شاعران

ادبیات و شعر مهدوی

شناسه شعر: 10019

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

به علم آل نبی هر کسی که ره دانست

درِ دگر زدن اندیشه تبه دانست

 

بر آستانه ایشان هر آن که راهی یافت

به روی ارض ملک را قرارگه دانست

 

درِ مدینه علم رسول هر که شناخت

به گنجهای حقایق تمام ره دانست

 

نیافت افسر حُبّ علی مگر آن کس

که سرفرازی عالم در این کلَه دانست‏

 

ورای دوستی خاندان ز ما مطلب

که شیخ مذهب ما غیر از این، گنه دانست

 

دلم ز اهل نفاق و صحابه شد بیزار

چرا که شیوه این قوم دل سیه دانست

 

تو پادشاه زمانی و من گدای درت

خوش آن گدا که درِ چون تو پادشه دانست

به علم آل نبی هر کسی که ره دانست
بر آستانه ایشان هر آن که راهی یافت
درِ مدینه علم رسول هر که شناخت
نیافت افسر حُبّ علی مگر آن کس
ورای دوستی خاندان ز ما مطلب
دلم ز اهل نفاق و صحابه شد بیزار
تو پادشاه زمانی و من گدای درت
درِ دگر زدن اندیشه تبه دانست
به روی ارض ملک را قرارگه دانست
به گنجهای حقایق تمام ره دانست
که سرفرازی عالم در این کلَه دانست‏
که شیخ مذهب ما غیر از این، گنه دانست
چرا که شیوه این قوم دل سیه دانست
خوش آن گدا که درِ چون تو پادشه دانست

شناسه شعر: 10018

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

برا امام که بنیاد عمر بر باد است

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

 

غلام همت آنم که جز محبت تو

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

شنیده‏اید که در حق دوستان علی

سروش هاتف غیبم چه مژده‏ها داد است

 

که ای ولیّ ولیّ خدا و عترت او

نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است‏

 

تو را ز کنگره عرش می‏زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتاد است

 

حکایتی کنمت بشنو و شناسا شو

که این حدیث ز پیر شریعتم یاد است:

 

مجو طهارت مولد ز دشمنان علی

که حمل مادر این قوم از دو داماد است!

 

یکی پدر دگر ابلیس هر دو کرده دخول

از اختلاط دو آب آن عدوی من زاد است‏

 

به پای خود به جهنم رود عدو تو مگوی

که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است

 

حسد چه می‏بری ای دشمن علی بر فیض

ولای آل نبی روزی خداداد است‏

برا امام که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که جز محبت تو
شنیده‏اید که در حق دوستان علی
که ای ولیّ ولیّ خدا و عترت او
تو را ز کنگره عرش می‏زنند صفیر
حکایتی کنمت بشنو و شناسا شو
مجو طهارت مولد ز دشمنان علی
یکی پدر دگر ابلیس هر دو کرده دخول
به پای خود به جهنم رود عدو تو مگوی
حسد چه می‏بری ای دشمن علی بر فیض
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
سروش هاتف غیبم چه مژده‏ها داد است
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است‏
ندانمت که در این دامگه چه افتاد است
که این حدیث ز پیر شریعتم یاد است:
که حمل مادر این قوم از دو داماد است!
از اختلاط دو آب آن عدوی من زاد است‏
که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است
ولای آل نبی روزی خداداد است‏

شناسه شعر: 10017

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

برا امام که بنیاد عمر بر باد است

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

 

غلام همت آنم که جز محبت تو

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

شنیده‏اید که در حق دوستان علی

سروش هاتف غیبم چه مژده‏ها داد است

 

که ای ولیّ ولیّ خدا و عترت او

نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است‏

 

تو را ز کنگره عرش می‏زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتاد است

 

حکایتی کنمت بشنو و شناسا شو

که این حدیث ز پیر شریعتم یاد است:

 

مجو طهارت مولد ز دشمنان علی

که حمل مادر این قوم از دو داماد است!

