شاعران

ادبیات و شعر مهدوی

شناسه شعر: 10040

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ز هجر مهدی هادی است کار و بارم تلخ

گذشت زین غم جانسوز روزگارم تلخ

 

شراب وصل تو روزی شود مگر روزی

که در خیال جز اینست هرچه آرم تلخ‏

 

حلاوتی ز عبادت نمی‏چشم بی تو

کجا دهد بر شیرین چو تخم کارم تلخ

 

بری ز عمر نخوردم که لذتی بخشد

به غیر حرف تو باشد هر آنچه آرم تلخ

 

دهان به ذکر تو شیرین کنم مگر که به لب

به غیر حرف تو باشد هر آنچه آرم تلخ

 

نه ذکر تست همانا حلاوت سخنم

که هست حرف دگر هرچه می‏نگارم تلخ

 

اگرچه شهد خورم زهر باشدم در کام

که همچو فیض بود بی تو کار و بارم تلخ‏

ز هجر مهدی هادی است کار و بارم تلخ
شراب وصل تو روزی شود مگر روزی
حلاوتی ز عبادت نمی‏چشم بی تو
بری ز عمر نخوردم که لذتی بخشد
دهان به ذکر تو شیرین کنم مگر که به لب
نه ذکر تست همانا حلاوت سخنم
اگرچه شهد خورم زهر باشدم در کام
گذشت زین غم جانسوز روزگارم تلخ
که در خیال جز اینست هرچه آرم تلخ‏
کجا دهد بر شیرین چو تخم کارم تلخ
به غیر حرف تو باشد هر آنچه آرم تلخ
به غیر حرف تو باشد هر آنچه آرم تلخ
که هست حرف دگر هرچه می‏نگارم تلخ
که همچو فیض بود بی تو کار و بارم تلخ‏

شناسه شعر: 10038

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

توئی به جای دو جدت سر جهان را تاج

سزد که از رؤسای جهان ستانی باج

 

ز چه برآ و جهان را چو آب روشن کن

به روشنائی روشن‏تر از شب معراج

 

برآی تو ز تو گیرد چراغ عقل فروغ

برآی تا ز تو یابد متاع شرع رواج‏

 

برآی تا به حضور تو مرده زنده شود

برآی تا به ظهورت شود هبا وهاج‏

 

سری به ما بکش و کار ما به سامان کن

ز علم خویش رسان درد جهل ما به علاج

 

برآ که بی تو شبم همچو روز رستاخیز

سیاه بی تو نهارم چو ظلمت شب داج

 

فتاد در دل فیض اشتیاق چون تو شهی

کمینه بنده خاک در تو بودی کاج

توئی به جای دو جدت سر جهان را تاج
ز چه برآ و جهان را چو آب روشن کن
برآی تو ز تو گیرد چراغ عقل فروغ
برآی تا به حضور تو مرده زنده شود
سری به ما بکش و کار ما به سامان کن
برآ که بی تو شبم همچو روز رستاخیز
فتاد در دل فیض اشتیاق چون تو شهی
سزد که از رؤسای جهان ستانی باج
به روشنائی روشن‏تر از شب معراج
برآی تا ز تو یابد متاع شرع رواج‏
برآی تا به ظهورت شود هبا وهاج‏
ز علم خویش رسان درد جهل ما به علاج
سیاه بی تو نهارم چو ظلمت شب داج
کمینه بنده خاک در تو بودی کاج

شناسه شعر: 10036

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

راز دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

 

بفرست از برت نسیم وصال

غنچه دل شکفتنم هوس است‏

 

با تویی خویشتن به خلوت انس

در اسرار سفتنم هوس است‏

 

از برای شرف به نوک مژه

خاک راه تو رفتنم هوس است

 

در به در کوه به کوه چو فیض مدام

شرح شوق تو گفتنم هوس است

 

طمع خام بین که با این شوق

ذکر نامت نهفتنم هوس است

راز دل با تو گفتنم هوس است
بفرست از برت نسیم وصال
با تویی خویشتن به خلوت انس
از برای شرف به نوک مژه
در به در کوه به کوه چو فیض مدام
طمع خام بین که با این شوق
خبر دل شنفتنم هوس است
غنچه دل شکفتنم هوس است‏
در اسرار سفتنم هوس است‏
خاک راه تو رفتنم هوس است
شرح شوق تو گفتنم هوس است
ذکر نامت نهفتنم هوس است

شناسه شعر: 10037

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای تو ما را راحت جان الغیاث

دردها را جمله درمان الغیاث

 

ای سر و سرکرده هر سروری

نیست ما را بی تو سامان الغیاث

 

قائم آل پیامبر دستگیر!

