زندگی نامه حضرت نرجس خاتون

فهرست مطالب

زمان مطالعه: 9 دقیقه

تصمیم قیصر روم بر ازدواج دو نوه‌اش و برپایی جشن عظیم برای این عروسی آغاز ماجراست؛ اما درهم ریختن آن بساط شادی آغاز پیوند نرگس با خاندان امامت است.

بیماری نرگس از دوری امام حسن عسکری (علیه‌السلام) و درخواست او از قیصر قسمت دیگری از ماجرا را نشان می‌دهد. مسلمان شدن پنهانی نرگس، دیدار او را با همسرش فراهم می‌سازد تا آنجا که راهنمایی امام برای آمدن نرگس به عراق آخرین فراز این ماجرا را تحقق می‌بخشد!

مجلس عروسی

نرگس، دختر یشوعا فرزند قیصر روم بود، که نسب مادر او به شمعون الصفّا وصی حضرت عیسی‌(علیه‌السلام) می‌رسید.

هنگامی که نرگس به سیزده سالگی رسید، پدربزرگ او قیصر تصمیم گرفت وی را به عقد یکی از نوه‌های خود – که پسرعموی نرگس می‌شد – درآورد.

برای این منظور، دستور داد سیصد نفر از کشیشان و راهبان و عده ای از نسل حواریین گرد هم آیند. همچنین از بزرگان روم نهصد نفر را دعوت کرد و سرلشگران و فرماندهان و سرکردگان عشایر را – که چهار هزار نفر می‌شدند – نیز به این مجلس عروسی فراخواند.

سقوط صلیب‌ها

سپس تختی را به صحن قصر آوردند که بلندی آن چهل پله بود و با انواع جواهر تزئین شده بود و از اشیاء ارزشمند قصر به حساب می‌آمد. آنگاه صلیب‌ها را اطراف آن چیدند و داماد قدم بر روی تخت گذاشت، و اسقف‌ها به احترامش برخاستند و به حالت تعظیم ایستادند. سپس به دستور قیصر انجیل‌ها را باز کردند تا مراسم عقد را شروع کنند.

ناگهان صلیب‌ها از بالای تخت سرنگون شدند و بر زمین افتادند و پایه‌های بلند آن تخت عظیم لغزیدند، و تخت در حالی که داماد بر بالای آن بود بر زمین افتاد و داماد از ترس بیهوش شد.

اسقف‌ها با دیدن این مناظر ترسیدند و بدن‌هایشان به لرزه افتاد و رنگ‌هایشان تغییر کرد، چرا که سقوط صلیب‌ها در لحظه شروع عقد خبر از واقعه‌ای ناگوار برای مسیحیان خبر می‌داد. بزرگ کشیشان نزد قیصر آمد و گفت: ای پادشاه! ما را از انجام این ازدواج منحوس معاف بدار، چراکه بر زوال دین و حکومت مسیحی دلالت می‌کند.

امتحانی دوباره

قیصر که با دیدن منظره سقوط تخت و بیهوش شدن داماد متحیر شده بود، به غلامان چنین دستور داد: تخت را بالا ببرید و پایه‌های آن را دوباره بر پا کنید. آنگاه صلیب‌ها را بر روی آن بگذارید و برادر این داماد بخت برگشته سرنگون شده را حاضر کنید تا نرگس را به ازدواج او درآورم. شاید نحوسـت این برادر با سعادت آن دیگری از بین برود!

کارگزاران قصر که در بهت و حیرت فرو رفته بودند با دستور قیصر دوباره به جنب و جوش درآمدند و غلامان تخت را آماده کردند و آراستند. سپس پسرعموی دیگر نرگس را آوردند و او نیز بالای تخت رفت. هنگامی که اسقف‌ها و کشیشان برخاستند تا مراسم عقد را شروع کنند، دوباره پایه‌ها لغزید و تخت – در حالی که داماد بر فراز آن بود – بر زمین افتاد.

قیصر که از این ماجرا درمانده شده بود و چاره‌ای برای آن نمی‌یافت، بسیار غمگین شد و با متفرق شدن مردم از مجلس بازگشت و به استراحتگاه خود رفت. آن روز به پایان رسید در حالی که همه متحیر بودند، و نرگس نیز از وقوع این حوادث در تعجب بود.