 

یکی پدر دگر ابلیس هر دو کرده دخول

از اختلاط دو آب آن عدوی من زاد است‏

 

به پای خود به جهنم رود عدو تو مگوی

که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است

 

حسد چه می‏بری ای دشمن علی بر فیض

ولای آل نبی روزی خداداد است‏

برا امام که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که جز محبت تو
شنیده‏اید که در حق دوستان علی
که ای ولیّ ولیّ خدا و عترت او
تو را ز کنگره عرش می‏زنند صفیر
حکایتی کنمت بشنو و شناسا شو
مجو طهارت مولد ز دشمنان علی
یکی پدر دگر ابلیس هر دو کرده دخول
به پای خود به جهنم رود عدو تو مگوی
حسد چه می‏بری ای دشمن علی بر فیض
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
سروش هاتف غیبم چه مژده‏ها داد است
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است‏
ندانمت که در این دامگه چه افتاد است
که این حدیث ز پیر شریعتم یاد است:
که حمل مادر این قوم از دو داماد است!
از اختلاط دو آب آن عدوی من زاد است‏
که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است
ولای آل نبی روزی خداداد است‏

شناسه شعر: 10016

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

تو حق‏شناس نئی ای عدو خطا اینجاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

 

سری به دنیی و عقبی فرو نمی‏آمد

چرا که دوستی اهل بیت در سر ماست

 

در اندرون من خسته دل خیال امام

خموش کرد مرا و به خویش در غوغاست

 

دلم ز پرده برون شد کنون امیدی هست

اگر ز ناله و فریاد کار ما بنو است

 

به هر طرف من سرگشته چند پویم، چند

ره دیار امام زمان کجاست، کجاست

 

نبود میل جهانم ولیک در نظرم

امید آمدن او چنین خوشش آراست‏

 

چو شعله زاتش شوقت مدام سوزد فیض

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

تو حق‏شناس نئی ای عدو خطا اینجاست
سری به دنیی و عقبی فرو نمی‏آمد
در اندرون من خسته دل خیال امام
دلم ز پرده برون شد کنون امیدی هست
به هر طرف من سرگشته چند پویم، چند
نبود میل جهانم ولیک در نظرم
چو شعله زاتش شوقت مدام سوزد فیض

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
چرا که دوستی اهل بیت در سر ماست
خموش کرد مرا و به خویش در غوغاست
اگر ز ناله و فریاد کار ما بنو است
ره دیار امام زمان کجاست، کجاست
امید آمدن او چنین خوشش آراست‏
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

شناسه شعر: 10015

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

هان مژده ای بیار صبا از دیار دوست

تا در طلب دلم شود امیدوار دوست

 

کحل جواهری به من آر ای نسیم صبح

زان خاک نیک‏بخت که شد رهگذار دوست

 

یا نامه‏ای بیار که تعویذ جان کنم

یا جان کنم نثار خط مشک‏بار دوست

 

خواهم ز حق که از مدد بخت کارساز

بر حسب آرزو شودم کار و بار دوست

 

مائیم و آستان نبی و علی و آل

جانها به کف گرفته برای نثار دوست

 

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند

ما و چراغ و چشم و ره انتظار دوست

 

افلاک را برای امام آفریده‏اند

در گردشند برحسب اختیار دوست‏

 

دشمن اگر به رفض زند طعنه فیض را

منت خدای را که نیم شرمسار دوست

هان مژده ای بیار صبا از دیار دوست
کحل جواهری به من آر ای نسیم صبح
یا نامه‏ای بیار که تعویذ جان کنم
خواهم ز حق که از مدد بخت کارساز
مائیم و آستان نبی و علی و آل
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
افلاک را برای امام آفریده‏اند
دشمن اگر به رفض زند طعنه فیض را
تا در طلب دلم شود امیدوار دوست
زان خاک نیک‏بخت که شد رهگذار دوست
یا جان کنم نثار خط مشک‏بار دوست
بر حسب آرزو شودم کار و بار دوست
جانها به کف گرفته برای نثار دوست
ما و چراغ و چشم و ره انتظار دوست
در گردشند برحسب اختیار دوست‏
منت خدای را که نیم شرمسار دوست

شناسه شعر: 10014

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

برای دوست رفیقی که خالی از خلل است

محبت نبی و آل و علم با عمل است

 

صفیف شو به عمل راه آخرت تنگ است

به علم کوش که عمر عزیز بی‏بدل است

 

نه من ز بی‏عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی‏عمل است

 

چو غائب است امام زمانه یکباره

جهان و کار جهان بی‏ثبات و بی‏محل است

 

دلم امید فراوان به وصل او دارد

ولی اجل به ره عمر رهزن امل است

 

