شاعران

ادبیات و شعر مهدوی

شناسه شعر: 10061

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

نفس برآید و مقصود بر نمی‌‏آید

فغان که بخت من از خواب بر نمی‏‌آید

 

کسی ز مهدی هادی نشان نمی‌‏بخشد

به سوی ما ز خیالش خبر نمی‌‏آید

 

به آب دیده شب و روز تربیت کردم

نهال گلبن شوقش به بر نمی‌‏آید

 

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

زمان محنت هجرش به سر نمی‌‏آید

 

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی‌‏آید

 

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

وزان میانه یکی کارگر نمی‏‌آید

 

چه سعی‌‏ها که نمودیم فیض در ره او

دریغ کار ز ما این قدر نمی‌‏آید

نفس برآید و مقصود بر نمی‌‏آید
کسی ز مهدی هادی نشان نمی‌‏بخشد
به آب دیده شب و روز تربیت کردم
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
چه سعی‌‏ها که نمودیم فیض در ره او
فغان که بخت من از خواب بر نمی‏‌آید
به سوی ما ز خیالش خبر نمی‌‏آید
نهال گلبن شوقش به بر نمی‌‏آید
زمان محنت هجرش به سر نمی‌‏آید
که آب زندگیم در نظر نمی‌‏آید
وزان میانه یکی کارگر نمی‏‌آید
دریغ کار ز ما این قدر نمی‌‏آید

شناسه شعر: 10060

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

 

هزار حیله برانگیختیم تا شاید

بریم ره به سراپرده امام و نشد

 

به معرفت نرسی تا به وصل او نرسی

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

 

فغان که در طلبش عمر رفت و یک ساعت

ز وصل دلکش او خواستیم کام و نشد

 

دریغ و درد که در جستجو سرآمد عمر

شباب و شیب در این کار شد تمام و نشد

 

در آرزوی لقایش بسوختیم ای فیض

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
هزار حیله برانگیختیم تا شاید
به معرفت نرسی تا به وصل او نرسی
فغان که در طلبش عمر رفت و یک ساعت
دریغ و درد که در جستجو سرآمد عمر
در آرزوی لقایش بسوختیم ای فیض
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
بریم ره به سراپرده امام و نشد
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
ز وصل دلکش او خواستیم کام و نشد
شباب و شیب در این کار شد تمام و نشد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

شناسه شعر: 10059

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بخت از قدوم دوست نشانم نمی‏‌دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی‌‏دهد

 

جان می‏‌دهم برای لقایش به صدق دل

اینم نمی‏‌ستاند و آنم نمی‌‏دهد

 

مردم ز اشتیاق در این پرده راه نیست

یا هست پرده‏‌دار نشانم نمی‌‏دهد

 

دانم به صبر دست دهد کام دل ولی

بدعهدی زمانه امانم نمی‌‏دهد

 

چندان که بر کنار چو پرگار می‌‏روم

دوران چو نقطه ره به میانم نمی‏‌دهد

 

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

از آه و ناله فیض امانم نمی‏‌دهد

بخت از قدوم دوست نشانم نمی‏‌دهد
جان می‏‌دهم برای لقایش به صدق دل
مردم ز اشتیاق در این پرده راه نیست
دانم به صبر دست دهد کام دل ولی
چندان که بر کنار چو پرگار می‌‏روم
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
دولت خبر ز راز نهانم نمی‌‏دهد
اینم نمی‏‌ستاند و آنم نمی‌‏دهد
یا هست پرده‏‌دار نشانم نمی‌‏دهد
بدعهدی زمانه امانم نمی‌‏دهد
دوران چو نقطه ره به میانم نمی‏‌دهد
از آه و ناله فیض امانم نمی‏‌دهد

شناسه شعر: 10058

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

 

یک دم چه می‏شود که ز ما یاد آورند

آنان که پنج وقت به او اقتدا کنند

 

پنهان ز دشمنان چه شود گر رهم دهند

خیر نهان کسان ز بهر خدا کنند

 

