شاعران

ادبیات و شعر مهدوی

شناسه شعر: 10105

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

خوش خبر باش ای نسیم شمال

که به ما می‏رسد شمیم وصال‏

 

یا برید الحما حماک اللّه

مرحبا مرحبا تعال تعال

 

أین مهدینا و منزله؟

و من اصحابه و کیف الحال؟

 

چه شود گر دهی نشان مقام

چه شود گر کنی بیان مقال

 

قصّة الشوق لانفصام لها

حبّکم دونها لسان الحال

 

شاه ما سوی ما نمی‏گردد

حبذا کبریا و جاه و جلال‏

 

فیض تا چند صبر در غم دوست

ناله عاشقان خوش است بنال

خوش خبر باش ای نسیم شمال
یا برید الحما حماک اللّه
أین مهدینا و منزله؟
چه شود گر دهی نشان مقام
قصّة الشوق لانفصام لها
شاه ما سوی ما نمی‏گردد
فیض تا چند صبر در غم دوست
که به ما می‏رسد شمیم وصال‏
مرحبا مرحبا تعال تعال
و من اصحابه و کیف الحال؟
چه شود گر کنی بیان مقال
حبّکم دونها لسان الحال
حبذا کبریا و جاه و جلال‏
ناله عاشقان خوش است بنال

شناسه شعر: 10104

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

غیر از شما ندارم نزد خدا وسائل

یا سادة البرایا یا جامع الفضائل

 

از صد یکی ندارد گر صد چو من نویسد

وصف شما به هر دم درصد چو این رسائل

 

هر نکته‏ای که گفتم در شأن صاحب الامر

هر کو شنید گفتا للّه دَرُّ قائل‏

 

با سنیان مگوئید حرف قیام قائم

از شافعی مپرسید امثال این مسائل

 

سرّ شما نفهمد آن کس که او نباشد

مرضیة السجایا محمودة الخصائل

 

سل یا امام ربّک یغفرلنا الخطایا

فاللّه خیر مسئول مولای خیر سائل‏

 

یا ربّ ضاق صدری عن غیبة الامام

عجّل لنا ظهوره من قبلِ ان تزایل

 

ان انت فیض تصبر عن وصله فانّی

قلبی الیه مشتاق روحی لدیه مائل

غیر از شما ندارم نزد خدا وسائل
از صد یکی ندارد گر صد چو من نویسد
هر نکته‏ای که گفتم در شأن صاحب الامر
با سنیان مگوئید حرف قیام قائم
سرّ شما نفهمد آن کس که او نباشد
سل یا امام ربّک یغفرلنا الخطایا
یا ربّ ضاق صدری عن غیبة الامام
ان انت فیض تصبر عن وصله فانّی
یا سادة البرایا یا جامع الفضائل
وصف شما به هر دم درصد چو این رسائل
هر کو شنید گفتا للّه دَرُّ قائل‏
از شافعی مپرسید امثال این مسائل
مرضیة السجایا محمودة الخصائل
فاللّه خیر مسئول مولای خیر سائل‏
عجّل لنا ظهوره من قبلِ ان تزایل
قلبی الیه مشتاق روحی لدیه مائل

شناسه شعر: 10103

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

امام و سید و مولای من جعلت فداک

تو گر شفیع منی از گنه ندارم باک

 

به جز ولای توأم گرچه نیست دستاویز

ولی بس است ولائیکه باشد از دل پاک

 

مرا امید وصال تو زنده می‏دارد

وگرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک

 

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت

زمان زمان کنم از غم چو گل گریبان چاک‏

 

اهمّ مقصد قلبی جهاد بین یدیک

ارید طول حیاتی لان اکونُ فداک

 

فدای تو نکنم مال و جان و دل حاشای

شفاعتم نکنی روز ابتلا حاشاک

 

عزیز نزد خدا آن بود که همچون فیض

نهد به درگه تو روی مسکنت بر خاک

امام و سید و مولای من جعلت فداک
به جز ولای توأم گرچه نیست دستاویز
مرا امید وصال تو زنده می‏دارد
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت
اهمّ مقصد قلبی جهاد بین یدیک
فدای تو نکنم مال و جان و دل حاشای
عزیز نزد خدا آن بود که همچون فیض
تو گر شفیع منی از گنه ندارم باک
ولی بس است ولائیکه باشد از دل پاک
وگرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک
زمان زمان کنم از غم چو گل گریبان چاک‏
ارید طول حیاتی لان اکونُ فداک
شفاعتم نکنی روز ابتلا حاشاک
نهد به درگه تو روی مسکنت بر خاک