خدای هر دو جهان هرچه خواست کرد مگو

«که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است»

 

خداست فاتح ابواب و خالق اسباب

فرو فرستد آن را که کرده در ازل است

 

برای آن که ظهور امام زود شود

همیشه ورد سحرگاه فیض العجل است

برای دوست رفیقی که خالی از خلل است
صفیف شو به عمل راه آخرت تنگ است
نه من ز بی‏عملی در جهان ملولم و بس
چو غائب است امام زمانه یکباره
دلم امید فراوان به وصل او دارد
خدای هر دو جهان هرچه خواست کرد مگو
خداست فاتح ابواب و خالق اسباب
برای آن که ظهور امام زود شود
محبت نبی و آل و علم با عمل است
به علم کوش که عمر عزیز بی‏بدل است
ملالت علما هم ز علم بی‏عمل است
جهان و کار جهان بی‏ثبات و بی‏محل است
ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
«که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است»
فرو فرستد آن را که کرده در ازل است
همیشه ورد سحرگاه فیض العجل است

شناسه شعر: 10013

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

منم که مهر نبی و ولی پناه من است

دعای نایب حق ورد صبحگاه من است

 

ز پادشاه و گدا فارغم بحمد اللّه

گدای خاک ره دوست پادشاه من است

 

ز وصل او نشکیبم گرم به تیغ زنند

رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

 

به حال من نظری می‏کن ای امام زمان

که التفات تو کفاره گناه من است‏

 

مرا ز دنیی و عقبی غرض وصال شماست

جز این خیال ندارم خدا گواه من است

 

بر آستان شما رو نهاده‌‏ام زان روی

فرا ز مسند خورشید تکیه‏‌گاه من است

 

ز موج‏های حوادث مرا چه باک ای فیض

چو مهر حیدر و اولاد او پناه من است

 

وگرنه ذکر حقم بر زبان خروشی نیست

به دل محبت این قوم عذرخواه من است

منم که مهر نبی و ولی پناه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمد اللّه
ز وصل او نشکیبم گرم به تیغ زنند
به حال من نظری می‏کن ای امام زمان
مرا ز دنیی و عقبی غرض وصال شماست
بر آستان شما رو نهاده‌‏ام زان روی
ز موج‏های حوادث مرا چه باک ای فیض
وگرنه ذکر حقم بر زبان خروشی نیست
دعای نایب حق ورد صبحگاه من است
گدای خاک ره دوست پادشاه من است
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
رکه التفات تو کفاره گناه من است‏
جز این خیال ندارم خدا گواه من است
فرا ز مسند خورشید تکیه‏‌گاه من است
چو مهر حیدر و اولاد او پناه من است
به دل محبت این قوم عذرخواه من است

شناسه شعر: 10012

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

در دل ز حق تعالی، شکریست بی‏نهایت

کو در کتاب خود کرد، در شأن تو حکایت‏

 

در وعده وصالت، نستخلفنّهم گفت

جان گر فشانم ارزد، این لطف و این عنایت

 

روزی که حق جدت، اشرار غصب کردند

کرد این خطای منکر، در آل او سرایت

 

کس تشنه شما را، دیگر نداد آبی

گفتی ولی شناسان، رفتند از آن ولایت

 

از شور کربلا شد، دلها کباب کانجا

سرها بریده بینی، بی‏جرم و بی‏جنایت

 

هرچند فکر کردم، جز وحشتم نیفزود

زنهار از این حکایت، فریاد از این روایت

 

شد در شب خفایت، راه مراد من گم

از گوشه‏ای برون آی، ای کوکب هدایت

 

گر تو کنی عذابم، رو از تو برنتابم

جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت

 

مهر امام باید، ورنه چه سود ای فیض

قرآن به سبعه خواندن در چارده روایت؟!

در دل ز حق تعالی، شکریست بی‏نهایت
در وعده وصالت، نستخلفنّهم گفت
روزی که حق جدت، اشرار غصب کردند
کس تشنه شما را، دیگر نداد آبی
از شور کربلا شد، دلها کباب کانجا
هرچند فکر کردم، جز وحشتم نیفزود
شد در شب خفایت، راه مراد من گم
گر تو کنی عذابم، رو از تو برنتابم
مهر امام باید، ورنه چه سود ای فیض
کو در کتاب خود کرد، در شأن تو حکایت‏
جان گر فشانم ارزد، این لطف و این عنایت
کرد این خطای منکر، در آل او سرایت
گفتی ولی شناسان، رفتند از آن ولایت
سرها بریده بینی، بی‏جرم و بی‏جنایت
زنهار از این حکایت، فریاد از این روایت
از گوشه‏ای برون آی، ای کوکب هدایت
جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت
قرآن به سبعه خواندن در چارده روایت؟!