معلوم نیست وقت حضورش چو بر کسی

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبش دوا کنند

 

در دست کس چو نیست حصول لقای او

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

 

حالی درون پرده ز مهرش زنند لاف

از آن زمان که پرده برافتد چها کنند

 

گر طالب لقای امامی به علم کوش

اهل نظر معامله با آشنا کنند

 

وصل امام فیض میسر نمی‏شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
یک دم چه می‏شود که ز ما یاد آورند
پنهان ز دشمنان چه شود گر رهم دهند
معلوم نیست وقت حضورش چو بر کسی
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
در دست کس چو نیست حصول لقای او
حالی درون پرده ز مهرش زنند لاف
گر طالب لقای امامی به علم کوش
وصل امام فیض میسر نمی‏شود
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
آنان که پنج وقت به او اقتدا کنند
خیر نهان کسان ز بهر خدا کنند
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
از آن زمان که پرده برافتد چها کنند
اهل نظر معامله با آشنا کنند
شاهان کم التفات به حال گدا کنند

شناسه شعر: 10057

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

جان بی‏لقای مهدی ذوقی چنان ندارد

وانکس که این ندارد حقا که آن ندارد

 

ذوقی چنان ندارد بی‏خدمتش عبادت

بی‏خدمتش عبادت ذوقی چنان ندارد

 

با هیچ کس نشانی از حضرتش ندیدم

یا کس خبر نبخشد، یا او نشان ندارد

 

در سرّ غیبت او بس عقل‏ها فرو ماند

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

 

عمری که بی‏حضورش بگذشت اهل دل را

ماند به جوی بی‏آب یا تن که جان ندارد

 

مثل تو پادشاهی، معصوم لوحش اللّه

چشم جهان ندیده، دور زمان ندارد

 

گرچه بسی ز وصلش ای فیض بی‏نصیبند

کس مبتلای حرمان چون من گمان ندارد

جان بی‏لقای مهدی ذوقی چنان ندارد
ذوقی چنان ندارد بی‏خدمتش عبادت
با هیچ کس نشانی از حضرتش ندیدم
در سرّ غیبت او بس عقل‏ها فرو ماند
عمری که بی‏حضورش بگذشت اهل دل را
مثل تو پادشاهی، معصوم لوحش اللّه
گرچه بسی ز وصلش ای فیض بی‏نصیبند
وانکس که این ندارد حقا که آن ندارد
بی‏خدمتش عبادت ذوقی چنان ندارد
یا کس خبر نبخشد، یا او نشان ندارد
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
ماند به جوی بی‏آب یا تن که جان ندارد
چشم جهان ندیده، دور زمان ندارد
کس مبتلای حرمان چون من گمان ندارد

شناسه شعر: 10056

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

کی باشد آن که مهدی ما پرده‌‏در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گویند کار ما ز قدومش نکو شود

آری شود ولیک به خون جگر شود!

 

ای خوش دمی که در قدم او بود سرم

از دست غم خلاص من آن دم مگر شود

 

از هر کرانه تیر دعا کرده‌‏ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

 

آن رفعتی که هست جناب تو را امام

کی با تو دست کوته من در کمر شود

 

وین قصر سلطنت که توأش ماه منظری

سرها بر آستانه آن خاک در شود

 

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

 

در تنگنای حیرتم از اهل روزگار

یارب مباد اهل ستم معتبر شود

 

گر بد شده است وضع جهان در فراق او

رو شکر کن مباد که ازین بد بتر شود

 

غیر از تشیع به زبان نکته‏‌ها بسی

باید که تا کسی به خدا راهبر شود

 