شناسه شعر: 10102

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

برای مهدی هادی بخوان شأن فراق

سرود حافظ شیراز در بیان فراق

 

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

 

رفیق خیل خیالم و هم عنان شکیب

قرین آتش هجران همقران فراق‏

 

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال

به سر رسید نیامد به سر زمان فراق

 

چگونه باز کنم بال در هوای وصال

که ریخت مرغ دلم پر در آسمان فراق

 

کنون چه چاره که در هجر غم به گردابی

فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

 

بسی نماند که کشتیّ عمر غرقه شود

ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق‏

 

ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار

مدام خون جگر می‏خورم ز خوان فراق

 

به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ

به دست هجر ندادی بسی عنان فراق

برای مهدی هادی بخوان شأن فراق
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
رفیق خیل خیالم و هم عنان شکیب
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
کنون چه چاره که در هجر غم به گردابی
بسی نماند که کشتیّ عمر غرقه شود
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
سرود حافظ شیراز در بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
قرین آتش هجران همقران فراق‏
به سر رسید نیامد به سر زمان فراق
که ریخت مرغ دلم پر در آسمان فراق
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق‏
مدام خون جگر می‏خورم ز خوان فراق
به دست هجر ندادی بسی عنان فراق

شناسه شعر: 10101

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

سلوک راه حق و خدمت امام شفیق

گرت مدام میسر شود زهی توفیق

 

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است

که نیست راهنمائی به حق جدیر و حقیق

 

بسی مسائل دینیه خورده است گره

مگر امام گشاید به ناوک تحقیق

 

کجاست راهنمائی به سوی منزل او

که ما به خویش نبردیم ره به هیچ طریق

 

خفای او ز نظرهای غیبتش در چاه

به غور آن نرسد صد هزار فکر عمیق

 

برون خراما اماما و راه حق بنمای

که در کمینگه دینند قاطعان طریق

 

دریغ و درد که بگذشت عمر فیض و نیافت

سعادت شرف خدمتش به هیچ طریق

سلوک راه حق و خدمت امام شفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
بسی مسائل دینیه خورده است گره
کجاست راهنمائی به سوی منزل او
خفای او ز نظرهای غیبتش در چاه
برون خراما اماما و راه حق بنمای
دریغ و درد که بگذشت عمر فیض و نیافت
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
که نیست راهنمائی به حق جدیر و حقیق
مگر امام گشاید به ناوک تحقیق
که ما به خویش نبردیم ره به هیچ طریق
به غور آن نرسد صد هزار فکر عمیق
که در کمینگه دینند قاطعان طریق
سعادت شرف خدمتش به هیچ طریق

شناسه شعر: 10100

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

می‏روم از بر امام طوف‏کنان به هر طرف

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف

 

در ره او رود سرم باز لقاش برخورم

این بشود زهی طرب آن بشود زهی شرف

 

سعی من از برای او جان و دلم فدای او

مطلب من لقای او گرچه روم به هر طرف

 

سر بنهم در این هوا جان بدهم در این هوس

به که بغیر از این شود عمر عزیز من تلف

 

گر تو حیات جاودان می‏طلبی در این جهان

در ره خاندان به صدق جان بفشان و لا تخف

 

فیض اگر ز روی صدق در ره خاندان روی

بدرقه ره تو بس، دوستی شه نجف

می‏روم از بر امام طوف‏کنان به هر طرف
در ره او رود سرم باز لقاش برخورم
سعی من از برای او جان و دلم فدای او
سر بنهم در این هوا جان بدهم در این هوس
گر تو حیات جاودان می‏طلبی در این جهان
فیض اگر ز روی صدق در ره خاندان روی
طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف
این بشود زهی طرب آن بشود زهی شرف
مطلب من لقای او گرچه روم به هر طرف
به که بغیر از این شود عمر عزیز من تلف
در ره خاندان به صدق جان بفشان و لا تخف
بدرقه ره تو بس، دوستی شه نجف