شناسه شعر: 10010

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مژده وصل آن رفیع جناب

آمد از نزد حق به نص کتاب

 

می‏وزد از درش نسیم بهشت

بوی رحمان از این نفس دریاب‏

 

اینک اینک رسید وقت لقا

السرور، السرور، یا احباب

 

هاتف غیبم این پیام آورد

کابشروا بالقدوم یا اصحاب

 

قد دنا محضری بحضرتکم

هین برون آمدیم از جلباب

 

وقت آن شد که وصل ما گردد

مرهم زخم سینه‌‏های کباب‏

 

العجل، العجل، بلاء مهل

الحضور، الحضور، هان بشتاب

 

بسته شد باب فیض بر رخ فیض

افتتح یا مفتّح الابواب

مژده وصل آن رفیع جناب
می‏وزد از درش نسیم بهشت
اینک اینک رسید وقت لقا
هاتف غیبم این پیام آورد
قد دنا محضری بحضرتکم
وقت آن شد که وصل ما گردد
العجل، العجل، بلاء مهل
بسته شد باب فیض بر رخ فیض
آمد از نزد حق به نص کتاب
بوی رحمان از این نفس دریاب‏
السرور، السرور، یا احباب
کابشروا بالقدوم یا اصحاب
هین برون آمدیم از جلباب
مرهم زخم سینه‌‏های کباب‏
الحضور، الحضور، هان بشتاب
افتتح یا مفتّح الابواب

شناسه شعر: 10009

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

کجا رسم من مسکین بدان جناب کجا

وصال بحر کجا گمره تراب کجا

 

در انتظار قدومت بجان رسید دلم (کذا)

کجاست وعده وصلی از آن جناب کجا

 

گهی قرار دهم آن که بینمت در خواب

قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا

 

بمان بمان دو سه روزی مگر به کام رسی

کجا همی روی ای جان بدین شتاب کجا

 

بیا بیا که کتاب خداست بی تو غریب

کجاست دانش بی‌‏دانشان، کتاب کجا

 

چه نسبت است به علم تو دانش کس را

چراغ مژده کجا، قرص آفتاب کجا

 

ز علم خویش چراغی فرست تا بینم

ره خطاست کدام و ره صواب کجا

 

چو کحل دیده ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

 

به هرزه از پی او هر طرف چو پوئی فیض

صلاح کار کجا و من خراب کجا

کجا رسم من مسکین بدان جناب کجا
در انتظار قدومت بجان رسید دلم (کذا)
گهی قرار دهم آن که بینمت در خواب
بمان بمان دو سه روزی مگر به کام رسی
بیا بیا که کتاب خداست بی تو غریب
چه نسبت است به علم تو دانش کس را
ز علم خویش چراغی فرست تا بینم
چو کحل دیده ما خاک آستان شماست
به هرزه از پی او هر طرف چو پوئی فیض
وصال بحر کجا گمره تراب کجا
کجاست وعده وصلی از آن جناب کجا
قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا
کجا همی روی ای جان بدین شتاب کجا
کجاست دانش بی‌‏دانشان، کتاب کجا
چراغ مژده کجا، قرص آفتاب کجا
ره خطاست کدام و ره صواب کجا
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
رصلاح کار کجا و من خراب کجا

شناسه شعر: 10008

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دل می‏رود ز دستم صاحب زمان خدا را

بیرون خرام از غیب، طاقت نماند ما را

 

ای کشتی ولایت، از غرق ده نجاتم

باشد که باز بینم، دیدار آشنا را

 

ای صاحب هدایت، شکرانه ولایت

از خوان وصل بنواز، مهجور بینوا را

 

مست شراب شوقت، این نغمه می‏سراید:

هات الصبوح حیوا، یا ایها السکارا

 

ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون

یک لحظه خدمت تو، بهتر ز ملک دارا

 

آنکو شناخت قدرت، هرگز نگشت محتاج

این کیمیای مهرت، سلطان کند گدا را

 

