

نقاب و پرده ندارد امام ما ای فیض

تو خود حجاب خودی از هوای خود برخیز

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز
فدای دوستی اهلبیت پیغمبر
غلام آن حضراتم که رهنما بودند
اگر امیر! خلافت نه بر مراد گذشت
مرا اگرچه گنه بی‏حد است و طاعت کم
قسیم جنت و نار است مقتدای جهان
محبت نبی و آل او به گور برم
نقاب و پرده ندارد امام ما ای فیض
ببین که آتش شوق امام چون شد تیز
هزار ساله عبادت به تقوی و پرهیز
نه آن که زد به ضلال و عمی ره خود نیز
تو در مقام رضا باش و از قضا بگریز
ولی ولای ولیّ خداست دستاویز
نه آن که آتش دوزخ برای او شد تیز
به آن ز دل ببرم حول روز رستاخیز
تو خود حجاب خودی از هوای خود برخیز

شناسه شعر: 10085

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

عید است روز جمعه و یاران در انتظار

یا رب امام را به مصلّی کن آشکار

 

شاید که یک نماز که با او ادا کنیم

گردیم مستحق که کنی مغفرت نثار

 

خوش دولتی است خرّم و خوش خسرو کریم

یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه‏دار

 

زانجا که پرده‏پوشی عفو کریم تست

بر قلب ما بپوش که نقدیست کم عیار

 

ترسم که روز حشر عنان در عنان رود

طاعات دشمنان و گناهان دوستدار

 

جز نقد جان به دست ندارم، امام کو؟

کان نیز بر غبار ره او کنم نثار

 

ای آبروی دور زمان بی تو سوخت فیض

پا در رکاب آر که از دست رفت کار

عید است روز جمعه و یاران در انتظار
شاید که یک نماز که با او ادا کنیم
خوش دولتی است خرّم و خوش خسرو کریم
زانجا که پرده‏پوشی عفو کریم تست
ترسم که روز حشر عنان در عنان رود
جز نقد جان به دست ندارم، امام کو؟
ای آبروی دور زمان بی تو سوخت فیض
یا رب امام را به مصلّی کن آشکار
گردیم مستحق که کنی مغفرت نثار
یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه‏دار
بر قلب ما بپوش که نقدیست کم عیار
طاعات دشمنان و گناهان دوستدار
کان نیز بر غبار ره او کنم نثار
پا در رکاب آر که از دست رفت کار

شناسه شعر: 10084

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای صبا نکهتی از خاک در یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دیدار بیار

 

یعنی از نائب حق مژده وصلی برسان

نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار

 

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

نغمه‏ای از نفحات نفس یار بیار

 

گردی از رهگذر سرور ارباب نظر

بهر بی‏تابی این دیده خونبار بیار

 

حال زار دل این خسته افکار بگو

خبری از بر آن مونس غمخوار بیار

 

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

لمعه نور از آن مجمع انوار بیار

 

بهر آرام دل فیض ز خاک در او

بی‏غباری که پدیدار از اغیار بیار

ای صبا نکهتی از خاک در یار بیار
یعنی از نائب حق مژده وصلی برسان
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
گردی از رهگذر سرور ارباب نظر
حال زار دل این خسته افکار بگو
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
بهر آرام دل فیض ز خاک در او
ببر اندوه دل و مژده دیدار بیار
نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
نغمه‏ای از نفحات نفس یار بیار
بهر بی‏تابی این دیده خونبار بیار
خبری از بر آن مونس غمخوار بیار
لمعه نور از آن مجمع انوار بیار
بی‏غباری که پدیدار از اغیار بیار

شناسه شعر: 10083

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مهدی آخر زمان آید به دوران غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

 

بی‏حضورش چند روزی دور گردون گر گذشت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

هان مشو نومید چون واقف نه‏ای ز اسرار غیب

باشد اندر پرده حکمت‏های پنهان غم مخور

 

چون امید وصل او هر لحظه هست و ممکن است

در فراقش صبر کن با درد هجران غم مخور

 

حال ما در فرقت پیغمبر و اولاد او

جمله می‏داند خدای حال گردان غم مخور

 

فیض اگر سیل فنا بنیاد هستی برکند

کشتی آل نبی داری ز طوفان غم مخور

 

در جهان گر از حضورش دور باشی فیضیا

روز موعودش رسد دستت به دامان غم مخور

مهدی آخر زمان آید به دوران غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
بی‏حضورش چند روزی دور گردون گر گذشت
هان مشو نومید چون واقف نه‏ای ز اسرار غیب
چون امید وصل او هر لحظه هست و ممکن است
حال ما در فرقت پیغمبر و اولاد او
فیض اگر سیل فنا بنیاد هستی برکند
در جهان گر از حضورش دور باشی فیضیا
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
باشد اندر پرده حکمت‏های پنهان غم مخور
در فراقش صبر کن با درد هجران غم مخور
جمله می‏داند خدای حال گردان غم مخور
کشتی آل نبی داری ز طوفان غم مخور
روز موعودش رسد دستت به دامان غم مخور

شناسه شعر: 10082

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

به حدیث آی و علوم خودم از یاد ببر

خرمن دانش ما را همه گو باد ببر

 

تا که از لفظ دُر افشان تو علم آموزیم

گو بیا سیل و کتب خانه ز بنیاد ببر

 