شناسه شعر: 10099

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

بسی شدم به بلاد و جبال و کوچه و باغ

به کوی مهدی هادی کسی نداد سراغ

 

چه حکمتست که محرومم از جمال امام

مگر ز معصیت آید مرا به دل این داغ

 

مرا شب است ز هجران او سراسر عمر

ولیک هست به دست دلم ز شوق چراغ

 

کجاست پیک صبا تا به کوی حضرت او

تحیتی ز من خسته دل کند ابلاغ

 

بگویدش که چنین است حال فیض از هجر

تو رحم کن نبود بر رسول غیر بلاغ

بسی شدم به بلاد و جبال و کوچه و باغ
چه حکمتست که محرومم از جمال امام
مرا شب است ز هجران او سراسر عمر
کجاست پیک صبا تا به کوی حضرت او
بگویدش که چنین است حال فیض از هجر
به کوی مهدی هادی کسی نداد سراغ
مگر ز معصیت آید مرا به دل این داغ
ولیک هست به دست دلم ز شوق چراغ
تحیتی ز من خسته دل کند ابلاغ
تو رحم کن نبود بر رسول غیر بلاغ

شناسه شعر: 10098

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

منم غلام به اخلاص آن امام مطاع

از اوست امر و ازین بنده امتثال و سماع

 

نه لوح سینه غباری ز دشمنی دارد

نه با کسی بود از بهر مال و جاه نزاع

 

به دل محبت آل نبی بس است مرا

که غیر از این همه اسباب وحشت است و صداع

 

ز حق قدوم شریف امام می‏طلبم

که من نمی‏شنوم بوی خیر از این اوضاع

 

برون خرام اماما ز پشت ابر خفا

چو آفتاب به عالم بتاب فیض شعاع‏

 

بسی به شربت وصل تو تشنه‏ایم ولی

نمی‏کنیم دلیری، نمی‏دهیم صداع

 

ز وصل تو نتوان شد به گفتگو خرسند

چگونه فیض توان صبر از عیان به سماع

منم غلام به اخلاص آن امام مطاع
نه لوح سینه غباری ز دشمنی دارد
به دل محبت آل نبی بس است مرا
ز حق قدوم شریف امام می‏طلبم
برون خرام اماما ز پشت ابر خفا
بسی به شربت وصل تو تشنه‏ایم ولی
ز وصل تو نتوان شد به گفتگو خرسند
از اوست امر و ازین بنده امتثال و سماع
نه با کسی بود از بهر مال و جاه نزاع
که غیر از این همه اسباب وحشت است و صداع
که من نمی‏شنوم بوی خیر از این اوضاع
چو آفتاب به عالم بتاب فیض شعاع‏
نمی‏کنیم دلیری، نمی‏دهیم صداع
چگونه فیض توان صبر از عیان به سماع

شناسه شعر: 10097

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

در غم هجرانت ای مهدی گدازانم چو شمع

شب‏ نشین در مسجد و محراب سوزانم چو شمع

 

چند بیتی حافظ شیراز اینجا گفته است

گر بخوانم عالمی را زان بگریانم چو شمع

 

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو خندانم چو شمع

 

بی‏جمال عالم‏ آرای تو روز من شب است

بی ‏کمال خدمتت در عین نقصانم چو شمع

 

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نور چشم

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

 

همچو صبحم یک نفس باقیست بی‏دیدار تو

روی بنما مهدیا تا جان برافشانم چو شمع

 

در شب هجران مرا پروانه نوری فرست

ورنه از شوقت جهانی را بسوزانم چو شمع

 

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش شوقت گدازانم چو شمع‏

 

آتش مهر تو را فیضت عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

در غم هجرانت ای مهدی گدازانم چو شمع
چند بیتی حافظ شیراز اینجا گفته است
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
بی‏جمال عالم‏ آرای تو روز من شب است
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نور چشم
همچو صبحم یک نفس باقیست بی‏دیدار تو
در شب هجران مرا پروانه نوری فرست
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
آتش مهر تو را فیضت عجب در سر گرفت
شب‏ نشین در مسجد و محراب سوزانم چو شمع
گر بخوانم عالمی را زان بگریانم چو شمع
همچنان در آتش مهر تو خندانم چو شمع
بی ‏کمال خدمتت در عین نقصانم چو شمع
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
روی بنما مهدیا تا جان برافشانم چو شمع
ورنه از شوقت جهانی را بسوزانم چو شمع
تا در آب و آتش شوقت گدازانم چو شمع‏
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