آئینه سکندر، کی چون دل تو باشد

با آفتاب تابان، نسبت کجا سها را

 

در کوی حضرت تو، فیض ار گذر ندارد

در بارگاه شاهان، ره نیست هر گدا را

دل می‏رود ز دستم صاحب زمان خدا را
ای کشتی ولایت، از غرق ده نجاتم
ای صاحب هدایت، شکرانه ولایت
مست شراب شوقت، این نغمه می‏سراید:
ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون
آنکو شناخت قدرت، هرگز نگشت محتاج
آئینه سکندر، کی چون دل تو باشد
در کوی حضرت تو، فیض ار گذر ندارد
بیرون خرام از غیب، طاقت نماند ما را
باشد که باز بینم، دیدار آشنا را
از خوان وصل بنواز، مهجور بینوا را
هات الصبوح حیوا، یا ایها السکارا
یک لحظه خدمت تو، بهتر ز ملک دارا
این کیمیای مهرت، سلطان کند گدا را
با آفتاب تابان، نسبت کجا سها را
در بارگاه شاهان، ره نیست هر گدا را

شناسه شعر: 10007

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مژده آمدنت داد صبا دوران را

رونق عهد شبابست دگر ایمان را

 

ای صبا گر به مقیمان درش بازرسی

برسان بندگی و خدمت مشتاقان را

 

گر به منزلگه آن نایب حق ره یابم

خاک‏ روب در آن خانه کنم مژگان را

 

رفعت پایه ما خدمت اهل البیت است

نیست حاجت که بر افلاک کشیم ایوان را

 

بنده آل نبی باش که در کشتی آل

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

 

ترسم آن خیره که بر شیعه او می‏خندد

در سر کار تشیع کند آخر جان را

 

ماه کنعانی من! مسند مصر آن تو شد

وقت آنست که بدرود کنی زندان را

 

یک نظر دیدن رویت ز خدا خواهد فیض

در سرش آن که به پای تو فشاند جان را

مژده آمدنت داد صبا دوران را
ای صبا گر به مقیمان درش بازرسی
گر به منزلگه آن نایب حق ره یابم
رفعت پایه ما خدمت اهل البیت است
بنده آل نبی باش که در کشتی آل
ترسم آن خیره که بر شیعه او می‏خندد
ماه کنعانی من! مسند مصر آن تو شد
یک نظر دیدن رویت ز خدا خواهد فیض
رونق عهد شبابست دگر ایمان را
برسان بندگی و خدمت مشتاقان را
خاک‏ روب در آن خانه کنم مژگان را
نیست حاجت که بر افلاک کشیم ایوان را
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
در سر کار تشیع کند آخر جان را
وقت آنست که بدرود کنی زندان را
در سرش آن که به پای تو فشاند جان را

شناسه شعر: 10006

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

به خدا اگر به فیضت اثری رسد ز فیضت

گذرد ز آسمان‌ها بدرد حجاب‌ها را

 

صبا به لطف بگو ختم آل طاها را

که فرقت تو به زاری بسوخت دل‌ها را

 

قرار خاطر ما هم تو می‌‏توانی شد

که سر به کوه و بیابان تو داده‌‏ای ما را

 

برون خرام ز مغرب که تیره شد آفاق

ز رسم خویش بگردان طلوع بیضا را

 

بیا بیا که حضور تو مرده زنده کند

ز آسمان به زمین آورد مسیحا را

 

نماند صبر و سکون بعد از این به هیچ دلی

به وصل گل برسان بلبلان شیدا را

 

خوش آن زمان که به نور تو راه حق سپریم

طریق و منزل و مقصد یکی شود ما را

 

نهد به پای تو سر فیض و جان کند تسلیم

گذشت قطره ز مستی چو دید دریا را

به خدا اگر به فیضت اثری رسد ز فیضت
صبا به لطف بگو ختم آل طاها را
قرار خاطر ما هم تو می‌‏توانی شد
برون خرام ز مغرب که تیره شد آفاق
بیا بیا که حضور تو مرده زنده کند
نماند صبر و سکون بعد از این به هیچ دلی
خوش آن زمان که به نور تو راه حق سپریم
نهد به پای تو سر فیض و جان کند تسلیم
گذرد ز آسمان‌ها بدرد حجاب‌ها را
که فرقت تو به زاری بسوخت دل‌ها را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌‏ای ما را
ز رسم خویش بگردان طلوع بیضا را
ز آسمان به زمین آورد مسیحا را
به وصل گل برسان بلبلان شیدا را
طریق و منزل و مقصد یکی شود ما را
گذشت قطره ز مستی چو دید دریا را