شکر خدا که فیض به آن نکته‏‌ها رسید

روزی کند خدا که به آن کارگر شود

کی باشد آن که مهدی ما پرده‌‏در شود
گویند کار ما ز قدومش نکو شود
ای خوش دمی که در قدم او بود سرم
از هر کرانه تیر دعا کرده‌‏ام روان
آن رفعتی که هست جناب تو را امام
وین قصر سلطنت که توأش ماه منظری
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
در تنگنای حیرتم از اهل روزگار
گر بد شده است وضع جهان در فراق او
غیر از تشیع به زبان نکته‏‌ها بسی
شکر خدا که فیض به آن نکته‏‌ها رسید
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
آری شود ولیک به خون جگر شود!
از دست غم خلاص من آن دم مگر شود
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
کی با تو دست کوته من در کمر شود
سرها بر آستانه آن خاک در شود
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
یارب مباد اهل ستم معتبر شود
رو شکر کن مباد که ازین بد بتر شود
باید که تا کسی به خدا راهبر شود
روزی کند خدا که به آن کارگر شود

شناسه شعر: 10055

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟

تا همه شیعه نمایان پی کاری گیرند؟

 

هان مکن دعوی ایمان و تشیع فاسق!

زانکه رسوا شوی آن دم که عیاری گیرند!

 

مهر پیغمبر و آلش به زبان ناید راست

پای تا سر همه باید که قراری گیرند

 

شیعه بودن که بود پیروی آل رسول

پیروی چه، که ز پرهیز حصاری گیرند

 

مصلحت دید من آنست که این مدعیان

ترک گفتار نموده پی کاری گیرند

 

صاحب امر چو ظاهر شود این بوالهوسان

از خجالت ز میان جمله کناری گیرند

 

نگذارید چنین وضع جهان را ای فیض

در همه کار حسابی و شماری گیرند

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟
هان مکن دعوی ایمان و تشیع فاسق!
مهر پیغمبر و آلش به زبان ناید راست
شیعه بودن که بود پیروی آل رسول
مصلحت دید من آنست که این مدعیان
صاحب امر چو ظاهر شود این بوالهوسان
نگذارید چنین وضع جهان را ای فیض
تا همه شیعه نمایان پی کاری گیرند؟
زانکه رسوا شوی آن دم که عیاری گیرند!
پای تا سر همه باید که قراری گیرند
پیروی چه، که ز پرهیز حصاری گیرند
ترک گفتار نموده پی کاری گیرند
از خجالت ز میان جمله کناری گیرند
در همه کار حسابی و شماری گیرند

شناسه شعر: 10054

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

پیشتر زانکه خدا خشت و گل آدم زد

نور پیغمبر و آلش ز تجلّی دم زد

 

کرد تسبیح و ملک از دم او گویا شد

نعره نَحنُ نُسَبِّح زد و بر آدم زد

 

آدم از پرتو آن نور شناسا شد و گفت

سدّ اسما به ملک طنطنه اعلم زد

 

دل آدم هوس منزلت ایشان داشت

دست رد آمد و بر سینه نامحرم زد

 

نور ایشان سبب سجده آدم گردید

دیو پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

شیعه آل نبی نیست مگر راه روی

که قدم بر سر اسباب دل خرم زد

 

فیض اگر در ره تقوی قدمش سست آمد

دست اخلاص به دامان شما محکم زد

پیشتر زانکه خدا خشت و گل آدم زد
کرد تسبیح و ملک از دم او گویا شد
آدم از پرتو آن نور شناسا شد و گفت
دل آدم هوس منزلت ایشان داشت
نور ایشان سبب سجده آدم گردید
شیعه آل نبی نیست مگر راه روی
فیض اگر در ره تقوی قدمش سست آمد
نور پیغمبر و آلش ز تجلّی دم زد
نعره نَحنُ نُسَبِّح زد و بر آدم زد
سدّ اسما به ملک طنطنه اعلم زد
دست رد آمد و بر سینه نامحرم زد
دیو پیدا شد و آتش به همه عالم زد
که قدم بر سر اسباب دل خرم زد
دست اخلاص به دامان شما محکم زد

شناسه شعر: 10053

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

سال‏‌ها دل طلب وصل تو از ما می‏‌کرد

به دعا دست برآورده خدایا می‌‏کرد

 