بی توایم افتان و خیزان الغیاث

 

کار شرع از دست شد، بیرون خرام

تازه کن آئین ایمان الغیاث

 

عالمی گردید مالامال شر

از جفا و جور و طغیان الغیاث

 

خون ما خوردند این دجالیان

مهدی هادیِّ دوران الغیاث

 

فیض شد دل تنگِ صحرای فراق

مونس دل راحت جان الغیاث

ای تو ما را راحت جان الغیاث
ای سر و سرکرده هر سروری
قائم آل پیامبر دستگیر!
کار شرع از دست شد، بیرون خرام
عالمی گردید مالامال شر
خون ما خوردند این دجالیان
فیض شد دل تنگِ صحرای فراق
دردها را جمله درمان الغیاث
نیست ما را بی تو سامان الغیاث
بی توایم افتان و خیزان الغیاث
تازه کن آئین ایمان الغیاث
از جفا و جور و طغیان الغیاث
مهدی هادیِّ دوران الغیاث
مونس دل راحت جان الغیاث

شناسه شعر: 10035

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

رواق منظر چشم من آشیانهٔ تست

کرم نما و فرود آ که خانه خانهٔ تست

 

نداده‌‏ام به کسی نقد دل به جز مهرت

درِ خزانه به مهر تو و نشانهٔ تست

 

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصهٔ جان خاک آستانهٔ تست

 

تو قطب عالمی ای شهسوار ورنه چراست

که توسنی چو فلک رام تازیانهٔ تست

 

چرا زیاد تو یاد خدا کنیم اگر

کلید گنج سعادت نه در خزانهٔ تست؟

 

زهی جلال و جمال و زهی صفات و کمال

که در جهان همه گلبانگ عاشقانهٔ تست!

 

چو فیض طالب فیضم ز خاک درگه تو

که فیض‏‌های الهی در آستانهٔ تست!

رواق منظر چشم من آشیانهٔ تست
نداده‌‏ام به کسی نقد دل به جز مهرت
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
تو قطب عالمی ای شهسوار ورنه چراست
چرا زیاد تو یاد خدا کنیم اگر
زهی جلال و جمال و زهی صفات و کمال
چو فیض طالب فیضم ز خاک درگه تو
کرم نما و فرود آ که خانه خانهٔ تست
درِ خزانه به مهر تو و نشانهٔ تست
ولی خلاصهٔ جان خاک آستانهٔ تست
که توسنی چو فلک رام تازیانهٔ تست
کلید گنج سعادت نه در خزانهٔ تست؟
که در جهان همه گلبانگ عاشقانهٔ تست!
که فیض‏‌های الهی در آستانهٔ تست!

شناسه شعر: 10034

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای هدهد صبا به سبا می‏‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌‏فرستمت

 

یعنی ز ما به مهدی هادی پیام بر

کو روز و شب دعا و ثنا می‏‌فرستمت

 

هر صبح و شام قافله‏‌ای از دعای خیر

در صحبت شمال و سبا می‏‌فرستمت

 

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می‏‌بینمت عیان و دعا می‏‌فرستمت

 

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به فدا می‌‏فرستمت

 

ای دل بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می‌‏فرستمت

 

ای فیض، جان به تحفه به نزدیک او ببر

بشتاب هان به وصل و لقا می‌‏فرستمت

 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زینجا به آشیان بقا می‏‌فرستمت

ای هدهد صبا به سبا می‏‌فرستمت
یعنی ز ما به مهدی هادی پیام بر
هر صبح و شام قافله‏‌ای از دعای خیر
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
ای دل بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
ای فیض، جان به تحفه به نزدیک او ببر
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
بنگر که از کجا به کجا می‌‏فرستمت
کو روز و شب دعا و ثنا می‏‌فرستمت
در صحبت شمال و سبا می‏‌فرستمت
می‏‌بینمت عیان و دعا می‏‌فرستمت
جان عزیز خود به فدا می‌‏فرستمت
با درد صبر کن که دوا می‌‏فرستمت
بشتاب هان به وصل و لقا می‌‏فرستمت
زینجا به آشیان بقا می‏‌فرستمت