شناسه شعر: 10096

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ز مکر و کید اعادی تو را خدا حافظ

ز حادثات نگهبان و از بلا حافظ

 

وجود تست سبب آسمان و غبرا را

همیشه باد وجود تو را خدا حافظ

 

به تو ملائک هفت آسمان بود محفوظ

توئی وجود همه کائنات را حافظ

 

بود که پیشتر از مرگ من برون آئی

زره زنان عقاید شوی مرا حافظ

 

چه داری از غزلیات نو بیار و بخوان

که شعر تست فرح ‏بخش و جان‏ فزا حافظ

 

ز یمن شعر تو زینت گرفت دفتر ما

جزای خیر دهادت خدا ز ما حافظ

 

ز نظم دلکش اشعار همچو سحر حلال

جمال داد سخن‏های فیض را حافظ

ز مکر و کید اعادی تو را خدا حافظ
وجود تست سبب آسمان و غبرا را
به تو ملائک هفت آسمان بود محفوظ
بود که پیشتر از مرگ من برون آئی
چه داری از غزلیات نو بیار و بخوان
ز یمن شعر تو زینت گرفت دفتر ما
ز نظم دلکش اشعار همچو سحر حلال
ز حادثات نگهبان و از بلا حافظ
همیشه باد وجود تو را خدا حافظ
توئی وجود همه کائنات را حافظ
زره زنان عقاید شوی مرا حافظ
که شعر تست فرح ‏بخش و جان‏ فزا حافظ
جزای خیر دهادت خدا ز ما حافظ
جمال داد سخن‏های فیض را حافظ

شناسه شعر: 10095

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

در غم شوق تو سخن کس ننوشت بدین نمط

خوش‌تر از این کسی نگفت نیست در این سخن غلط

 

از هوس لقات کان زآب حیات خوشتر است

گشته روان ز دیده‏‌ام چشمه آب همچو شط

 

گر به هوات می‌‏دهم گرد مثال جان و دل

گاه به آب می‌‏کشم آتش شوق همچو بط

 

کی به غلامی خودم عز قبول می‌‏دهی

تا به مبارکی دهم بنده به بندگیت خط

 

کس ز غم فراق تو اشک نریخت همچو فیض

کس به هوای وصل تو شعر نگفت بدین نمط

 

حافظ خوش غزل سرود این دو سه بیت بهر غیر

در حق بندگان تو گشت درست این غلط

در غم شوق تو سخن کس ننوشت بدین نمط
از هوس لقات کان زآب حیات خوشتر است
گر به هوات می‌‏دهم گرد مثال جان و دل
کی به غلامی خودم عز قبول می‌‏دهی
کس ز غم فراق تو اشک نریخت همچو فیض
حافظ خوش غزل سرود این دو سه بیت بهر غیر
خوش‌تر از این کسی نگفت نیست در این سخن غلط
گشته روان ز دیده‏‌ام چشمه آب همچو شط
گاه به آب می‌‏کشم آتش شوق همچو بط
تا به مبارکی دهم بنده به بندگیت خط
کس به هوای وصل تو شعر نگفت بدین نمط
در حق بندگان تو گشت درست این غلط

شناسه شعر: 10094

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

حرف وجود او جهان جمله گرفت طول و عرض

رفع نمی‏شود بلی حجت حق ز روی ارض

 

مهر محبت شما بر همه خلق واجب است

بلکه ولای آل بر جمله ملائک است فرض

 

نور شماست منتشر در همه جرم آسمان

زان چو زمین هفتمین مانده زیر بار قرض

 

نیست به درگهت رهی سوختگان هجر را

قصه شوق ما مگر باد رساندت به عرض

 