گر که بودم بر او یافتمی راه سخن

تا کی اسرار نهان جمله هویدا می‏‌کرد

 

هاتفی گفت اگر قابل آن می‏‌بودی

حق تعالی به تو این دولت اعطا می‌‏کرد

 

مشکل خود به احادیث نبی کردم عرض

که به آن گفته خدا هر گرهی وا می‏‌کرد

 

دیدم آن‏جا ز علوم نبوی شهری بود

بر درش بود امامی که سلونا می‏‌کرد

 

داخل شهر شدم زان در و بحری دیدم

که ملک غوص در آن بحر تمنا می‌‏کرد

 

از دُر و گوهر آن بحر گرفتم مشتی

دل چو دید آن به فغان آمد و زِدنا می‌‏کرد

 

تشنه‏‌تر شد دل و جان در طلب شاه زمان

تا به حدی که چو فیض این همه غوغا می‌‏کرد

سال‏‌ها دل طلب وصل تو از ما می‏‌کرد
گر که بودم بر او یافتمی راه سخن
هاتفی گفت اگر قابل آن می‏‌بودی
مشکل خود به احادیث نبی کردم عرض
دیدم آن‏جا ز علوم نبوی شهری بود
داخل شهر شدم زان در و بحری دیدم
از دُر و گوهر آن بحر گرفتم مشتی
تشنه‏‌تر شد دل و جان در طلب شاه زمان
به دعا دست برآورده خدایا می‌‏کرد
تا کی اسرار نهان جمله هویدا می‏‌کرد
حق تعالی به تو این دولت اعطا می‌‏کرد
که به آن گفته خدا هر گرهی وا می‏‌کرد
بر درش بود امامی که سلونا می‏‌کرد
که ملک غوص در آن بحر تمنا می‌‏کرد
دل چو دید آن به فغان آمد و زِدنا می‌‏کرد
تا به حدی که چو فیض این همه غوغا می‌‏کرد

شناسه شعر: 10052

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

به کوی مهدی هادی گذر توانی کرد

هوای نفس ز سر گر به در توانی کرد

 

تو غرق معصیتی در مقام آسایش

به کوی عصمت او کی گذر توانی کرد

 

به عزم دیدن رویش به راه تقوی پوی

که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

 

گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید

که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

 

ز مخلصان حقیقی نهفته نیست رخش

غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

 

ز مهر رویش اگر بر تو پرتوی افتد

چو شمع خنده‏زنان ترک سر توانی کرد

 

گدائی درِ آل پیمبر اکسیری است

گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

 

بر آستان امامت دهند راه ای فیض

اگر غبارش کهل بصر توانی کرد

به کوی مهدی هادی گذر توانی کرد
تو غرق معصیتی در مقام آسایش
به عزم دیدن رویش به راه تقوی پوی
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید
ز مخلصان حقیقی نهفته نیست رخش
ز مهر رویش اگر بر تو پرتوی افتد
گدائی درِ آل پیمبر اکسیری است
بر آستان امامت دهند راه ای فیض
هوای نفس ز سر گر به در توانی کرد
به کوی عصمت او کی گذر توانی کرد
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
چو شمع خنده‏زنان ترک سر توانی کرد
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
اگر غبارش کهل بصر توانی کرد

شناسه شعر: 10051

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مرا شوق حضور او ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

 

نه من تنها که خلقی از خدا این آرزو دارند

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

 

مرا روز ازل کاری به جز شوقش نفرمودند

هر آن قسمت که آن‏جا رفت دیگرگون نخواهد شد

 

گلستان جهان پژمرده شد از جور عیاران

به عدلش کی شود خرم اگر اکنون نخواهد شد

 

مراد من همین باشد که خاک پای او گردم

حدیث همنشینی‏ها چه گویم چون نخواهد شد

 

مگر تحصیل قرب او به علم معرفت بتوان

وگرنه وصل حاصل را به این افسون نخواهد شد

 