شناسه شعر: 10033

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

در پرده‏ای هنوز و صدت عندلیب هست‏

 

مردیم از فراق تو ای عیسی زمان

آیا ز خوان وصل تو ما را نصیب هست؟

 

هر جا روم خیال تو در دیده من است

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

 

هرچند دورم از تو که دور از تو کس مباد

لیکن امید وصل توأم عنقریب هست‏

 

دوری ز خدمت تو ز نقصان شوق ماست

دردا که درد نیست وگرنه طبیب هست

 

اظهار شوق این همه از فیض هرزه نیست

هم قصه غریب و حدیث عجیب هست

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
مردیم از فراق تو ای عیسی زمان
هر جا روم خیال تو در دیده من است
هرچند دورم از تو که دور از تو کس مباد
دوری ز خدمت تو ز نقصان شوق ماست
اظهار شوق این همه از فیض هرزه نیست
در پرده‏ای هنوز و صدت عندلیب هست‏
آیا ز خوان وصل تو ما را نصیب هست؟
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
لیکن امید وصل توأم عنقریب هست‏
دردا که درد نیست وگرنه طبیب هست
هم قصه غریب و حدیث عجیب هست

شناسه شعر: 10011

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای شاهد قدسی بگشا بند نقابت

ای مهدی هادی بنما ره به جنابت

 

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کان بقعه کدامست که شد منزل خوابت

 

باید که شود صرف اسیران فراقت

اندیشه آمرزش و تدبیر ثوابت

 

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست اماما که بلند است جنابت

 

خواهم که ببازد سر خود در قدمت فیض

تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت

 

جانها به کف و منتظر وعده دیدار

ای شاهد قدسی بگشا بند نقابت

ای شاهد قدسی بگشا بند نقابت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
باید که شود صرف اسیران فراقت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
خواهم که ببازد سر خود در قدمت فیض
جانها به کف و منتظر وعده دیدار
ای مهدی هادی بنما ره به جنابت
کان بقعه کدامست که شد منزل خوابت
اندیشه آمرزش و تدبیر ثوابت
پیداست اماما که بلند است جنابت
تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت
ای شاهد قدسی بگشا بند نقابت

شناسه شعر: 10032

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

کس نیست که او منتظر وصل شما نیست

جان نیست که آن خاک ره آل عبا نیست

 

حق معرفت مهر شما در دل ما کاشت

این شدت شوق و شعف از جانب ما نیست

 

کس نیست که آن قدر شما را نشناسد

در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست

 

دل تیره شد از ظلمت شبهای فراقت

بازآی که بی‏مهر رخت نور و ضیا نیست

 

بازآ که نمانده است ز اسلام مگر نام

در روی زمین بی تو به جز جور و جفا نیست‏

 

در هجر تو گر فیض بمیرد چه توان کرد

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

 

در صومعه و خانقه و خلوت و مسجد

جائی نتوان یافت که دستی به دعا نیست

کس نیست که او منتظر وصل شما نیست
حق معرفت مهر شما در دل ما کاشت
کس نیست که آن قدر شما را نشناسد
دل تیره شد از ظلمت شبهای فراقت
بازآ که نمانده است ز اسلام مگر نام
در هجر تو گر فیض بمیرد چه توان کرد
در صومعه و خانقه و خلوت و مسجد
جان نیست که آن خاک ره آل عبا نیست
این شدت شوق و شعف از جانب ما نیست
در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست
بازآی که بی‏مهر رخت نور و ضیا نیست
در روی زمین بی تو به جز جور و جفا نیست‏
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
جائی نتوان یافت که دستی به دعا نیست

شناسه شعر: 10031

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دل سراپرده محبت اوست

دیده آئینه ‏دار طلعت اوست

 

سر و جانم فدای خاک رهش

تن زارم برای خدمت اوست

 

تا «نُریدُ نَمُنّ» حق فرمود

گردنم زیر بار منت اوست

 

همه کس بر طهارتش شاهد

همه عالم گواه عصمت اوست

 

جبرئیل امین در آن درگاه

پرده‏دار حریم حرمت اوست

 

هر کسی را غمی و ما و غمش

فکر هر کس به قدر همت اوست

 