شناسه شعر: 10005

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

به ملازمان مهدی که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

 

ز فریب دیو مردم، به جناب او پناهم

مگر آن شهاب ثاقب نظری کند سها را

 

چو قیامتی دهد رو که به دوستان نمائی

برکات مصطفی را، حرکات مرتضی را

 

تو بدان شمائل و خو که ز جد خویش داری

به جهان در افکنی شور، چو کنی حدیث ما را

 

دل دشمنان بسوزی چو عذار برفروزی

تن دوستان سراسر، همه جان شود خدا را

 

چه شود اگر نسیمی ز در تو بوی آرد

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را

به ملازمان مهدی که رساند این دعا را
ز فریب دیو مردم، به جناب او پناهم
چو قیامتی دهد رو که به دوستان نمائی
تو بدان شمائل و خو که ز جد خویش داری
دل دشمنان بسوزی چو عذار برفروزی
چه شود اگر نسیمی ز در تو بوی آرد
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
مگر آن شهاب ثاقب نظری کند سها را
برکات مصطفی را، حرکات مرتضی را
به جهان در افکنی شور، چو کنی حدیث ما را
تن دوستان سراسر، همه جان شود خدا را
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را

شناسه شعر: 10004

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

یا رب که کارها همه گردد به کام ما

نور حضور خویش فروزد امام ما

 

ما باده محبت او نوش کرده ‏ایم

ای بی‏ خبر ز لذت شرب مدام ما

 

هرگز نمیرد آنکه از این باده زنده شد

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

ای باد اگر به کوی امام زمان رسی

زینهار عرضه دار به پیشَش پیام ما

 

گو همتی بدار که مخمور فرقتیم

شاید برآید از می وصل تو کام ما

 

از اشک در ره تو فشانیم دانه ‏ها

باشد که مرغ وصل کند میل دام ما

 

فیضت ز هر چهار طرف می‏کند سلام

پیکی کجاست تا برساند سلام ما

یا رب که کارها همه گردد به کام ما
ما باده محبت او نوش کرده ‏ایم
هرگز نمیرد آنکه از این باده زنده شد
ای باد اگر به کوی امام زمان رسی
گو همتی بدار که مخمور فرقتیم
از اشک در ره تو فشانیم دانه ‏ها
فیضت ز هر چهار طرف می‏کند سلام
نور حضور خویش فروزد امام ما
ای بی‏ خبر ز لذت شرب مدام ما
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
زینهار عرضه دار به پیشَش پیام ما
شاید برآید از می وصل تو کام ما
باشد که مرغ وصل کند میل دام ما
پیکی کجاست تا برساند سلام ما

شناسه شعر: 10002

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

اگر آن شاه دین پرور نوازد خاطر ما را

به تشریف قدومش خوش برافشانیم جانها را

 

ز مهر ناتمام ما جناب اوست مستغنی

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

 

من از آن نور روز افزون که مهدی داشت دانستم

که مدتها شود غائب، نتابد رایگان ما را

 

حدیث از شوق آن شه گوی و سرّ غیبتش کم جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

به یک غارت که آوردند خیل لشکر شوقش

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

 

برون از بهر نظم دین که در پای تو افشاند

زمین درهای دریا را، فلک عقد ثریا را

 

ز قول اهل دعوی تلخکامم فیض کی باشد

که مهدی در حدیث آرد لب لعل شکر خوارا

اگر آن شاه دین پرور نوازد خاطر ما را
ز مهر ناتمام ما جناب اوست مستغنی
من از آن نور روز افزون که مهدی داشت دانستم
حدیث از شوق آن شه گوی و سرّ غیبتش کم جو
به یک غارت که آوردند خیل لشکر شوقش
برون از بهر نظم دین که در پای تو افشاند
ز قول اهل دعوی تلخکامم فیض کی باشد
به تشریف قدومش خوش برافشانیم جانها را
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
که مدتها شود غائب، نتابد رایگان ما را
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
زمین درهای دریا را، فلک عقد ثریا را
که مهدی در حدیث آرد لب لعل شکر خوارا