فیض به جان غلام تو کاش فدا شود تو را

تا که نزیستی بسی بی‏تو بر این بسیط ارض

حرف وجود او جهان جمله گرفت طول و عرض
مهر محبت شما بر همه خلق واجب است
نور شماست منتشر در همه جرم آسمان
نیست به درگهت رهی سوختگان هجر را
فیض به جان غلام تو کاش فدا شود تو را
رفع نمی‏شود بلی حجت حق ز روی ارض
بلکه ولای آل بر جمله ملائک است فرض
زان چو زمین هفتمین مانده زیر بار قرض
قصه شوق ما مگر باد رساندت به عرض
تا که نزیستی بسی بی‏تو بر این بسیط ارض

شناسه شعر: 10093

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

جان نخواهد که شود ز آتش شوق تو خلاص

ماهی دلشده در بحر خیالت غواص

 

به هواداری تو شمع صفت از سر سوز

کردم ایثار تن خویش ز روی اخلاص

 

هم چو پروانه بر شمع جمال تو تمام

تا نسوزم نشوم ز آتش آن نشأه خلاص

 

کیمیای نظر آل نبی خاک مرا

زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص

 

قدر این طایفه را تا نشناسد مؤمن

نشود در حرم حضرت حق خاص الخاص

 

قدر این قوم مقرب نشناسد عامی

بعد از این فیض مگو این سخنان جز به خواص

جان نخواهد که شود ز آتش شوق تو خلاص
به هواداری تو شمع صفت از سر سوز
هم چو پروانه بر شمع جمال تو تمام
کیمیای نظر آل نبی خاک مرا
قدر این طایفه را تا نشناسد مؤمن
قدر این قوم مقرب نشناسد عامی
ماهی دلشده در بحر خیالت غواص
کردم ایثار تن خویش ز روی اخلاص
تا نسوزم نشوم ز آتش آن نشأه خلاص
زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص
نشود در حرم حضرت حق خاص الخاص
بعد از این فیض مگو این سخنان جز به خواص

شناسه شعر: 10092

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

خداوندا مرا برهان ز دنیا و شر و شورش

به فضل خود نجاتم ده ز کنج آن دل کورش

 

بده توفیق حکم و حکمت و اخلاص در طاعت

لقای صاحب الامر و تمتع بردن از نورش‏

 

امید وصل او دارد مرا در بند این نشأه

وگرنه زین جهان بیزارم و مکر و شر و شورش

 

همین خواهم که در پایش سر از دشمن بیندازم

خداوندا بده دستی که مرد افکن بود زورش

 

به نور مهدی هادی دل و جانم منور کن

که بس تاریک می‏بینم جهان بی‏پرتو نورش‏

 

اگر شوق وصال او نباشد در خیال من

ز تلخِ سفره دنیا بشویم دست از شورش

 

امامی سیدی مولای سوی فیض خود بنگر

سلیمان با همه حشمت نظرها بود با مورش

خداوندا مرا برهان ز دنیا و شر و شورش
بده توفیق حکم و حکمت و اخلاص در طاعت
امید وصل او دارد مرا در بند این نشأه
همین خواهم که در پایش سر از دشمن بیندازم
به نور مهدی هادی دل و جانم منور کن
اگر شوق وصال او نباشد در خیال من
امامی سیدی مولای سوی فیض خود بنگر
به فضل خود نجاتم ده ز کنج آن دل کورش
لقای صاحب الامر و تمتع بردن از نورش‏
وگرنه زین جهان بیزارم و مکر و شر و شورش
خداوندا بده دستی که مرد افکن بود زورش
که بس تاریک می‏بینم جهان بی‏پرتو نورش‏
ز تلخِ سفره دنیا بشویم دست از شورش
سلیمان با همه حشمت نظرها بود با مورش

شناسه شعر: 10091

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

زین جهان پیروی آل نبی ما را بس

در قیامت ثمر حب علی ما را بس

 

نیست ما را که کم و کیف از ایشان پرسیم

ما و تسلیم که آن نصّ جلی ما را بس

 

اگر اعمال نکوهیده وگر نانیکوست

اعتقادات خوش ما به وصی ما را بس

 

شکر للّه که ما با همه عالم صلحیم

جنگ با وسوسه نفس دنی ما را بس‏

 

ذره‏ای بغض کسی در دل ما کی گنجد

بغض هر سه لعین ابدی ما را بس

 