فیض را بهره گر ز تقوی نیست

سینه‏اش مخزن محبت اوست

دل سراپرده محبت اوست
سر و جانم فدای خاک رهش
تا «نُریدُ نَمُنّ» حق فرمود
همه کس بر طهارتش شاهد
جبرئیل امین در آن درگاه
هر کسی را غمی و ما و غمش
فیض را بهره گر ز تقوی نیست
دیده آئینه ‏دار طلعت اوست
تن زارم برای خدمت اوست
گردنم زیر بار منت اوست
همه عالم گواه عصمت اوست
پرده‏دار حریم حرمت اوست
فکر هر کس به قدر همت اوست
سینه‏اش مخزن محبت اوست

شناسه شعر: 10030

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مردم دیده ما جز به رهت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

 

اشکم احرام طواف حرمت می‏بندد

گرچه از خون دل خویش دمی طاهر نیست

 

بسته دام قفس باد چو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست‏

 

عاقبت راه بیابد به جناب عالیت

هر که اندر طلبت همت او قاصر نیست

 

از روان‏بخشی عیسی نزنم پیش تو دم

زان که در روح‏فزائی چو لبت ماهر نیست

 

شوق خدام تو تنها نه همین در دل ماست

مَلَکی نیست که در شوق رخت طایر نیست

 

فیض اگر قلب و دلش کرد به راه تو نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

مردم دیده ما جز به رهت ناظر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می‏بندد
بسته دام قفس باد چو مرغ وحشی
عاقبت راه بیابد به جناب عالیت
از روان‏بخشی عیسی نزنم پیش تو دم
شوق خدام تو تنها نه همین در دل ماست
فیض اگر قلب و دلش کرد به راه تو نثار
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
گرچه از خون دل خویش دمی طاهر نیست
طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست‏
هر که اندر طلبت همت او قاصر نیست
زان که در روح‏فزائی چو لبت ماهر نیست
مَلَکی نیست که در شوق رخت طایر نیست
مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

شناسه شعر: 10039

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

تو را امام زمان گر در اختفاست صلاح

صلاح ما همه آنست کان تو راست صلاح

 

نمود غیبت تو سرّ جاعل الظلمات

ظهور کن، بنما سرّ فالق الاصباح

 

فروغ طلعت تو دیده را کند روشن

حدیث لعل لبت روح را چشاند راح

 

حضور تو ندهد دست تا نخواهد حق

هزار سال اگر صد چو من کنند الحاح

 

ز دیده‏ام شده یک چشمه در کنار روان

که آشنا نتواند میان آن ملاح

 

مرا اگرچه وصال شما میسر نیست

به ذکر و فکر شما هست لیک امید فلاح

 

به جز حدیث شما بر زبان فیض مباد

همیشه تا که بود گردش مسا و صباح

تو را امام زمان گر در اختفاست صلاح
نمود غیبت تو سرّ جاعل الظلمات
فروغ طلعت تو دیده را کند روشن
حضور تو ندهد دست تا نخواهد حق
ز دیده‏ام شده یک چشمه در کنار روان
مرا اگرچه وصال شما میسر نیست
به جز حدیث شما بر زبان فیض مباد
صلاح ما همه آنست کان تو راست صلاح
ظهور کن، بنما سرّ فالق الاصباح
حدیث لعل لبت روح را چشاند راح
هزار سال اگر صد چو من کنند الحاح
که آشنا نتواند میان آن ملاح
به ذکر و فکر شما هست لیک امید فلاح
همیشه تا که بود گردش مسا و صباح

شناسه شعر: 10029

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بیا بیا که ز هجر تو کار دل زاریست

ز دست رفت دل و کار وقت دلداری است

 

به آستان تو مشکل توان رسید آری

عروج بر فلک سروری به دشواری است

 

وصال او طلبیدن نه کار هر خامی است

بسوز ای دل اگر با منت سریاری است

 

عبادت و ورع و زهد و علم می‏باید

به وصل او نرسد هر که زین هنر عاری است

 

ولای آل پیمبر به قول ناید راست

هزار نکته در این کار و بار دین‏داری است

 

بهر کجا که نسیمی وزد ز خاک درش

چه جای دم زدن از نافه‏های تاتاری است

 