تو در تقوی و طاعت کوش و علم و معرفت ای فیض

که دیدارش به نفسی از هوا مشحون نخواهد شد

مرا شوق حضور او ز سر بیرون نخواهد شد
نه من تنها که خلقی از خدا این آرزو دارند
مرا روز ازل کاری به جز شوقش نفرمودند
گلستان جهان پژمرده شد از جور عیاران
مراد من همین باشد که خاک پای او گردم
مگر تحصیل قرب او به علم معرفت بتوان
تو در تقوی و طاعت کوش و علم و معرفت ای فیض
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
هر آن قسمت که آن‏جا رفت دیگرگون نخواهد شد
به عدلش کی شود خرم اگر اکنون نخواهد شد
حدیث همنشینی‏ها چه گویم چون نخواهد شد
وگرنه وصل حاصل را به این افسون نخواهد شد
که دیدارش به نفسی از هوا مشحون نخواهد شد

شناسه شعر: 10050

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

چو باد عزم سرای امام خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشک‏فام خواهم کرد

 

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

نثار خاک ره آن امام خواهم کرد

 

به هرزه می‏گذرد عمر بی‏ملازمتش

به جد و جهد دگر اهتمام خواهم کرد

 

چو سوختم و روشنم شد این نکته

که عمر در سر این طمع خواهم کرد

 

شود شود نشود سر نهم در این سودا

بطالتم پی تحصیل کام خواهم کرد

 

چو فیض در طلبش دائما به ناله و آه

به جای ورد سحر با امام خواهم کرد

چو باد عزم سرای امام خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
به هرزه می‏گذرد عمر بی‏ملازمتش
چو سوختم و روشنم شد این نکته
شود شود نشود سر نهم در این سودا
چو فیض در طلبش دائما به ناله و آه
نفس به بوی خوشش مشک‏فام خواهم کرد
نثار خاک ره آن امام خواهم کرد
به جد و جهد دگر اهتمام خواهم کرد
که عمر در سر این طمع خواهم کرد
بطالتم پی تحصیل کام خواهم کرد
به جای ورد سحر با امام خواهم کرد

شناسه شعر: 10049

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

کو ره آن که نهم سوی شما گامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

 

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 

گمرهان فضلا ترک جماعت کردند

تا رمیدند ز رسم و ره دین عامی چند

 

جمعه و عید و مصلا همه را در بستند

رهزن عام فریبی بد خوش نامی چند

 

پیروان نبی و آل و خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

 

مصلحت‏هاست در اخفای امام ایزد را

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

 

سعی کن فیض که خود را برسانی به امام

تا بسوزند ز رشک تو خس و خامی چند

کو ره آن که نهم سوی شما گامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
گمرهان فضلا ترک جماعت کردند
جمعه و عید و مصلا همه را در بستند
پیروان نبی و آل و خدا یار شماست
مصلحت‏هاست در اخفای امام ایزد را
سعی کن فیض که خود را برسانی به امام
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
تا رمیدند ز رسم و ره دین عامی چند
رهزن عام فریبی بد خوش نامی چند
چشم انعام مدارید ز انعامی چند
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
تا بسوزند ز رشک تو خس و خامی چند

شناسه شعر: 10048

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

اگر آن نائب رحمان ز درم باز آید

عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید

 

دارم امید خدایا که کنی تأخیری

در اجل تا به سرم تاج سرم باز آید

 

گر نثار قدم مهدی هادی نکنم

جوهر جان به چه کار دگرم باز آید

 

آن که فرق سر من خاک کف پایش باد

پادشاهی بکنم گر به سرم باز آید

 

کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که شه دین ز درم باز آید

 

می‏روم در طلبش کوی به کو دشت به دشت

شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید

 