ما نخواهیم در این نشأه که سلطان باشیم

لذت بندگی از دار دنی ما را بس

 

فیض از مال و بزرگی و ریاست بگذر

کنجی و ذوق حدیث نبوی ما را بس‏

زین جهان پیروی آل نبی ما را بس
نیست ما را که کم و کیف از ایشان پرسیم
اگر اعمال نکوهیده وگر نانیکوست
شکر للّه که ما با همه عالم صلحیم
ذره‏ای بغض کسی در دل ما کی گنجد
ما نخواهیم در این نشأه که سلطان باشیم
فیض از مال و بزرگی و ریاست بگذر
در قیامت ثمر حب علی ما را بس
ما و تسلیم که آن نصّ جلی ما را بس
اعتقادات خوش ما به وصی ما را بس
جنگ با وسوسه نفس دنی ما را بس‏
بغض هر سه لعین ابدی ما را بس
لذت بندگی از دار دنی ما را بس
کنجی و ذوق حدیث نبوی ما را بس‏

شناسه شعر: 10090

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرس

که چنان زو شده‏ام بی‏سرومان که مپرس

 

کار تقوی و صلاح و ورع و طاعت و علم

آنقدر روی نهاده است به نقصان که مپرس

 

جاهل و سفله و بی‏دین همه غالب شده‏اند

اهل ایمان و خرد گشته بدان‏سان که مپرس

 

من به این دانش ناقص که به خود پندارم

زحمتی می‏کشم از مردم نادان که مپرس

 

گوشه‏گیری و سلامت هوسم بود ولی

آن‏چنان رونق دینم شده فتّان که مپرس

 

گفتگوهاست ز رشک و حسد این مردم را

هر کسی را غرضی این که مگو آن که مپرس

 

سبب غیبت مهدی ز خرد جستم گفت

فیض این قصه دراز است به قرآن که مپرس!

دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرس
کار تقوی و صلاح و ورع و طاعت و علم
جاهل و سفله و بی‏دین همه غالب شده‏ اند
من به این دانش ناقص که به خود پندارم
گوشه گیری و سلامت هوسم بود ولی
گفتگوهاست ز رشک و حسد این مردم را
سبب غیبت مهدی ز خرد جستم گفت
که چنان زو شده‏ام بی‏سرومان که مپرس
آنقدر روی نهاده است به نقصان که مپرس
اهل ایمان و خرد گشته بدان‏سان که مپرس
زحمتی می‏کشم از مردم نادان که مپرس
آن‏چنان رونق دینم شده فتّان که مپرس
هر کسی را غرضی این که مگو آن که مپرس
فیض این قصه دراز است به قرآن که مپرس!

شناسه شعر: 10089

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

خدای عزّوجل کارساز بنده‌‏نواز!

مهمّ ما به قدوم ولیّ خویش بساز!

 

به دست خویش اسیریم فکک الاسرا

میان خلق غریبیم ای غریب‌نواز

 

جماعتی که ز ابلیس برده‌‏اند گرو

به مکر و حیله و کبر و حسد به رمز و لماز

 

به اهل علم شبیهند در میان عوام

زنند دم ز حقیقت به نزد اهل مجاز

 

همه اثیم و زنمیند، خیر را منّاع

نمیم را همه مشّاء بری‏ء را همّاز

 

نماز را همه دشمن هماز را همه دوست

نیاز را همه کاره ز بس رعونت و ناز

 

به اهل دین همه با قتل و قمع همراهند

که تا به فسق و ستم دست و پا کنند دراز

 

مهیمنا تو به زودی امام را بفرست

که تا رهد دل ارباب دین ز سوز و گداز

 

چو او ظهور کند اولین مطیع منم

چرا که در ره تسلیم می‌‏کنم پرواز

 

ز فیض فتنه آخر زمان کفایت کن

خدای عزوجل! کارساز بنده‏‌نواز!