لقای او چه شود گر به خواب فیض آید

زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است‏

بیا بیا که ز هجر تو کار دل زاریست
به آستان تو مشکل توان رسید آری
وصال او طلبیدن نه کار هر خامی است
عبادت و ورع و زهد و علم می‏باید
ولای آل پیمبر به قول ناید راست
بهر کجا که نسیمی وزد ز خاک درش
لقای او چه شود گر به خواب فیض آید
ز دست رفت دل و کار وقت دلداری است
عروج بر فلک سروری به دشواری است
بسوز ای دل اگر با منت سریاری است
به وصل او نرسد هر که زین هنر عاری است
هزار نکته در این کار و بار دین‏داری است
چه جای دم زدن از نافه‏های تاتاری است
زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است‏

شناسه شعر: 10028

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است

ببین به جای که بنشسته‏ای چه بیداد است

 

به کام تا نرساند مرا هوای امام

نصیحت همه عالم به گوش من باد است

 

اگرچه شوق حضورش خراب کرد مرا

مقام رتبه من زین خرابی آباد است

 

حدیث سر نهان که او چراست نهان

دقیقه ‏ایست که هیچ آفریده نگشاد است

 

در انتظار توأم حرف خلد رفت از یاد

اسیر شوق تو از هر دو عالم آزاد است

 

منال فیض ز بیداد هجر دوست که دوست

تو را نصیب همین کرده است و این داد است

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
به کام تا نرساند مرا هوای امام
اگرچه شوق حضورش خراب کرد مرا
حدیث سر نهان که او چراست نهان
در انتظار توأم حرف خلد رفت از یاد
منال فیض ز بیداد هجر دوست که دوست
ببین به جای که بنشسته‏ای چه بیداد است
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
مقام رتبه من زین خرابی آباد است
دقیقه ‏ایست که هیچ آفریده نگشاد است
اسیر شوق تو از هر دو عالم آزاد است
تو را نصیب همین کرده است و این داد است

شناسه شعر: 10027

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

سئوال طلعت از آن حضرت ارچه بی‏ادبی است

زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است

 

نهفته حق رخ و باطل به عشوه جلوه‏کنان

بسوخت عقل ز حیرت که این چه بوالعجبی است

 

ز شوق نور حضورش بسوخت دل آری

چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است

 

به نیم جو نخرم طاق قیصر و کسری

مرا که درگهش ایوان و سایه‏اش طلبی است

 

علاج درد دل ما شراب وصل شماست

نه در صراحی و چینی و شیشه و حلبی است

 

ز فیض مهر تو دل را امیدواری‏ها

به گریه سحری و نیاز نیم‏شبی است

 

مپرس سرّ نهان بودن امام ای فیض

که کارهای خدا را سئوال بی‏ادبی است

سئوال طلعت از آن حضرت ارچه بی‏ادبی است
نهفته حق رخ و باطل به عشوه جلوه‏کنان
ز شوق نور حضورش بسوخت دل آری
به نیم جو نخرم طاق قیصر و کسری
علاج درد دل ما شراب وصل شماست
ز فیض مهر تو دل را امیدواری‏ها
مپرس سرّ نهان بودن امام ای فیض
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است
بسوخت عقل ز حیرت که این چه بوالعجبی است
چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است
مرا که درگهش ایوان و سایه‏اش طلبی است
نه در صراحی و چینی و شیشه و حلبی است
به گریه سحری و نیاز نیم‏شبی است
که کارهای خدا را سئوال بی‏ادبی است

شناسه شعر: 10026

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

یا رب سببی ساز که آن ختم امامت

باز آید و برهاندم از غم به سلامت

 

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

 

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

عجز و گنه و دوری و غم رنج و ندامت

 

از شوق تو پر شد دل و در سینه نگنجد

گر پرده در آن نعره زنم نیست ملامت

 

جان زنده جاوید شد از معرفت تو

حق کرد به ما این همه الطاف و کرامت

 

ای آن که تو مولائی زمان را نشناسی

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

 

بی‏حجت حق کار جهان راست نیاید

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

 

فیض از در تو دور شد از شومی اعدا

عصیان دگری کرده و بر ماست غرامت

یا رب سببی ساز که آن ختم امامت
خاک ره آن یار سفر کرده بیارید
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
از شوق تو پر شد دل و در سینه نگنجد
جان زنده جاوید شد از معرفت تو
ای آن که تو مولائی زمان را نشناسی
بی‏حجت حق کار جهان راست نیاید
فیض از در تو دور شد از شومی اعدا
باز آید و برهاندم از غم به سلامت
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
عجز و گنه و دوری و غم رنج و ندامت
گر پرده در آن نعره زنم نیست ملامت
حق کرد به ما این همه الطاف و کرامت
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
عصیان دگری کرده و بر ماست غرامت