پیامبر در روم

همان شب نرگس در عالم رؤیا حضرت عیسی‌(علیه‌السلام) را دید که همراه شمعون و عده ای از حواریین در صحن قصر جمع شدند. سپس در همان مکانی که صبح به دستور قیصر تخت جواهرنشان چهل پله گذاشته شده بود، به دستور حضرت عیسی‌(علیه‌السلام) منبری گذاشتند که سر به آسمان می‌سایید.

سپس پیامبر(صلی‌الله) و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و عده‌ای از فرزندانش همراه با جوانی وارد قصر شدند. هنگامی که پیامبر(صلی‌الله) و همراهان وارد صحن قصر شدند حضرت عیسی(علیه‌السلام) به احترام آن حضرت از جا برخاست و نزدیک رفت و معانقه نمود.

خواستگاری از نرگس

آنگاه پیامبر(صلی‌الله) به آن جوانی که همراهشان آمده بود اشاره کرد و خطاب به حضرت عیسی(علیه‌السلام) فرمود: ای روح‌الله! من برای خواستگاری دختری از نسل وصی تو شمعون، برای فرزندم ابومحمد آمده‌ام.

حضرت مسیح(علیه‌السلام) با شنیدن این سخن به شمعون گفت: «عزت و شرف به تو روی آورده است. نسل خود را با نسل محمد پیوند بده.»

شمعون نیز گفت: قبول کردم.

هنگامی که شمعون پاسخ مثبت خود را اعلام نمود، پیامبر(صلی‌الله) از آن منبر بالا رفتند و خطبه عقد نرگس و پسرش امام حسن عسکری(علیه‌السلام) را خواندند و ائمه (علیه‌السلام) و حضرت مسیح(علیه‌السلام) و حواریین شاهد ازدواج این عروس و داماد بودند.

بیماری نرگس

نرگس از خواب برخاست و آنچه دیده بود در ذهن خود مرور کرد. هنگامی که علت سرنگون شدن تخت عروسی را دانست، با خود تصمیم گرفت رؤیای صادقه‌اش را برای هیچ‌کس حتی پدربزرگش نگوید و آن را در سینه نگاه دارد؛ زیرا می‌ترسید آنها با شنیدن عقد او و فرزند پیامبر(صلی‌الله) تصمیم به قتل وی بگیرند.

چند روزی گذشت و نرگس همچنان در فکر همسر خود امام حسن عسکری‌(علیه‌السلام) بود و رازش را با کسی نیز در میان نمی‌گذاشت. انتظار دیدار حضرت لحظه به لحظه و روز به روز در دل نرگس شعله می‌کشید و او را بی‌تاب می‌کرد.

او به قدری از دوری امام حسن‌(علیه‌السلام) و ندیدن چهره آن حضرت غمگین شده بود که عاقبت در بستر بیماری افتاد و لب به غذا و نوشیدنی نزد، تا آنجا که بسیار رنجور و ضعیف شد.

قیصر که سلامتی نوه‌اش را در خطر می‌دید به فکر چاره افتاد. او تمام پزشکان حاذق روم را حاضر کرد و از آنان دارویی برای بیماری نرگس طلبید، اما هیچ‌کدام بیماری او را تشخیص ندادند.

درخواست از قیصر

هنگامی که قیصر تمام معالجات را بی‌اثر دید گمان کرد وفات نرگس نزدیک شده است.

لذا نزد او رفت و گفت: ای نور چشمم! آیا آرزویی در این دنیا داری که برآورم؟ نرگس که منتظر این فرصت بود پاسخ داد: ای پدربزرگ، درهای آسایش را به روی خود بسته می‌بینم. اگر از اسیران مسلمانانی که در زندان‌های روم هستند شکنجه را برداری و زنجیرها را از ایشان بگشایی و بر آنان رحم کنی و آن‌ها را آزاد کنی امید دارم که مسیح و مادرش به من عافیت و شفا دهند.

قیصر تنها درخواست نرگس را به سرعت انجام داد و برای خوشحالی او اسیران مسلمان را گرامی داشت و دستور داد با آنان مهربان‌تر برخورد کنند.

نرگس که سخن خود را انجام یافته دید برای آنکه پدربزرگش همچنان به کار خود ادامه دهد کمی بهبودی از خود نشان داد و مقدار غذا تناول کرد.