خدای عزّوجل کارساز بنده‌‏نواز!
به دست خویش اسیریم فکک الاسرا
جماعتی که ز ابلیس برده‌‏اند گرو
به اهل علم شبیهند در میان عوام
همه اثیم و زنمیند، خیر را منّاع
نماز را همه دشمن هماز را همه دوست
به اهل دین همه با قتل و قمع همراهند
مهیمنا تو به زودی امام را بفرست
چو او ظهور کند اولین مطیع منم
ز فیض فتنه آخر زمان کفایت کن
مهمّ ما به قدوم ولیّ خویش بساز!
میان خلق غریبیم ای غریب‌نواز
به مکر و حیله و کبر و حسد به رمز و لماز
زنند دم ز حقیقت به نزد اهل مجاز
نمیم را همه مشّاء بری‏ء را همّاز
نیاز را همه کاره ز بس رعونت و ناز
که تا به فسق و ستم دست و پا کنند دراز
که تا رهد دل ارباب دین ز سوز و گداز
چرا که در ره تسلیم می‌‏کنم پرواز
خدای عزوجل! کارساز بنده‏‌نواز!

شناسه شعر: 10088

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

شود به طلعت مهدی چو دیدگانم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده‏نواز

 

مرا که گفتن حرفش به جوش می‏آرد

عجب نباشد اگر از لقا کنم پرواز

 

خوش آن زمان که اگر پرسمش جواب دهد

وگر خموش شوم او کند سخن آغاز

 

خوش آن زمان که مرا گوید ای فلان چونی

کند مشافهه به من حدیث گوید باز

 

روندگان طریقت ره بلا سپرند

که مرد عشق نیندیشد از نشیب و فراز

 

غم امام نهان به ز مردم ناجنس

که نیست سینه ارباب کینه محرم راز

 

وصال او چو میسر نمی‏شود ای فیض

در آتش شعف و شوق او بسوز و بساز

شود به طلعت مهدی چو دیدگانم باز
مرا که گفتن حرفش به جوش می‏آرد
خوش آن زمان که اگر پرسمش جواب دهد
خوش آن زمان که مرا گوید ای فلان چونی
روندگان طریقت ره بلا سپرند
غم امام نهان به ز مردم ناجنس
وصال او چو میسر نمی‏شود ای فیض
چه شکر گویمت ای کارساز بنده ‏نواز
عجب نباشد اگر از لقا کنم پرواز
وگر خموش شوم او کند سخن آغاز
کند مشافهه به من حدیث گوید باز
که مرد عشق نیندیشد از نشیب و فراز
که نیست سینه ارباب کینه محرم راز
در آتش شعف و شوق او بسوز و بساز

شناسه شعر: 10087

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز

ببین که آتش شوق امام چون شد تیز

 

فدای دوستی اهلبیت پیغمبر

هزار ساله عبادت به تقوی و پرهیز

 

غلام آن حضراتم که رهنما بودند

نه آن که زد به ضلال و عمی ره خود نیز

 

اگر امیر! خلافت نه بر مراد گذشت

تو در مقام رضا باش و از قضا بگریز

 

مرا اگرچه گنه بی‏حد است و طاعت کم

ولی ولای ولیّ خداست دستاویز

 

قسیم جنت و نار است مقتدای جهان

نه آن که آتش دوزخ برای او شد تیز

 

محبت نبی و آل او به گور برم

به آن ز دل ببرم حول روز رستاخیز

 

نقاب و پرده ندارد امام ما ای فیض

تو خود حجاب خودی از هوای خود برخیز

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز
فدای دوستی اهلبیت پیغمبر
غلام آن حضراتم که رهنما بودند
اگر امیر! خلافت نه بر مراد گذشت
مرا اگرچه گنه بی‏حد است و طاعت کم
قسیم جنت و نار است مقتدای جهان
محبت نبی و آل او به گور برم
نقاب و پرده ندارد امام ما ای فیض
ببین که آتش شوق امام چون شد تیز
هزار ساله عبادت به تقوی و پرهیز
نه آن که زد به ضلال و عمی ره خود نیز
تو در مقام رضا باش و از قضا بگریز
ولی ولای ولیّ خداست دستاویز
نه آن که آتش دوزخ برای او شد تیز
به آن ز دل ببرم حول روز رستاخیز
تو خود حجاب خودی از هوای خود برخیز

شناسه شعر: 10086

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز

ببین که آتش شوق امام چون شد تیز

 

فدای دوستی اهلبیت پیغمبر

هزار ساله عبادت به تقوی و پرهیز

 