شناسه شعر: 10025

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

دانش‏اندوز که اسباب جهان این همه نیست

 

علت غائی دل دوستی آل نبی است

همه اینست وگرنه دل و جان این همه نیست

 

از بهشت و لب جو صحبت ایشان غرض است

ورنه نزدیک خرد باغ جنان این همه نیست

 

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

سعی کن در ره ایشان که زمان این همه نیست

 

دل به مهر علی و آل علی روشن کن

که در اجناس عمل سود و زیان این همه نیست

 

حال راز دلت ای فیض به درگاه امام

ظاهرا حاجت تقریر بیان این همه نیست

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
علت غائی دل دوستی آل نبی است
از بهشت و لب جو صحبت ایشان غرض است
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
دل به مهر علی و آل علی روشن کن
حال راز دلت ای فیض به درگاه امام
دانش‏اندوز که اسباب جهان این همه نیست
همه اینست وگرنه دل و جان این همه نیست
ورنه نزدیک خرد باغ جنان این همه نیست
سعی کن در ره ایشان که زمان این همه نیست
که در اجناس عمل سود و زیان این همه نیست
ظاهرا حاجت تقریر بیان این همه نیست

شناسه شعر: 10024

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

هر کسی کو از طریق اهل بیت آگاه نیست

هرچه گوید در حق ما جای هیچ اکراه نیست

 

جمع کن خاطر که آل مصطفی را پی روی

بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

طاعت آل پیمبر کار حق‏جویان بود

اهل باطل را به کوی آن جماعت راه نیست‏

 

چیست باعث بر خفای مهدی آخر زمان

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

 

هردم از عمر است بر ما چون دم تیغ از فراق

این همه زخم نهان است و مجال آه نیست

 

هرچه هست از قامت ناساز بی‏اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

این همه ناقابلی از ذات خود داریم ما

ورنه منع و بخل و کوتاهی در آن درگاه نیست

 

فیض اگر در راه دنیا جهد و جد کم می‏کند

بنده دین است او در بند مال و جاه نیست

هر کسی کو از طریق اهل بیت آگاه نیست
جمع کن خاطر که آل مصطفی را پی روی
طاعت آل پیمبر کار حق‏جویان بود
چیست باعث بر خفای مهدی آخر زمان
هردم از عمر است بر ما چون دم تیغ از فراق
هرچه هست از قامت ناساز بی‏اندام ماست
این همه ناقابلی از ذات خود داریم ما
فیض اگر در راه دنیا جهد و جد کم می‏کند
هرچه گوید در حق ما جای هیچ اکراه نیست
بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
اهل باطل را به کوی آن جماعت راه نیست‏
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این همه زخم نهان است و مجال آه نیست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
ورنه منع و بخل و کوتاهی در آن درگاه نیست
بنده دین است او در بند مال و جاه نیست

شناسه شعر: 10023

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

روضه خلد برین تربت اهل البیت است

مایه محتشمی خدمت اهل البیت است

 

آنچه زر می‏شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیائی است که در صحبت اهل البیت است

 

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید

کبریائیست که در حشمت اهل البیت است

 

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی‏تکلف بشنو دولت اهل البیت است

 

قصر فردوس جزای عمل ظاهر نیست

که خصوص از جهت شیعت اهل البیت است

 

کلماتی که به آن توبه آدم پذیرفت

نام‏ها و لقب و کنیت اهل البیت است

 

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

سبب بود جهان عصمت اهل البیت است

 

فیض اگر آب حیات ابدی می‏طلبی

منبعش پیروی سنت اهل البیت است

روضه خلد برین تربت اهل البیت است
آنچه زر می‏شود از پرتو آن قلب سیاه
آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
قصر فردوس جزای عمل ظاهر نیست
کلماتی که به آن توبه آدم پذیرفت
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
فیض اگر آب حیات ابدی می‏طلبی
مایه محتشمی خدمت اهل البیت است
کیمیائی است که در صحبت اهل البیت است
کبریائیست که در حشمت اهل البیت است
بی‏تکلف بشنو دولت اهل البیت است
که خصوص از جهت شیعت اهل البیت است
نام‏ها و لقب و کنیت اهل البیت است
سبب بود جهان عصمت اهل البیت است
منبعش پیروی سنت اهل البیت است