قیصر با دیدن سلامت او بیش از پیش مسلمانان را اکرام نمود.

نرگس و بانوی بانوان

چهارده شب پس از درخواست نرگس از قیصر و ملایمت با اسیران مسلمان، در عالم رؤیا حضرت زهرا‌(سلام الله علیها) نزد او آمد. حضرت مریم(سلام الله علیها) نیز همراه هزار کنیز بهشتی در خدمت او به دیدار نرگس آمدند.

حضرت مریم‌(سلام الله علیها) به نرگس گفت: «ای نرگس، این بانو سیدۀ زنان و بهترین بانوان حضرت زهرا(سلام الله علیها) مادر شوهرت است.»

نرگس با شنیدن این سخن تاب از کف داد و سر به دامن حضرت زهرا‌(سلام الله علیها) گذاشت و بسیار گریه کرد، و درباره همسرش سؤال کرد که به دیدار وی نمی‌آید و او از دوری‌اش بیمار شده است. حضرت فرمودند: فرزندم چگونه به دیدن تو آید در حالی که بر مذهب مسیحیان هستی، و خواهم مریم نیز از مذهب تو بیزاری می‌جوید. اگر میل داری من و مسیح و مریم از تو خشنود و راضی شویم و فرزندم حسن به دیدار تو آید، این کلمات را بر زبان جاری کن: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول‌الله.»

نرگس که شوق دیدار همسر، سراسر وجودش را فراگرفته بود، گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله». سپس حضرت زهرا‌(سلام الله علیها) با خوشحالی او را در آغوش گرفتند و فرمودند: «ای نرگس، از هم اکنون منتظر آمدن حسن باش که به دیدار تو خواهد آمد».

دیدار با همسر

نرگس از خواب بیدار شد و رؤیای خویش را به یاد آورد و دانست که از فردای آن شب امام حسن‌(علیه السلام) را خواهد دید. لذا همان شهادتی را که در خواب گفته بود، دائم بر زبان جاری می‌کرد.

فردای آن شب نرگس به خواب رفت و در رؤیا امام حسن‌(علیه السلام) نزد او آمدند. او عرض کرد: «چرا پس از آنکه دلم مملو از محبت تو شد دیگر نزد من نیامدی»؟ حضرت فرمودند: ای نرگس! هم‌اکنون که مسلمان شده‌ای هرگز ملاقات تو را ترک نخواهم کرد و هر شب به دیدار تو خواهم آمد.

به سوی عراق

در یکی از شب‌هایی که امام حسن‌(علیه السلام) به دیدار نرگس آمده بودند فرمودند: «به زودی جدّت قیصر لشکری برای جنگ مسلمانان می‌فرستد و خود نیز همراه لشکر می‌رود. تو لباس خود را تغییر ده و در لباس کنیزان به‌طور ناشناس همراه لشکر روانه شو».

نرگس – طبق دستور امام عسکری‌(علیه السلام) – لباسی همانند کنیزان بر تن کرد و همراه لشکر به راه افتاد. در مسیر، پیشقراولان مسلمانان آن‌ها را اسیر کردند.

از شبی که نرگس به دست حضرت زهرا‌(سلام الله علیها) مسلمان شد تا روزی که نزد امام هادی‌(علیه السلام) رسید، امام حسن‌(علیه السلام) هرگز ملاقات او را ترک نکردند و حتی در سفر از روم به سوی عراق پی‌درپی با نرگس دیدار می‌کردند و مواظب او بودند.

فرستادن یکی از شیعیان به بغداد برای آوردن نرگس که در ظاهر به شکل کنیزان درآمده بود، آغاز فصل تازه‌ای از زندگی نرگس است. آمدن نرگس خدمت امام هادی‌(علیه السلام) و شنیدن مژده‌ای که سراسر وجودش را پر از شعف کرد، پایان سفر و آغاز ورود او به خاندان امامت به حساب می‌آید.

به سوی بغداد

بشر بن سلیمان برده‌فروش یکی از شیعیان امام هادی‌(علیه السلام) بود و در همسایگی آن حضرت در سامرا سکونت داشت. شبی غلام امام نزد او آمد و از طرف حضرت او را فراخواند. بشر فوراً آماده شد و خدمت امام هادی‌(علیه السلام) رسید.