فیض نومید مشو در غم هجران و منال

شاید ار بشنود آه سحرم باز آید

اگر آن نائب رحمان ز درم باز آید
دارم امید خدایا که کنی تأخیری
گر نثار قدم مهدی هادی نکنم
آن که فرق سر من خاک کف پایش باد
کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم
می‏روم در طلبش کوی به کو دشت به دشت
فیض نومید مشو در غم هجران و منال
عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
در اجل تا به سرم تاج سرم باز آید
جوهر جان به چه کار دگرم باز آید
پادشاهی بکنم گر به سرم باز آید
گر ببینم که شه دین ز درم باز آید
شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید
شاید ار بشنود آه سحرم باز آید

شناسه شعر: 10047

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

به کام غمزدگان غمگسار باز آید

 

اگر فدای امام زمان نخواهد شد

ز سر چه گویم و سر خود چکار باز آید

 

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

به آن امید که آن شهسوار باز آید

 

دی خفا چه جفاها که کرد و دل بکشید

به بوی آن که دگر نوبهار باز آید

 

غمین مباد که عمرت در انتظار گذشت

که جان عمر پس از انتظار باز آید

 

ز نقش بند قضا هست امید آن ای فیض

که آن امید دل بی‏قرار باز آید

زهی خجسته زمانی که یار باز آید
اگر فدای امام زمان نخواهد شد
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
دی خفا چه جفاها که کرد و دل بکشید
غمین مباد که عمرت در انتظار گذشت
ز نقش بند قضا هست امید آن ای فیض
به کام غمزدگان غمگسار باز آید
ز سر چه گویم و سر خود چکار باز آید
به آن امید که آن شهسوار باز آید
به بوی آن که دگر نوبهار باز آید
که جان عمر پس از انتظار باز آید
که آن امید دل بی‏قرار باز آید

شناسه شعر: 10046

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

همای اوج سعادت به دام ما افتد

امام را گذر ار بر مقام ما افتد

 

حباب‏وار براندازم از نشاط کلاه

میئی ز معرفتش گر به جام ما افتد

 

ز سلسبیل معارف که نوشد او یا رب

که قطره‏ای ز زلالش به کام ما افتد

 

به بارگاه رفیعش که مهر و مه نرسد

کی اتفاق مجال سلام ما افتد

 

کند ز مغرب غیب آفتاب او چو طلوع

بود که پرتو نورش به بام ما افتد

 

خوش آن دمی که خبر آید از قدوم امام

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

 

چو آفتاب شود نوربخش ذره ما

به ما اگر نظری از امام ما افتد

 

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

 

چه عیش‏ها که کنیم و چه شکرها ای فیض

دمی که او گذرش بر مقام ما افتد

همای اوج سعادت به دام ما افتد
حباب‏وار براندازم از نشاط کلاه
ز سلسبیل معارف که نوشد او یا رب
به بارگاه رفیعش که مهر و مه نرسد
کند ز مغرب غیب آفتاب او چو طلوع
خوش آن دمی که خبر آید از قدوم امام
چو آفتاب شود نوربخش ذره ما
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
چه عیش‏ها که کنیم و چه شکرها ای فیض
امام را گذر ار بر مقام ما افتد
میئی ز معرفتش گر به جام ما افتد
که قطره‏ای ز زلالش به کام ما افتد
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
بود که پرتو نورش به بام ما افتد
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد
به ما اگر نظری از امام ما افتد
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
دمی که او گذرش بر مقام ما افتد

شناسه شعر: 10045

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

نفس باد صبا مشک‏‌فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

 

یعنی این تیره شب غیبت مهدی روزی

از دم صبح حضورش لمعان خواهد شد

 

عالم ار پیر شد از جور و ستم باکی نیست

از قدوم شه دین امن و امان خواهد شد

 

مشکلاتی که به دل‏ ها شده عمری است گره

حل آنها همه در لحظه آن خواهد شد

 

دانش کسبی صد ساله این مدعیان

نزد علمش به مثل برگ خزان خواهد شد

 

این اباطیل و اکاذیب که شایع شده است

همه را حضرت او محوکنان خواهد شد

 

طعنه بر حق چه زنی ای که به باطل غرقی

تو به این غرّه مشو نوبت آن خواهد شد

 