شناسه شعر: 10003

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای فروغ شرع و دین از روی رخشان شما

آبروی طاعت از مهر محبان شما

 

عزم دیدار تو دارد، جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید، چیست فرمان شما؟

 

خاک شد سرها بسی در انتظار مقدمت

اندرین ره کشته بسیارند قربان شما

 

ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی

تا ببوسم همچو گردون خاک ایوان شما

 

ای شفیع عاصیان وی دستگیر مذنبان

در قیامت دست عجز ما و دامان شما

 

با صبا همراه بفرست از پیامت، شمه‏‌ای

بوکه بویی بشنوم از علم و عرفان شما

 

کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند

گوش جان ما و الفاظ دُرافشان شما

 

کس به دور غیبتت طرفی نبست از علم و فضل

به که نفروشند دانایی به نادان شما!

 

ای صبا با هم‌نشینان امام ما بگو

کی سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

 

گرچه دوریم از بساط قرب، همت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

 

کار فیض از دست رفت آن شاه را آگه کنید

زینهار ای محرمان جان من و جان شما

 

می‌‏کنم از دل دعایی بشنو و آمین بگو:

روزی ما باد یارب عیش دوران شما

ای فروغ شرع و دین از روی رخشان شما
عزم دیدار تو دارد، جان بر لب آمده
خاک شد سرها بسی در انتظار مقدمت
ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی
ای شفیع عاصیان وی دستگیر مذنبان
با صبا همراه بفرست از پیامت، شمه‏‌ای
کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند
کس به دور غیبتت طرفی نبست از علم و فضل
ای صبا با هم‌نشینان امام ما بگو
گرچه دوریم از بساط قرب، همت دور نیست
کار فیض از دست رفت آن شاه را آگه کنید
می‌‏کنم از دل دعایی بشنو و آمین بگو:
آبروی طاعت از مهر محبان شما
بازگردد یا برآید، چیست فرمان شما؟
اندرین ره کشته بسیارند قربان شما
تا ببوسم همچو گردون خاک ایوان شما
در قیامت دست عجز ما و دامان شما
بوکه بویی بشنوم از علم و عرفان شما
گوش جان ما و الفاظ دُرافشان شما
به که نفروشند دانایی به نادان شما!
کی سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
زینهار ای محرمان جان من و جان شما
روزی ما باد یارب عیش دوران شما

شناسه شعر: 10001

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

الا یا ایها المَهدی مدامَ الوَصل ناوِلها

که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکل‌ها

 

صبا از نکهت کویت نسیمی سوی ما آورد

ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دل‌ها

 

چو نور مهر تو تابید بر دل‌‏های مشتاقان

ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محمل‌ها

 

دل بی‌‏بهره از مهرت حقیقت را کجا یابد

حق از آیینه رویت تجلی کرد بر دل‌ها

 

به حق سجاده تزیین کن مهل محراب و منبر را

که دیوان فلک صورت از آن سازند محفل‌ها

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل

ز غرقاب فراق خود رهی بنما به ساحل‌ها

 

اگر دانستمی کویت به سر می‏‌آمدم سویت

خوشا گر بودمی آگه ز راه و رسم منزل‌ها

 

چو بینی حجت حق را به پایش جان‏‌فشان ای فیض

«مَتی ما تَلقِ مَن تَهوی، دَعِ الدُّنیا وَ أهمِلها»

 

الا یا ایها المَهدی مدامَ الوَصل ناوِلها
صبا از نکهت کویت نسیمی سوی ما آورد
چو نور مهر تو تابید بر دل‌‏های مشتاقان
دل بی‌‏بهره از مهرت حقیقت را کجا یابد
به حق سجاده تزیین کن مهل محراب و منبر را
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل
اگر دانستمی کویت به سر می‏‌آمدم سویت
چو بینی حجت حق را به پایش جان‏‌فشان ای فیض
که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکل‌ها
ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دل‌ها
ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محمل‌ها
حق از آیینه رویت تجلی کرد بر دل‌ها
که دیوان فلک صورت از آن سازند محفل‌ها
ز غرقاب فراق خود رهی بنما به ساحل‌ها
خوشا گر بودمی آگه ز راه و رسم منزل‌ها
«مَتی ما تَلقِ مَن تَهوی، دَعِ الدُّنیا وَ أهمِلها»

شاعران

شاعران