هنگامی که بشر نزد امام رسید، حضرت را دید که با فرزند خود امام حسن‌(علیه السلام) صحبت می‌کنند و خواهرش حکیمه نیز پشت پرده‌ای نشسته است. حضرت فرمودند: ای بشر، تو از فرزندان ابوایوب ‌انصاری هستی و ولایت اهل‌بیت همیشه در خاندانتان بوده و شما از معتمدان ما هستید. من تو را برای خرید کنیزی می‌فرستم و سِرّی را به تو خبر می‌دهم که سرافراز و نورانی خواهی شد و ولایتت افزون خواهد گردید.

کنار رود دجله

سپس امام هادی‌(علیه السلام) نامه‌ای به خط و زبان رومی نوشتند و مهر کردند. آنگاه کیسه‌ای زرد بیرون آوردند که در آن ۲۲۰ دینار بود و به بشر دادند و فرمودند: این کیسه را بگیر و به شهر بغداد مسافرت کن و در ظهر فلان روز کنار رودخانه دجله برو. هنگامی که آنجا رسیدی قایق‌های اسیران به بغداد می‌رسند و کنیزان را برای فروش عرضه می‌کنند.

در آنجا «عمرو بن یزید» را پیدا کن و تمام روز از فاصله‌ای دور او را نظاره‌گر باش، تا آنکه کنیزی را با صفاتی که برایت می‌گویم بر خریداران عرضه کند، که آن کنیز دو لباس حریر ضخیم بر روی هم پوشیده است.

آن کنیز – برخلاف کنیزان دیگر – اجازه نمی‌دهد او را برای فروختن عرضه کنند و خریداران صورت وی را ببینند. او با صدایی ناله‌مانند به زبان رومی می‌گوید: «وای از هتک حرمت و آبروی من.»

در آن هنگام یکی از خریداران نزدیک می‌شود و به فروشنده می‌گوید: «عفت این کنیز میل مرا به خرید او بیشتر کرد و حاضرَم سیصد دینار طلا برای خرید او بپردازم.»

اما آن کنیز رومی به آن شخص خریدار به زبان عربی می‌گوید: «اگر در لباس سلیمان بن داود ظاهر شوی و ملکی همچون او داشته باشی، هرگز به تو رغبت نخواهم کرد. پس بر مال خود رحم کن و آن را بر باد مده!»

عمرو بن یزید به او خواهد گفت: پس چاره ما چیست؟ من باید تو را بفروشم. آن کنیز می‌گوید: چرا عجله می‌کنی؟ من باید خریداری بیابم که قلبم به امانت و وفای او اطمینان یابد.»

در آن هنگام تو نزدیک برو و بگو: «من نامه‌ای از یکی از بزرگان دارم که آن را به زبان و لغت رومی نوشته و صفات خویش را شرح داده است. این نامه را به آن کنیز بده تا در گفتار صاحب نامه تأمل کند و اگر راضی شد من وکیلم او را خریداری کنم.»

خرید کنیز

با این دستورالعمل امام هادی‌(علیه السلام)، بشر بن سلیمان برخاست و بار سفر به سوی بغداد بست. طبق فرموده حضرت، هنگامی که به بغداد رسید قایق‌هایی حامل کنیزان آمدند. او پس از پیدا کردن عمرو بن یزید در گوشه‌ای ایستاد و منتظر شد تا کنیز مورد نظر را برای فروش عرضه کند.

بشر همچنان نگاه می‌کرد و فرمایشات امام هادی‌(علیه السلام) لحظه‌به‌لحظه عملی می‌شد، تا آنکه کنیز به عمرو بن یزید گفت: «چرا عجله می‌کنی؟ من باید خریداری بیابم که قلبم به امانت و وفای او اطمینان یابد.» در این هنگام بشر نزدیک شد و نامه را به عمرو داد و گفت: من نامه‌ای از یکی از بزرگان دارم که آن را به زبان و لغت رومی نوشته و صفات خویش را شرح داده است. این نامه را به آن کنیز بده تا در گفتار صاحب نامه تأمل کند و اگر راضی شد من وکیلم او را خریداری کنم.