شناسه شعر: 10022

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

مهر پیغمبر و آلش چه بود تخم بهشت

حق تعالی به کرم در ازل این حرف نوشت

 

خرم آن مزرعه دل که در او این کارند

بی‏سعادت که چنین دهقنت از دست بهشت

 

من به دل کاشتم این مهر تو خود می‏دانی

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

بهر بغض و حسد خارجیان غصه مخور

که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت‏

 

سر تسلیم من و خاک در اهل البیت

گر مخالف نپسندد ز حسد گو سر و خشت

 

راه حق راه نبی دان و علی و آلش

گشت گمراه کسی کوره دیگر ننوشت

 

در دم آخر اگر دامن ایشان گیری

یکسر ای فیض ز بستر ببرندت به بهشت

مهر پیغمبر و آلش چه بود تخم بهشت
خرم آن مزرعه دل که در او این کارند
من به دل کاشتم این مهر تو خود می‏دانی
بهر بغض و حسد خارجیان غصه مخور
سر تسلیم من و خاک در اهل البیت
راه حق راه نبی دان و علی و آلش
در دم آخر اگر دامن ایشان گیری
حق تعالی به کرم در ازل این حرف نوشت
بی‏سعادت که چنین دهقنت از دست بهشت
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت‏
گر مخالف نپسندد ز حسد گو سر و خشت
گشت گمراه کسی کوره دیگر ننوشت
یکسر ای فیض ز بستر ببرندت به بهشت

شناسه شعر: 10021

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ما را امام هست و یارا چه حاجت است

خورشید هست نور ثریا چه حاجت است‏

 

ای حضرت امام به سرّی که با خدای

داری دمی بپرس که ما را چه حاجت است

 

ای پادشاه شرع، خدا را بسوختیم

آخر سئوال کن که گدا را چه حاجت است‏

 

ارباب حاجتیم و زبان سئوال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

 

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آن‏جا چه حاجت است

 

حق داند و تو نیز که با ما چه می‏رود

در غیبت شما به تقاضا چه حاجت است

 

فیض ار چه محرم است به جان مخلص شماست

مهر شما چو نیست به تقوی چه حاجت است

ما را امام هست و یارا چه حاجت است
ای حضرت امام به سرّی که با خدای
ای پادشاه شرع، خدا را بسوختیم
ارباب حاجتیم و زبان سئوال نیست
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
حق داند و تو نیز که با ما چه می‏رود
فیض ار چه محرم است به جان مخلص شماست
خورشید هست نور ثریا چه حاجت است‏
داری دمی بپرس که ما را چه حاجت است
آخر سئوال کن که گدا را چه حاجت است‏
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
اظهار احتیاج خود آن‏جا چه حاجت است
در غیبت شما به تقاضا چه حاجت است
مهر شما چو نیست به تقوی چه حاجت است

شناسه شعر: 10020

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

جز آستان امامم دگر پناهی نیست

سر مرا به جز این در حواله‏گاهی نیست

 

چرا ز درگه آل نبی بتابم روی

از این بهم به جهان هیچ رو و و راهی نیست

 

مدار جهل به ایشان هر آنچه خواهی کن

که در شریعت ما زین بتر گناهی نیست

 

امام گر نبود در زمانه خرمن عمر

بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

 

عنان بکش چو برون آئی ای امام زمان

که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست

 

چنین که از همه سو فیض فتنه می‏بینی

به از حمایت لطفش مرا پناهی نیست

جز آستان امامم دگر پناهی نیست
چرا ز درگه آل نبی بتابم روی
مدار جهل به ایشان هر آنچه خواهی کن
امام گر نبود در زمانه خرمن عمر
عنان بکش چو برون آئی ای امام زمان
چنین که از همه سو فیض فتنه می‏بینی
سر مرا به جز این در حواله‏گاهی نیست
از این بهم به جهان هیچ رو و و راهی نیست
که در شریعت ما زین بتر گناهی نیست
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
به از حمایت لطفش مرا پناهی نیست

شاعران

شاعران