به ولایت زده‏ام دست شفاعت محکم

همره خود به بهشت آیدم و شاد ببر

 

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

 

گر بمیرم من از این درد به وصلش نرسم

به سر رهگذرش خاک من ای باد ببر

 

سخت در حیرتی از غیبت مهدی ای فیض

این وساوس ز دل، این دغدغه از یاد ببر

به حدیث آی و علوم خودم از یاد ببر
تا که از لفظ دُر افشان تو علم آموزیم
به ولایت زده‏ام دست شفاعت محکم
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده v گر بمیرم من از این درد به وصلش نرسم
سخت در حیرتی از غیبت مهدی ای فیض
خرمن دانش ما را همه گو باد ببر
گو بیا سیل و کتب خانه ز بنیاد ببر
همره خود به بهشت آیدم و شاد ببر
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
به سر رهگذرش خاک من ای باد ببر
این وساوس ز دل، این دغدغه از یاد ببر

شناسه شعر: 10081

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

روی بنمای اماما و ره منبر گیر

بگشا منطق و دل از در دل‏ها برگیر

 

دین اسلام و شریعت که کهن گشت و خراب

یک به یک در دل ما تازه کن و از سر گیر

 

پر کن از امن و امان عالم آشفته ما

ظلم و طغیان و خرابی ز ممالک برگیر

 

بهر رفع ستم و جور به لطف شمشیر

از موالی همه نصرت ز اعادی برگیر

 

حقِّ آنست جهان کو همگی دشمن گیر

او چو یاری کندت روی زمین لشکر گیر

 

کن شفیعأ لموالیک خصوصا للفیض

چون شود کشته به پای تو ز خاکش برگیر

روی بنمای اماما و ره منبر گیر
دین اسلام و شریعت که کهن گشت و خراب
پر کن از امن و امان عالم آشفته ما
بهر رفع ستم و جور به لطف شمشیر
حقِّ آنست جهان کو همگی دشمن گیر
کن شفیعأ لموالیک خصوصا للفیض
بگشا منطق و دل از در دل‏ها برگیر
یک به یک در دل ما تازه کن و از سر گیر
ظلم و طغیان و خرابی ز ممالک برگیر
از موالی همه نصرت ز اعادی برگیر
او چو یاری کندت روی زمین لشکر گیر
چون شود کشته به پای تو ز خاکش برگیر

شناسه شعر: 10080

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای خرم از نوید قدومت بهار عمر

پژمرد در مفارقتت لاله‏‌زار عمر

 

این یک دو دم که دولت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

 

گیریم عمر خویش ز سر در زمان تو

روز فراق را که نهد در شمار عمر

 

از دیده گر سرشک چو باران رود رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزکار عمر

 

بگذشت بی امام زمان روزگار ما

بر بی‏سعادتی است همانا مدار عمر

 

بگذشت دور آل نبی همچو نوبهار

گویی به خواب بود مرا روزگار عمر

 

پیش از وجود ما بگذشتند اهل بیت

بیچاره فیض هیچ ندید از گذار عمر

ای خرم از نوید قدومت بهار عمر
این یک دو دم که دولت دیدار ممکن است
گیریم عمر خویش ز سر در زمان تو
از دیده گر سرشک چو باران رود رواست
بگذشت بی امام زمان روزگار ما
بگذشت دور آل نبی همچو نوبهار
پیش از وجود ما بگذشتند اهل بیت
پژمرد در مفارقتت لاله‏‌زار عمر
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
روز فراق را که نهد در شمار عمر
کاندر غمت چو برق بشد روزکار عمر
بر بی‏سعادتی است همانا مدار عمر
گویی به خواب بود مرا روزگار عمر
بیچاره فیض هیچ ندید از گذار عمر

شناسه شعر: 10079

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بلینا بالفتن فی لیلة الهجر

ظلام فیه حتّی یطلع الفجر

 

امامی انت بدّلها الی القدر

لتسلم فیه حتی مطلع الفجر

 

برآی ای صبح روشندل خدا را

که بس تاریک می‌‏بینم شب هَجر

 

سرآمد عمر من بی‏‌حضرت تو

فغان از این تطاول آه از این زَجر

 

من از شوقت نخواهم گشت فاتر

ولو ادّ بتنی بالهجر و الحجر

 

دلا در شوق او ثابت‌قدم باش

که در این ره نباشد کار بی‌‏اجر

 

وفا خواهی جفا باید کشیدن

فانّ الربح والخسران فی التجر

 

درخت مهرش ار در دل نشانی

که بس چینی ثمرها فیض از این شَجر

بلینا بالفتن فی لیلة الهجر
امامی انت بدّلها الی القدر
برآی ای صبح روشندل خدا را
سرآمد عمر من بی‏‌حضرت تو
من از شوقت نخواهم گشت فاتر
دلا در شوق او ثابت‌قدم باش
وفا خواهی جفا باید کشیدن
درخت مهرش ار در دل نشانی
ظلام فیه حتّی یطلع الفجر
لتسلم فیه حتی مطلع الفجر
که بس تاریک می‌‏بینم شب هَجر
فغان از این تطاول آه از این زَجر
ولو ادّ بتنی بالهجر و الحجر
که در این ره نباشد کار بی‌‏اجر
فانّ الربح والخسران فی التجر
که بس چینی ثمرها فیض از این شَجر

شاعران

شاعران