عمرو نامه را به کنیز داد و کنیز با دیدن نامه گریه شدیدی کرد و به عمرو بن یزید گفت: «مرا به صاحب این نامه بفروش که در غیر این صورت خود را هلاک خواهم کرد». بشر و عمرو بر سر قیمت کنیز مقداری صحبت کردند تا آنکه بر ۲۲۰ دینار توافق کردند، و این همان مبلغی بود که امام هادی‌(علیه السلام) در آن کیسه زرد گذاشته بود. بشر کنیز را از عمرو تحویل گرفت و همراه او به اقامتگاهی که در بغداد اجاره کرده بود رفتند.

عروس امام هادی(علیه السلام)

آن کنیز – که کسی جز نرگس نبود – بسیار خوشحال بود. به گونه‌ای که سرور در صورتش هویدا بود و می‌خندید. هنگامی که در محل سکونت خود بودند، بشر دید که کنیز نامه امام هادی‌(علیه السلام) را از آستین بیرون آورد و بر صورت و چشمانش می‌گذارد و بر بدن خود می‌کشد.

بشر بسیار تعجب کرد و به او گفت: «آیا نوشته‌ای را که صاحب آن را نمی‌شناسی چنین در بر می‌گیری»؟ نرگس سرگذشت عروسی خود و سقوط صلیب‌ها و عقد را توسط پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) و دیدار با حضرت زهرا و امام حسن عسکری‌(علیهما السلام) را برای او شرح داد. بشر پرسید: «عجیب آن است که تو رومی هستی، اما به زبان عربی نیز سخن می‌گویی؟»

نرگس پاسخ داد: آری، جدّم قیصر مرا بسیار دوست داشت و در تعلیم من کوشش می‌کرد. او زنی را که چندین زبان می‌دانست معلم من نمود و صبح و عصر زبان عربی می‌آموختم تا توانستم با آن زبان گفتگو کنم.

مژده عظیم

فردای آن روز بشر همراه نرگس به سامرا آمدند و نزد امام هادی‌(علیه السلام) رفتند. امام هادی‌(علیه السلام) به نرگس فرمودند: «عزیز بودن اسلام و ذلیل شدن نصرانیت و شرافت اهل‌بیت پیامبر(صل الله علیه و آله) چگونه به تو نشان داده شد»؟

او پاسخ داد: «یابن رسول‌الله، چگونه آنچه را که از من آگاه‌ترید برای شما شرح دهم؟»

امام هادی‌(علیه السلام) فرمود: دوست دارم هدیه‌ای به تو دهم: ده هزار درهم را می‌خواهی یا بشارتی که تو را به شرافت ابدی سرافراز خواهد نمود؟

نرگس که مسیر طولانی از روم تا سامرا را در انتظار این بشارت پیموده بود، عرض کرد: بشارت را می‌خواهم. امام فرمود: به تو بشارت می‌دهم فرزندی را که شرق و غرب دنیا را مالک می‌شود و زمین را پر از عدل و داد می‌کند، همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.

نرگس پرسید: پدر آن فرزند کیست؟

حضرت فرمودند: آن فرزند از کسی است که پیامبر در فلان شب برای او خواستگاری کرد. آیا به یاد می‌آوری که مسیح و وصی او تو را به عقد چه کسی درآوردند؟

نرگس عرض کرد: به عقد فرزند شما امام حسن(علیه السلام).

امام هادی‌(علیه السلام) فرمودند: آیا او را می‌شناسی؟

نرگس گفت: چگونه همسرم را نشناسم! از آن شبی که به دست حضرت زهرا(سلام الله علیها) مسلمان شدم تا دیشب، شبی نبوده که به ملاقات من نیاید.

حکیمه و نرگس

سپس امام هادی‌(علیه السلام) به غلام خود فرمودند: «حکیمه را نزد ما بیاور.» هنگامی که حکیمه آمد، حضرت فرمودند: «ای خواهر! این است آن کسی  که خبرش را به تو داده بودم.» حکیمه از خوشحالی نرگس را در آغوش گرفت. سپس امام هادی‌(علیه السلام) فرمودند: ای حکیمه، او را با خود ببر و احکام اسلام را به او بیاموز؛ زیرا این دختر همسر فرزندم حسن و مادر آخرین امام است.