فیض اگر در قدم حضرت او جان بخشد

زین جهان تا به جنان رقص‌‏کنان خواهد شد

نفس باد صبا مشک‏‌فشان خواهد شد
یعنی این تیره شب غیبت مهدی روزی
عالم ار پیر شد از جور و ستم باکی نیست
مشکلاتی که به دل‏ ها شده عمری است گره
دانش کسبی صد ساله این مدعیان
این اباطیل و اکاذیب که شایع شده است
طعنه بر حق چه زنی ای که به باطل غرقی
فیض اگر در قدم حضرت او جان بخشد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
از دم صبح حضورش لمعان خواهد شد
از قدوم شه دین امن و امان خواهد شد
حل آنها همه در لحظه آن خواهد شد
نزد علمش به مثل برگ خزان خواهد شد
همه را حضرت او محوکنان خواهد شد
تو به این غرّه مشو نوبت آن خواهد شد
زین جهان تا به جنان رقص‌‏کنان خواهد شد

شناسه شعر: 10039

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

تو را امام زمان گر در اختفاست صلاح

صلاح ما همه آنست کان تو راست صلاح

 

نمود غیبت تو سرّ جاعل الظلمات

ظهور کن، بنما سرّ فالق الاصباح

 

فروغ طلعت تو دیده را کند روشن

حدیث لعل لبت روح را چشاند راح

 

حضور تو ندهد دست تا نخواهد حق

هزار سال اگر صد چو من کنند الحاح

 

ز دیده‏ام شده یک چشمه در کنار روان

که آشنا نتواند میان آن ملاح

 

مرا اگرچه وصال شما میسر نیست

به ذکر و فکر شما هست لیک امید فلاح

 

به جز حدیث شما بر زبان فیض مباد

همیشه تا که بود گردش مسا و صباح

تو را امام زمان گر در اختفاست صلاح
نمود غیبت تو سرّ جاعل الظلمات
فروغ طلعت تو دیده را کند روشن
حضور تو ندهد دست تا نخواهد حق
ز دیده‏ام شده یک چشمه در کنار روان
مرا اگرچه وصال شما میسر نیست
به جز حدیث شما بر زبان فیض مباد
صلاح ما همه آنست کان تو راست صلاح
ظهور کن، بنما سرّ فالق الاصباح
حدیث لعل لبت روح را چشاند راح
هزار سال اگر صد چو من کنند الحاح
که آشنا نتواند میان آن ملاح
به ذکر و فکر شما هست لیک امید فلاح
همیشه تا که بود گردش مسا و صباح

شناسه شعر: 10044

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

نه هر که روی نبی دید سروری داند

نه هر که آینه سازد، سکندری داند

 

کسی که اکثر عمرش به بت‏پرستی رفت

چسان هدایت دین پیمبری داند؟

 

کسی که در ره دین کج نهد قدم ز اول

زره برون رود آخر چه رهبری داند

 

هزار در که هر یک هزار بگشاید

ز علم تا نبود چون کسی سری داند

 

به جز خدای نداند امام عالم کیست

که قدر گوهر یک دانه گوهری داند

 

نجات خلق ز غرقاب جهل کار علی است

در این محیط نه هر کس شناوری داند

 

مقام راهبری گر به حق بود نیکوست

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

 

جهان و کار جهان گرچه در هم است ای فیض

ولی مدبّر کل دادگستری داند

نه هر که روی نبی دید سروری داند
کسی که اکثر عمرش به بت‏پرستی رفت
کسی که در ره دین کج نهد قدم ز اول
هزار در که هر یک هزار بگشاید
به جز خدای نداند امام عالم کیست
نجات خلق ز غرقاب جهل کار علی است
مقام راهبری گر به حق بود نیکوست
جهان و کار جهان گرچه در هم است ای فیض
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
چسان هدایت دین پیمبری داند؟
زره برون رود آخر چه رهبری داند
ز علم تا نبود چون کسی سری داند
که قدر گوهر یک دانه گوهری داند
در این محیط نه هر کس شناوری داند
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
ولی مدبّر کل دادگستری داند