غلام آن حضراتم که رهنما بودند

نه آن که زد به ضلال و عمی ره خود نیز

 

اگر امیر! خلافت نه بر مراد گذشت

تو در مقام رضا باش و از قضا بگریز

 

مرا اگرچه گنه بی‏حد است و طاعت کم

ولی ولای ولیّ خداست دستاویز

 

قسیم جنت و نار است مقتدای جهان

نه آن که آتش دوزخ برای او شد تیز

 

محبت نبی و آل او به گور برم

به آن ز دل ببرم حول روز رستاخیز

 

نقاب و پرده ندارد امام ما ای فیض

تو خود حجاب خودی از هوای خود برخیز

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز
فدای دوستی اهلبیت پیغمبر
غلام آن حضراتم که رهنما بودند
اگر امیر! خلافت نه بر مراد گذشت
مرا اگرچه گنه بی‏حد است و طاعت کم
قسیم جنت و نار است مقتدای جهان
محبت نبی و آل او به گور برم
نقاب و پرده ندارد امام ما ای فیض
ببین که آتش شوق امام چون شد تیز
هزار ساله عبادت به تقوی و پرهیز
نه آن که زد به ضلال و عمی ره خود نیز
تو در مقام رضا باش و از قضا بگریز
ولی ولای ولیّ خداست دستاویز
نه آن که آتش دوزخ برای او شد تیز
به آن ز دل ببرم حول روز رستاخیز
تو خود حجاب خودی از هوای خود برخیز

شناسه شعر: 10085

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

عید است روز جمعه و یاران در انتظار

یا رب امام را به مصلّی کن آشکار

 

شاید که یک نماز که با او ادا کنیم

گردیم مستحق که کنی مغفرت نثار

 

خوش دولتی است خرّم و خوش خسرو کریم

یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه‏دار

 

زانجا که پرده‏پوشی عفو کریم تست

بر قلب ما بپوش که نقدیست کم عیار

 

ترسم که روز حشر عنان در عنان رود

طاعات دشمنان و گناهان دوستدار

 

جز نقد جان به دست ندارم، امام کو؟

کان نیز بر غبار ره او کنم نثار

 

ای آبروی دور زمان بی تو سوخت فیض

پا در رکاب آر که از دست رفت کار

عید است روز جمعه و یاران در انتظار
شاید که یک نماز که با او ادا کنیم
خوش دولتی است خرّم و خوش خسرو کریم
زانجا که پرده‏پوشی عفو کریم تست
ترسم که روز حشر عنان در عنان رود
جز نقد جان به دست ندارم، امام کو؟
ای آبروی دور زمان بی تو سوخت فیض
یا رب امام را به مصلّی کن آشکار
گردیم مستحق که کنی مغفرت نثار
یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه‏دار
بر قلب ما بپوش که نقدیست کم عیار
طاعات دشمنان و گناهان دوستدار
کان نیز بر غبار ره او کنم نثار
پا در رکاب آر که از دست رفت کار

شناسه شعر: 10084

دسته بندی اشعار: رساله شوق مهدی فیض کاشانی

ای صبا نکهتی از خاک در یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دیدار بیار

 

یعنی از نائب حق مژده وصلی برسان

نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار

 

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

نغمه‏ای از نفحات نفس یار بیار

 

گردی از رهگذر سرور ارباب نظر

بهر بی‏تابی این دیده خونبار بیار

 

حال زار دل این خسته افکار بگو

خبری از بر آن مونس غمخوار بیار

 

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

لمعه نور از آن مجمع انوار بیار

 

بهر آرام دل فیض ز خاک در او

بی‏غباری که پدیدار از اغیار بیار

ای صبا نکهتی از خاک در یار بیار
یعنی از نائب حق مژده وصلی برسان
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
گردی از رهگذر سرور ارباب نظر
حال زار دل این خسته افکار بگو
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
بهر آرام دل فیض ز خاک در او
ببر اندوه دل و مژده دیدار بیار
نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
نغمه‏ای از نفحات نفس یار بیار
بهر بی‏تابی این دیده خونبار بیار
خبری از بر آن مونس غمخوار بیار
لمعه نور از آن مجمع انوار بیار
بی‏غباری که پدیدار از اغیار بیار

شاعران

شاعران