شناسه شعر: 10043

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

صد شکر که نخل سخنم خوش ثمر افتاد

اظهار غم شوق امامم به سر افتاد

 

آمد به زبان قصه پر غصه مهدی

وان راز که بر دل بنهفتم به در افتاد

 

از دشمن ایشان طمع خیر مدارید

کش روز ازل قرعه طینت به شر افتاد

 

بس تجربه کردم در این دیر مکافات

با آل نبی هر که در افتاد بر افتاد

 

اصحاب پیمبر همه را نیک مدان فیض

زان قوم بسی بود که از بد بتر افتاد

صد شکر که نخل سخنم خوش ثمر افتاد
آمد به زبان قصه پر غصه مهدی
از دشمن ایشان طمع خیر مدارید
بس تجربه کردم در این دیر مکافات
اصحاب پیمبر همه را نیک مدان فیض
اظهار غم شوق امامم به سر افتاد
وان راز که بر دل بنهفتم به در افتاد
کش روز ازل قرعه طینت به شر افتاد
با آل نبی هر که در افتاد بر افتاد
زان قوم بسی بود که از بد بتر افتاد

شناسه شعر: 10042

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانم یا جان ز تن برآید

 

بنمای رو که جان‏ها گردد فدای رویت

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

 

هر قوم راست راهی، شاهی و قبله‏گاهی

مائیم و درگه تو تا جان ز تن برآید

 

از کوی خویش بفرست سوی امیدواران

بوئی چو بوی رحمان کان از یمن برآید

 

از حسرت وصالت جان دادم و ندیدم

یارب از این سعادت کی کام من برآید

 

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

 

یارا به حق مهدی گوئید ذکر خیرش

هر جا که فیض نامش در انجمن برآید

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
بنمای رو که جان‏ها گردد فدای رویت
هر قوم راست راهی، شاهی و قبله‏گاهی
از کوی خویش بفرست سوی امیدواران
از حسرت وصالت جان دادم و ندیدم
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
یارا به حق مهدی گوئید ذکر خیرش
یا تن رسد به جانم یا جان ز تن برآید
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
مائیم و درگه تو تا جان ز تن برآید
بوئی چو بوی رحمان کان از یمن برآید
یارب از این سعادت کی کام من برآید
کز آتش درونم دود از کفن برآید
هر جا که فیض نامش در انجمن برآید

شناسه شعر: 10041

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پائی به چراغ تو ببینم چه شود

 

یارب اندر کنف سایه مولای زمان

که من سوخته یک دم بنشینم چه شود

 

آخر ای خاتم انوار هدایت آثار

گر فتد عکس تو بر لعل نگینم چه شود

 

یک نفس جلوه کنی تا که به مرآت رخت

صورت و سیرت جد تو ببینم چه شود

 

چون به دل مهر تو دارم منگر نیک و بدم

گر چنانم چه بود یا که چنینم چه شود

 

صرف شد عمر گرانمایه به امید واسف

تا از آنم چه به پیش آید و اینم چه شود

 

عمرت ای فیض گر اینسان گذرد روز به روز

دانم از پیش که احوال نسیمم چه شود

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
یارب اندر کنف سایه مولای زمان
آخر ای خاتم انوار هدایت آثار
یک نفس جلوه کنی تا که به مرآت رخت
چون به دل مهر تو دارم منگر نیک و بدم
صرف شد عمر گرانمایه به امید واسف
عمرت ای فیض گر اینسان گذرد روز به روز
پیش پائی به چراغ تو ببینم چه شود
که من سوخته یک دم بنشینم چه شود
گر فتد عکس تو بر لعل نگینم چه شود
صورت و سیرت جد تو ببینم چه شود
گر چنانم چه بود یا که چنینم چه شود
تا از آنم چه به پیش آید و اینم چه شود
دانم از پیش که احوال نسیمم چه شود

شاعران

شاعران